۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

90


هی عکس می بینم و هی بغض میکنم، دوری این روزا بیشتر از همیشه پیداست، با این بهاری که نیمده به این شهر و دل ِ من، با منی که دور میشم تا بهار و حس کنم و سالم نو بشه ولی نمیشه که نمیشه. و زخم میشه به جونم.
و من تمام ِ شب ِ سال تحویلو می خوابم تا این سال آرومتر بگذره، تو خواب شاید. فراموش میکنم خوابای ِ پر کابوس ِ هر شبمو ولی.


۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

89


خسته میشم از زندگی کردن معمولا، از تلاش کردن و جنگیدن، از تصمیم گرفتن و عملی کردن، از صبح بیدار شدن و روز و شروع کردن و منتظر ِ آخر هفته بودن و بعد باز روزا و تصمیم و تلاش و. آدم ِ معمولیم و آرزو های ِ معمولی دارم، همینه ول کن ِ عشق (یا هرچی اسمشو میذاری) ِ احد بوق ِ کهنه ی بوکرده ی خودم نیستم، که عادت نمیکنم به رفاه و آرامش ِ اینجا و هی ذلم هوای ِ آشناهای ِ ایران و میکنه. که هی فکر میکنم چه کاریه که انقد به خوردم زحمت بدم و اینکه کدوم گورستونی این زندگی خسته کننده رو ادامه بدم ، زیادم مهم نیست بعد تصمیمای ِ بزرگ ِ زندگیمو هی میندازم عقب وهی خسته میشم از فکر کردن در موردشونو در واقع فکر خاصی هم نمیکنم. خنثام به همه چیز، بی انرژی و ماست و عبوسم، همه چیز ِ سخت و آسون میگیرم و سمبل میکنم و زندگیم بی خاصیت و بی تحرک ِ، زندگی میگذره علی للهی(اللاهی) ، همین دیگه. خستم از فکرای ِ نصفه نیمه ی بی نتیچه، خسته ام از من.
.
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست
(فروغ فرخزاد)

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

88

به خودم میگم تو اشتباهترین آدمی برای ِ من، میگم که جات دادم میون ِ خاطرات ِ خاک خورده ی قدیمی، میگم... حرف زیاد میزنم و خیال زیاد میبافم، ولی باز چند وقت یه بار بیتاب بودنت میشم، بیتاب خندهات و صدات، بیتاب ِ...
بعدش تا ساعتها میرم تو خلسه تا ساعتها کز میکنم و هیجی نمیگذره از مغزم، تا ساعتها شیرینی ِ شنیدها و خندها و آرامش ِ با تو بودن و زیر و رو میکنم. گاهی میخندم و گاهی بغض میکنم، گاهی بدو بیراه میگم به خودم و گاهی حق میدم، گاهی حسرت و گاهی شکر.
من بیمار ِ همین بودنای ِ هر از گاهی ِ توام، به حرف زدنای ِ کنایه دار و بی هدف، به سکوتای ِ طولانی و حرفای ِ تکه تکه از گذشته، به خنده هاو چرت و پرت گوییا ...، دل نمیکنم ،دل نمیکنم.
حتی اگه تو اشتباه تربن آدم ِ زندگی ِ من باشی، حتی، باز... دیگه خیلی گذشته، بگذریم.
.
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
(رسول یونان)

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

87


وقتي تو كلاغ ها را دوست داري، من فرشته ام

فرشته اي با بال هاي سياه

كه رقص مي فروشم و غم مي خرم،

تا با ذره ذره ي مستي ِ ديوانگي آن را،

مزه كنم.*

دارم بی حوصله و خالی گودر می خونم، به پست ِ بالا میرسم و مکث میکنم و بعد پرت میشم به گذشته، چند سال پیش بود؟! 6 سال؟! 7سال؟! من یه دختر 17 ساله بودم یا همه ی سادگیا و بچگی ها با همه ی عشق ِ تلنبار شده توی دلم و اون وقت یکی پیدا شد تا تو گوش ِ من زمزمه کنه و من مست بشم از قصه هاش. یکی که میخواست منو ببره به شهره خودش، شهری که توش غمامو باید میدادمو خنده میخریدم، عشق می خریدم،محبت میخریدم، یکی که صداشو دوست داشتم و خنده هاش، و وقتی زمزمه میکرد "خانوم خانوما" و نازمو می خرید بد دلم براش ضعف میرفت.

من اینم، من اولین بار اینجوری عاشق شدم، رو هوا و وقتیم با سر خوردم زمین، هیچ روزی نیمد که یکم از لذت ِ اون داستانا کم بشه برام یا بخوام تغییر بدم گذشته رو. من اینجوری شروع کردم و ببین ببین که به کجا رسیدم...

.

دلم

پرتقال خونی وسط میدان جنگ

گردوی نارسی که دست را سیاه می کند

شاخه ای که پرندگان را رنج می دهد

دلم

باران دبوانه در پناه دو کوه.

