یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

79


یه روزایی هستن که یوبسن، بی روحن، حرفی ندارن برا گفتن، حرفیم برا تو نمیذارن برا گفتن از بس که رو ترش می کنن بهت و با چشای ِ ریز ِ پر از بدیشون خیره میشن بهت،هر بار که یکم میخوای خوشی کنی یا فقط یه لبخند ِ کوچیک بزنی یا حتی فقط اروم باشی چشاشونو ریز می کنن و چین میندازن تو لباشون، نگاهشون تا ته ِ ته ِوجودت میره و یخ میزنی، می لرزی یکم، از اون لرزیدنا که تو وجوت ِ و عجیب آشفته ت می کنه، شادی یادت میره و لبخند خشک می شه به لبات، آرامشت میشه نا آرومی و ترس از اون نگاههای خیره ای که زیر ِ نظرت گرفتن، اون موقعست که تلخ میشی، بی انرژی می شی، روزمرگی میاد تو روزات، روزا که چشم باز می کنی خواب آلود و بی انرژی و همه ی روز خودتو می کشی برای ادامه، برای لبخندای الکی و گوش دادانای اجباری و حرف زدنای بی رمق و تکه تکه، انقدر روزا بی بارن که فقط یکم دلگرمی داری که خوب که گذشتن.حتی یه لحظه هم نیست که آروم بگیری و پایی دراز کنی و چایی بخوری و بلکه کمی حرف بزنی، درد دلی یا فقط از همین حرفای معمولیه هرجایی که خوبن و آروم و روح ِ زندگی توشونه. یه لحظه هم نیست که ریه هاتو پر کنی از هوا و چشاتو ببندی و بلکه بادی بیادو بریزه میون موهات و خنکت کنه و سبک شی از خستگیو کوفتگیه روز ِ ِ سخت. یا یه وقتی باشه برا تو که تو باشی و رازهاتو ودلت و دلتنگیا و خستگیات و غصه های ِ بی دلیل ِ گاه و بی گاه ت و شاید بغضیم بکنی یا اشکی، ولی خوب باشی آروم باشی.
بعضی روزا حسود و بد طینتن، نمیذارن آب ِ خوش پایین بره از گلوت.
پی نوشت: اولین بار ِ که عکسی غیر از عکسای خودم میزارم تو بلاگ، روزای تنگ نظریه.

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

78


من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.

(رسول یونان)

و این شعر عجیب منو یاد تو میندازه، همونقدر سرد و بی تفاوت و بی رحم، وتلخ، به تلخی همه روزای دور. میدونم که هیچوقت جایی برای آرامش پیدا نمی کنی، (دیگه ناهیم برات نمونده).

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

77


تمام این دو ماه فرار کردم از گفتن غریبی، غربت، نمی دونم همش حس کردم که لووس شده هی غربت غربت کردن و سنگ ایران ایرانو به سینه زدن، که اگه این جاییو که الان توشم نمی خواستم با همه خوبی ها و بدی ها نمیو مدم و حالا اگه دوست ندارم برمی گشتم. همیشه آدماییو که مدام دم از بدی و سختی غربت زدن و باز دل نکندن ازش به چشم تحقیر دیدم، یه جور مظلوم نمایی بوده برام، یه جور توجیه برای رها کردن دنیای آشنایی که متعلق به تو ِ و چسبیدن به دنیای ناآشنایی که هیچ چیزی نداره که متعلق به تو باشه، اینکه هر چقدرم بمونی، هرچقدرم خوشی کنی، خوشبخت باشی بازم ته ته ش غریبی، بازم ته ته ش یه خار ریز تو سینت هست که حتما گاه بی گاه، بی بهونه و با بهونه یادت میاره اینجا خونت نیست.

گاهی از خودم می پرسم که من همه ی اینارو می تونم تاب بیارم؟! می تونم تمام عمرم حسرت به دل ِ روزمرگی های کوچیک و ساده ایران باشم، حسرت به دل آرامش توی خونه بودن، کنار عزیزا بودن؟! می تونم رفاه و آرامشیو داشته باشم و مدام حس کنم که نه اینا که متعلق به من نیست، اینکه مدام حس دزدیو داشته باشی که از مال دیگران دزدیده یا جیره خوری که چشمش به جیب دیگران ِ.نه اینکه حتما باید سگی زندگی کنی یا بهت احترام نذارن و به چشم یه خارجی ببینندت تا این حسارو داشته باشی نه. سگی زندگی نمی کنم، خوب می خورم و می پوشم، جای درس می خونم که خود سوئدی ها هم آرزو دارن توش درس بخونن و احترامی دارم که توی کشور خودمم نداشتم ولی....

شاید دارم تند میرم، شاید اینایی که می گم حسای ِ همین چند ماه اول باشه، شاید وقتی بگذره انقدر پوست کلفت بشم که مثل خیلیایی که اینجا هستن حتی انکار کنم ایرانی بودنمو، یا انقدر دور بشم که مثل خیلیا هیچ تصوری از حال و هوای ایران برام نمونه.

