۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

22

دلگيرم، اين چند روز گاه و بي گاه بغض مي كنم و اشكام گونه مو خيس مي كنه، دلتنگم، مي دونم، تنهام،مي دونم، خيلي وقته كه كسي نبوده كه بخوام براش درد دل كنم، خيلي وقته، دلم براي خواهري گلم تنگ شده، دلم براي حرف زدن و حرف زدن باهاش تنگ شده تا همه چيزو آسون بگيره وبرام آسون كنه، تا بخنده و بغلم كنه، تا ببوستم و من گونه هاي گرمشو حس كنم و بفهمم كه تنها نيستم، كه هركسم نباشه، هر كسم تنهام بذاره،هر كسم قلبمو بشكنه، اون هست، اون هميشه هست، و هميشه خواهر عزيزم مي مونه تا بهتر و بيشتر بدونه و بفهمه و من هميشه به چيزي برسم كه اون بهم گفته.و حس كنم كه:چه خوب كه آيدا رو دارم.و چقدر دلگير كه تو اين روزاي سخت كم دارمش،كم، خيلي كم.

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

21


از خواب صبح جمعه ميگذريم و شال و كلاه مي كنيم ميريم يه جايي خيلي نزديك به خونه هاي امنمون.جايي با خيابوناي شلوغ و رهگذرايي بيگانه با اونايي كه هر روز مي بينيم، با كوچه هايي باريك و پيچ در پيچ با پستي بلندي هاي زياد، كوچه هايي بي نام و جور وا جور با پله هاي سنگي و سيماني و خاكي، بلند و كوتاه، پهن و باريك.جايي دور كه رفت و آمد چند ساعته توش هم،به نفس نفس مي ندازتت، شلوارتو گلي ميكنه و كفشاتو لجني، جايي كه زندگي روزمره آدماش يه داستان بلند و درد آور.هممون مي شناسيمش، هممون حتما چند باري شباي جمعه اونجا بوديم تا كباب بخوريم و قليون بكشيم و خوش باشيم، غافل از فاجعه اي كه هر لحظه همون طرفا اتفاق مي افته و ما چقدر ازش دوريم.امروز صبح رفتيم يه جايي خيلي نزديك به خونه هاي امنمون، و خيلي دور از اونا، رفتيم فرحزاد، دره فرحزاد
محله هايي مثل فرحزاد زيادن، جاهايي كه مهاجرا بهش پناه ميارن به اميد داشتن كار و زندگي بخور نميري كه خودشونم نمي تونن اسمشو بذارن زندگي.اينجور محله ها پرن مرداي كارگر و نمكي و بيكار، اونايي كه همون دستمزد ناچيزم مجبورن خرج كرك كنن، كسايي كه سالم از شهرشون ميان توي اين محله ها و اعتياد همه گير اونجا دامن گيرشون ميشه، اين محله ها پر از زناي نحيف و درد كشيده اي كه خيلي راحت باهات درد دل مي كنن و از شوهر معتاد يا بيكارشون برات ميگن، از بجه ناخلف يا بيمارشون، از نداريشون و گذروندن روزاي گرسنگي و خاري.اين محله ها پرن از بچه هاي معصوم ،نوجوناي سركش و جوناي معتاد و الاف
گشت و گذار چند ساعته توي فرحزاد چنگ ميزنه به دلتو اشك مياره به چشمات، از داشته هات خجالت ميكشي، از همون داشته هايي كه تا ديروز بهشون افتخار مي كردي، از زندگي مرفه و راحتت، از مدركت، از ماشين و پولايي كه جمع كردي، از خونه راحت و آرومي كه داري،از آرامشت، رفاهت،ثروتت،شعورت، عشقت...از همه چيز، از همه چيز بدت مياد وقتي دستاي خاليه مردم اونجارو مي بيني. وقتي ميبيني كه فقر چه جور همه زندگيشونو به آتيش ميكشه
تمام روز به بنفشه، محمد،خوشبو؛ رسول فكر مي كنم، به چشم هاي زيبا و معصوم و خنده هاي قشنگشون، به بازي هاي كودكانشون، به پاهاي گلي و صورتاي خاك آلودشون، به لباساي پاره و كثيف و رنگ و رو رفتشون، به آيندشون فكر مي كنم كه يه داستان تكراري براي همشون تكرار ميشه، تباهي.
به امير ارسلان فكر مي كنم،به اينكه الان كنار كياناي محبوبش با اسب چوبيش بازي ميكنه، به اينكه حتما سردشه توي اون اتاق چند متري بدون بخاري، به اينكه شايد صابخونه امشبم برق و قطع كرده،به اينكه نكنه گرسنه باشه.به اينكه باباش تا كي زير ظلم صابخونه كار ميكنه و اصلا اگه براي اون كار نكنه سرنوشت بهتري در انتظارش هست،به آيندش فكر مي كنم به اينكه با يه پدر و مادر كركي قرار چه بلايي سرش بياد.دلم ميگيره،دلم ميگيره ولي كاري نمي تونم بكنم و اين از همه چيز آزاردهنده تر
دارم مي نويسم تا آروم تر شم، تا شايد تصوير اون صورتاي زيبا و درد كشيده كمتر آزارم بده،تا شايد براي سوالايي كه همش برام تكرار ميشن جوابي داشته باشم،تا شايد كمتر به فقر و گرسنگي و اعتياد و سياهي فكر كنم. ولي مگه ميشه؟؟
اين اون عدالتيه كه انقدر ازش برامون حرف زدن؟؟يعني خدا از اين دلاي پر درد و نگاهاي معصوم خبر داره؟؟يعني صداي كمك خواستنشونو ميشنوه؟؟يعني به دعاهاشون گوش ميده؟؟يعني مريضي و گرسنگي و قرباني شدن بچه هاي معصومشونو مي بينه؟؟يعني...؟؟پس كجاست؟؟به چه جرمي داره مجازاتشون ميكنه؟؟

