۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

40

صبح با كرختي از خواب بيدار مي شم، انگار كه خوني توي رگام نيست و من تمام روز حس خستگي دارم،تمام روز سرگرم شعر خواني و زبان خواني و گذشته خوانيم، همش فكرم دنبال اتفاقات ابن ساليه كه داره تموم ميشه، فكر اينكه خوب بود يا بد!؟من بزرگ تر شدم؟! چيا بدست اوردم و از دست دادم؟! فكر هر اتفاق ريز و درشت اين سال با هر درد و شادي كه برام اورد.

اسفندا بوي خوبي داره، اين روزا دوست دارم تو خيابونا پرسه بزنم با بوهاي عجيب غريب و دوست داشتني اين روزاي آخر با سري رو به آسمون و پر شدن دائمي شش هام از خنكي و آرامش و مي خوام كه خودم باشم و خودم و چه خوب كه ديگه جاي خالي هيچ كس اين طرفا نيست.

.

پي نوشت: 40 مقدس ِ،نه؟!