حسامو می نویسم که شاید روزی باشه که بخوام یادم بیاد ماههای اول بهم چی گذشت، که چه سوالایی مدام تو سرم چرخ زد، که شاید خوشحال بشم که بخونمو و حس کنم که حالا آرومترم یا بی قرارتر بشم از حال بدترم. که جاییو برای ادامه پیدا کنم که دل خوشی باشه توش، آرامش باشه.چه اینجا باشه، چه کشور خودم. حسامو می نویسم که فراموش نکنم، که چون عزیزن می خوام که موندنی باشن تو این صفحه.
.
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد.
رو در رویش
با فاصله ای بنشین
ومسیر استخوانی ِانگشتانش را
حدس بزن.
(عباس صفاری)

چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹

76

دیشب موقع خواب، وقتی تو تاریکی خیره شده بودم به سقف، نمی دونم چرا همینجوری بی دلیل یاد سالهای مدرسه افتادم، یاد روزای آخر شهریور، یاد شب اول مهر که کتابارو جلد می گرفتم، یاد وقتی بچه تر بودم و مامانم این کارو برام میکرد، خودمو دیدم که روی زمین زانو زدم و به مامانم نگاه می کنم که داره کتابامو جلد می گیره و سالهای بعدش که خودم می نشستم وسط کلی پلاستیک و کتاب و چسب و کتابامو جلد می گرفتم، یاد حسای عجیب غریب شب قبل از شروع مدرسه افتادم، یاد بوی نوی کتابا که چقدر تمیز و سفید بودن، یاد ورق زدن کتابام افتادم که حالا نمی دونم با علاقه بوده یا بی میلی!! ( نه میدونم با ذوق بوده و حالا می تونم برق چشمامو موقع ورق زدن ببینم)
یاد روزی افتادم که هر سال تکرار می شد، وقتی می رفتیم مغازه عمو سعید و کلی دفتر و مداد و خودکار می خریدیم، یاد خوشی که از میون اون همه نوشت ابزار نو و تازه بودن داشت و اینکه هرجی می خواستیم بر می داشتیم و بعد با کلی پلاستیک پر بر می گشتیم خونه. یاد خوشی چیدن همه اون وسایل نو افتادم توی کمدم، یاد همه دفترای نویی که روی هم می چیدم کنار کتابا و همه اون مدادا و خودکارا و پاک کنای رنگارنگ. یاد اینکه اون شب اولین و آخرین شبی بود که همه چیز اونقدر نو و مرتب و کامل بود و برای همین چقدر خیره شدن به اون کمد و دوست داشتم.
و فردا که لباسای نو تنم می کردم، لباسایی که بوی تمیزی و اتو می داد، مقنعه ای که سرم می کردم و کیف و کفش نو و همه جدیدایی که برام شروع می شد، هر سال سرِ یه زمان خاص، اتفاقات شیرین تکرار می شد با کلی حس عجیب که هنوز که هنوزه نمی تونم بفهممشون.
چقدر شاد بودیم اون موقع، چقدر زندگی آرومی بود، چه دلخوشی های ساده ای داشتیم و جه ساده خوشبخت بودیم.
دلم برای اون روزا تنگ شده، روزایی که هیچوقت فراموش نمی شن و هیچوقتم بر نمی گردن.

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

75

آفتاب نیمی از اتاقو روشن کرده، روبروی پنجره ، جوری که مدام آفتاب به چشمم می خوره نشستم، چشمامو ریز می کنم برای دیدن صفحه لپ تاپ، تصویر خودمو مدام می بینم توی صفحه ش. امروز دوست داشتم برم بیرون، برم توی خیابونا ی نا آشنا و روی سنگ فرشا قدم بزنم، دوست دارم آفتاب موهامو داغ کنه و باد اونارو آشفته. دوست دارم روی نیمکت کنار خیابون بشینم و ساعتها به آسمون آبی و بدون ابر خیره بشم، طوری که دستام کشیده بشه دو طرف نیمکت و سرم رو به بالا باشه و بدنم آروم لم داده باشه. دوست دارم فقط به آسمون نگاه کنم و هیچ فکر و غم و دلتنگی نباشه، فقط من باشم و آسمون و یه لذت پنهان که ته ته ِ دلم مزه مزش کنم.
باید چشمامو ببندمو لبخند بزنمو بادو آفتابو حس کنم روی پوستم.
باید انقدرر اونجا بمونم تا از آسمون و آفتاب و باد پر بشم.
باید برم.

یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹

74


خواب می بینم که با ماشین و اتوبوس از اینجا می شه رفت تهران، خواب می بینم که آخر هفته رفتم اونجا و توی خونم، پیش مامان، بابا. خواب می بینم که چه آرامشی ِِ توی خونه بودن، خواب می بینم که می خوام برم بیرون ، می خوام تمام دلتنگی های این مدتو با راه رفتن توئی خیابونای تهران جبران کنم، خواب می بینم می خوام به دوستام زنگ بزنم و باهاشون باشم. خواب می بینم که با چه ذوق و شوقی ماجرای این سفرو تعریف می کنم برای دیگران. دمدمای صبح بیدار میشم. می فهمم که خواب بودن ِ همه ی اون خوشی ها، همه اون باز توی خونه بودنا، همه اون باز کنار عزیزا بودنا...

و تمام روز فقط حسرت ِ فقط یه لحظه بودن توی خونم برام می مونه، فقط یه لحظه.

شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۹

73

نمیدونم این خوبه که عشق بفهمی یا نه، مخصوصا وقتی میرسه به دلخوریاش، به دوری هاش، به جداییاش؟ ولی من با دیدن این فیلم خیلی خوب این دوری ها و ناراحتی هارو می فهمم، خیلی خوب می فهمم این بغضا و سنگینی هایی که روی دلا هست.
خوب نیست، نه خوب نیست.