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

20

تعداد روزايي كه من بدون هيچ حسي سر مي كنم روز به روز داره زيادتر ميشه و روزاي كه با عشق، نفرت، شادي يا غم سر كردم خيلي خيلي دور به نظر ميان انگار نه انگار كه 1سال پيش عاشق بودم، انگار قرن ها ازش گذشته و من به همون اندازه احساس پيري مي كنم.نه غمگين نيستم ولي شادم نيستم،خنثي خنثام، حسي كه هيچ وقت دوستش نداشتم.اوني كه باعث شده مثل يه آدم يخي بيدار شم، درس بخونم، كلاس برم، بخندم، گريه كنم و بخوابم و هيچكدوم از اين كارا هم اون يخ اين چند قرنو آب نكنه.
بديه اين حس اينه كه ديگه بهار عزيزم نيست تا باهاش از اين حساي بد حرف بزنم و اون گوش بده و بفهمه و حرف بزنه.بعضي وقتا به خودم ميگم شايد قسمت من موندن باشه و قسمت همه عزيزام رفتن و دور شدن، ولي سريع فكرشو دور مي كنم كه نكنه جدي جدي نشه و من موندني بشم.
اين روزا اطرافيانم خيلي برام غريبن و من لعنت مي فرستم به اين عادت بد درد و دل نكردن من و سكوت و سكوت و سكوت، چون بهتر از هر كسي مي دونم كه سكوت هيج ناگفته ايو نميگه
.
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش
اي خانه هاي روشن شكاك
كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بام هاي آفتابي تان تاب مي خورد
.
مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه مي آميزد
.
مرا پناه دهيد
(فروغ فرخزاد)

