۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

81


تمام روز ساعت و عقب جلو کردم و رویا بافتم، تمام روز توی خونه چرخ زدم و به مامان بابا خیره شدم و به حرفاشون گوش دادم و انتظارشونو دیدم، تمام روز رها شدم از مکان و زمان و با نگاه تار ِ خیس از اشک دلتنگی و دوری و بیشتر بیشتر از هر روز تجربه کردم.
باهاشون همراه میشم، صبح خیلی زود، بعد از زود بیدار شدن مامان ، توی تاریکی چای درس می کنه و لباس عوض می کنه، بابا دیرتر بیدار میشه و چای می خورن باهم، آروم حرف میزنن باهم، زودتر از وقتی که باید از خونه میزنن بیرون، توی تاریکی نزدیک صبح کنارشونم توی ماشین، به اتوبان خلوت خیره میشم و سکوت ِ بینشونو اندازه میکنم، گاهی از پرواز حرف میزنن، خوشحالم میدونن، هرچند مامان میگه: کاش ایده هم میومد و دلش میگیره ولی خوشحالن. هوا گرگ و میش ِ که میرسن فرودگاه، مامان جلوی در پیاده میشه و بابا میره توی پارکینگ. با مامان همراه میشم... همه ی چیز سریع میگذره، نگاهای کنجکاو و امیدوار به اعلان پروازا، آماده فرود، فرود، سالن ترانزیت... انتظار... چشم گردونندن میون جمعیت...جابه جا شدن برای دیده شدن، برای دیدن ...خیره شدن به هر نفری که ظاهر میشه روی پله... انتظار.... خندیدن و اشکی که جمع میشه تو چشا.... دست تکون دادن و زیر زبون قربونت برم گفتن... راه باز کردن بین جمعیت و چشم گردونن... انتظار.... جا عوض کردن و خیره شدن به همه آدمای مضطرب چمدون بدست...انتظار.... انتظار.... دیدن چهره عزیز ِ آشنا و آروم شدن.... آغوش.... خنده..... راهی شدن و من که چه بی رمق کشون کشون دنبالشون می کنم، چی هی فاصله م بیشتر میشه و هی گمتر میشم میون جمعیت و چه زود گم میشم.
.
من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسادتو برای اولین بار دارم تجربه می کنم خیلی سخت، خیلی نزدیک.


مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
(هیوا مسیح)

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

80


بیشتر از یه ماه ِ که ننوشتم، و بارها اومدم یه متن نصفه نیمه نوشتم و سیو کردم و رفتم، این همه تاخیرو دوس ندارم، تاخیرام یعنی گم کردن حسام، همیشه از گم کردنشون ترسیدم و گاهی روزا از هر حسی خالیم، زندگی بی دغدغه و همیشه آروم اینجا گاهی ازم یه آدم یخی میسازه...

نمیدونم چه مرگم ولی هنوز با این زندگی غریبه م، با آدما، با خودم،با روزام، با خونم، با تختم، با لباسام، با خندیدنام، با ناراحتیام، دلتنگیام، خوشی هام، با خودم با خودم با خودم. اینجور آدمی نبودم ولی... یه روزایی واقعا جدا میشم از زمان و مکان، جامو گم می کنم و غریب میشم با همه چیز، روزا میگذره و از شعر دوری می کنم، از دوربینم دوری می کنم، از نوشتن دوری می کنم و میدونم، میدونم اینی که این روزا ساختم از خودم ایده نیست. این آدم ضعیف ِ زودرنج ِاز همه گله دار، گله هایی که هیچوقت دهن باز نمیکنه برا گفتنشون، اونم منی که هیچ حرفی رو دلم نمی موند، منی که آدم ِ مدام بغض و مدام اشک نبود، آدم مدام وا دادن جلوی دیگران، آدم سنگ شدن و بی حس شدن و خالی بودن. ولی شدم، بد آدمی شدم، بد...
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
( احمدرضا احمدی )