
هی عکس می بینم و هی بغض میکنم، دوری این روزا بیشتر از همیشه پیداست، با این بهاری که نیمده به این شهر و دل ِ من، با منی که دور میشم تا بهار و حس کنم و سالم نو بشه ولی نمیشه که نمیشه. و زخم میشه به جونم.
به هيچكسان ِمن..



فرشته اي با بال هاي سياه
كه رقص مي فروشم و غم مي خرم،
تا با ذره ذره ي مستي ِ ديوانگي آن را،
مزه كنم.*
دارم بی حوصله و خالی گودر می خونم، به پست ِ بالا میرسم و مکث میکنم و بعد پرت میشم به گذشته، چند سال پیش بود؟! 6 سال؟! 7سال؟! من یه دختر 17 ساله بودم یا همه ی سادگیا و بچگی ها با همه ی عشق ِ تلنبار شده توی دلم و اون وقت یکی پیدا شد تا تو گوش ِ من زمزمه کنه و من مست بشم از قصه هاش. یکی که میخواست منو ببره به شهره خودش، شهری که توش غمامو باید میدادمو خنده میخریدم، عشق می خریدم،محبت میخریدم، یکی که صداشو دوست داشتم و خنده هاش، و وقتی زمزمه میکرد "خانوم خانوما" و نازمو می خرید بد دلم براش ضعف میرفت.
من اینم، من اولین بار اینجوری عاشق شدم، رو هوا و وقتیم با سر خوردم زمین، هیچ روزی نیمد که یکم از لذت ِ اون داستانا کم بشه برام یا بخوام تغییر بدم گذشته رو. من اینجوری شروع کردم و ببین ببین که به کجا رسیدم...
.
دلم
پرتقال خونی وسط میدان جنگ
گردوی نارسی که دست را سیاه می کند
شاخه ای که پرندگان را رنج می دهد
دلم
باران دبوانه در پناه دو کوه.
(غلامرضا بروسان)
. *برگرفته از:www.haafezz.blogfa.com