(غلامرضا بروسان)

. *برگرفته از:www.haafezz.blogfa.com

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

86


شب ِ، چشمام از بی خوابی می سوزه، قلبم از دوری، تکه تکه حرف میزنم و تکه تکه می شنوم و همه ازم دورن و من دورتر از همه، سکوت بیشتر از همه تو وجود ِ من ِ که رخنه کرده و خیابونای ِ خلوت و خالی مدام میگذرن از جلوی ِ چشمم، تهران که هیچ شیاهتی نداره به تهران ِ همیشگی و گوگوش که مدام میخونه و باد گرمی که می خوره به صورتم و قلبی که هر لحظه خالی تر میشه و گلوم که مدام میگیره و مدام رها میشه و چشام که مدام ریز میشن و مدام آه و آه و آه.
تمام هفته از تک تک آدما خداحافظی میکنم و مدام بغضمو میخورم و اونارو نمیدونم ولی مدام میشکنم من و میدونم که رفتن من برا همه چه آسون ِ دل کندن از همه چه سخت برای من.
توی تاکسی نشستم و صدای ِ رادیو میاد و راننده و من چه دورم و جه باد ِ نمداری میخوره به صورتم. یاد رفتنم و روزایی که گذشته و روزایی که مونده، بغض چنگ میزنه به گلوم و تهران مهو میشه پیش ِ چشمم ، بارون ِ تابستونی ِ تهران به صورتم میخوره، چه هر لحظه بیشتر و بیشتر دوس دارم این شهرو.
...

و باز رفتن و رفتن و رفتن.

.
پیچا پیچ راه بر اندامت
مچاله می شوی
راه
در پس ِپیچ ها می رود
تو
از یاد.
(شهرام رفیع زاده)


۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

85

شب ِ ، من تازه رسیدم، خستگی ِ یه شب نخوابیدن و خوابای ِ نشسته ی نصفه نیمه توی اتویوس و فرودگاه و هواپیما کلافه م کرده، سرم تیر میکشه و منگه و گیجم، بغض نکردم موقع ِ بغل کردن مامان ، بابا و خاله، ولی بغض کردم موقعی که خلبان خداحافظی میکنه و میگه" امیدوارم چشم عزیزانتون از دیدنتون روشن بشه" . از خستگی همه چیز عادی و شهر همونی ِ که بود. و من یه خودم میگم بی جهت برا اومدن له له میزدم.
شب می گذره و از روز ِ بعد شروع میکنم به بو کشیدن آشناهای ِ عزیز همیشگی، به بغل کردن ِ وقت و بی وقت مامان، به شنیدن حرفای ِ مامان بابا موقع صبحانه خوردن و تازه چشم باز کردن، به پیچیدن ِ بوی ِ غذا توی خونه. به دور هم بودن و چای خوردنای ِ عصرانه، به بودن کنار آدمای ِ قدیمی ِ آشنا، به بیرون رفتن وگرما و نسیمای خنک و بوهای ِ خوب، آخ بوهای خوب ِ تابستونی ِ تهران.
شروع می کنم به حسادت به همه چیز و همه کس. به زندگی های ِ اینجا حسادت می کنم و هرچی بدی میشنوم فایده ای نداره. مدام بغض میکنم با فکر ِ رها کردن ِ همه چیز، با فکر ِ روزی که دوباره باید برم فرودگاه و میدونم که اون روز بغضای ِ زیادی خواهم داشت .

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

84

نوروزی داره میاد که نه بویی داره و نه حال و هوایی، نه ساعتها موندن تو ترافیکهای شبانه تهران و نه مست شدن از دیدن سبزه ها و ماهی های ِ کنار خیابون و صورتای ِ شاد و پور نور ِ رهگذرا، نه درگیری های ِ آخر سال و برنامه ریزی های ِ تعطیلات و خوشی ها و دل مشغولیاش. من اینجام و درگیرم با درس و اسایمنت و کلاس ، درگیرم با اسباب کشی و خرحمالی، درگیرم با پیچ سفت کردن و دست درد و بدن درد. با تنهایی مدام رفتن IKEA و دودوتا چهارتا کردن و بار کشیدن، با روزی چند بار جابه جا شده بین خونه ها و بازم یه زندگی نصفه نیمه و ناقص. با رو زمین خوابیدن و تختی که دوروز ِ درگیر یه پیچشم و IKEA که چه میخواد خودکفامون کنه.
نوروز ِ و من دلم می خواست تهران باشم و بوهای و حالو هوای ِ خوششو حس کنم باز، باز مدام تبریک بگم و ببوسم و بوسیده بشم و خسته بشم از همه ی تبریکا و عید دیدنی ها، خسته بشم از مدام لبخند زدن، خسته بشم از مسافرت و دوری از خونه و راه. ولی باز اونجا باشم و بوی عید باشه و شادی باشه و صورتای ِ آشنا.
از خیر ِ بلیط رزروم میگذرمو از خیر ِ بوی ِ عید و خوشی ها. باز مییمونم با کلاسا و امتحانا و درسا و اسباب کشی. و دل خوش میکنم به خونه ی بزرگ و وسایلای ِ نو ، به آفتاب بی رمق ِ ای روزا و شکوفه های ِ گل نرگسم.
نوروز ِِ که داره میاد.