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

19

ديروز بلاخره جرات كردم و اتدايي كه چند هفته بود بايد ميزدم انجام دادم، اين ترس از نقاشي از بچگي با من بوده و هنوزم رهام نكرده، جالب اينجاست كه نتيجه كار هم زياد بد نشد و با دستكاري استاد حالا ديگه ميشه رنگ زد روش.و حتما ميشه تصور كرد كه من از اين موضوع چقدر دلگرم شدم.توي اين روزا كه تقريبا دل خوشي خاصي ندارم دلگرم بودن به اينجور چيزاست كه ميزاره بيخيال باشم و راحت.
هر چي به روز امتحان نزديك ميشم استرسم بيشتر ميشه ولي زياد شدن اين استرس اصلا كمكي به بهتر درس خوندنم نمي كنه، دلم ميخواد زمان و متوقف كنم ولي روزا خيلي سريع مي گذره و من همش فاصلمو از 29 دي مي شمارم.خيلي وحشتناك.فكر اينكه همه چيز به اين تافل لعنتي بستگي داره ديونم ميكنه و اگه نمرم خوب نشه همه چيز خراب ميشه
روزاي سختيه و من دعا مي كنمتوان مقاومت و رها شدن داشته باشم
!! .

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

18

باز جمعه اومده و من با وجود اينكه سعي كردم با زبان خواندم فراموش كنم ولي نشد.باز يكم اسير دلگيري عصرهاي جمعه شدم، باز دارم به تمهاييم فكر مي كنم و اينكه اين وضع مي خواد تا كي ادامه پيدا كنه. به اينكه چقدر نيازمند بيرون رفتناي سرخوشانم، به اينكه چنذ وقته دلم براي كسي نلرزيده و دلتنگ نبودم براي ديدنش. دارم به اين فكر مي كنم كه چند وقته بودن كسي و حس نكردم و به جاي دل خوش بودن به واقعيت به خاطرات تلخ و شيرين گذشته چسبيدم.مي دونم يك سال گذشته.يك سال از 2 آذر 86.يك سال. و من هنوز نتونستم رها بشم.
حالا ديگه حتي نوشتن ازش هم ابلهانه مياد حتي براي خودم ولي چه مي شه كرد كه زندگيم پر شده از اين ابلهانه ها.
همين.
روزام داره ميگذره و ياد گاهي توش گم و گاهي مياد و روزام گم ميشن توش.وقتي مياد گاهي سرخوشم ميكنه و گاهي مثل امروز...
ذيگه به جايي رسيدم كه خودمم از فكرام حالم بهم مي خوره چه برسه به تو و ديگران.حق داشتي كه بلاتكليفي

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

17

به صداي بارون گوش ميددم،به صداي شرشر آبي كه بابام 2هفته پيش مي گفت چند ساعته حل ميشه.يه دستم به كتاب و دست ديگه م به بازي با موهام، به صداها گوش مي كنم و به هيچي فكر نمي كنم. دلتنگ نيستم، باريدن بارون انقدر عزيز كه همه ناخوشيامو فراموش ميكنم. آرومم.
مي خوابم.
از خواب مي پرم، دهنم خشك خشك.از تنهاييم مي ترسم.بعد از سالها مثل شباي بچگيم بعد از ديدن خواباي ترسناك، متگامو بر مي دارمو آروم ميروم كنار مامان
!!شايد وقتشه اعتماد به حسامو بذارم كنار

16

وقتايي كه از ياد تو سرخوشم، ناخنهامو تا جايي كه مي تونم سوهان مي كشم، و انقدر بهشون برق ناخن مي زنم تا براق براق بشن و منتظر ميمونم تا بگي:اااااناخنات خيسن!!

۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

15

اين روزا خيلي كرختم، باز خاطرات بهم هجوم اوردن، باز اسير روياهاي شيرين شدم، روياهايي كه خيلي وقته ازم دور شدن و حالا كه باز از راه رسيدن ديگه قند تو دلم آب نمي كنن، فقط زخم ميزنن، زخم، زخم
ديشب بارون باربد و همراش چشماي منم باريد.هميشه اين آشفتگي ها به من ميگه كه يه دل ديگه يه جاي دور توي اين دنياي بزرگ بزرگ هواي منو كرده.شايد بايد گفت زهي خيال باطل، شايدم بايد منتظر يه اتفاق خوب بود، ولي نيستم خيلي وقته كه نيستم.فقط مي خوام تموم شه مي خوام تمومش كنم، تمومش كني.
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
(گروس عبدالملكيان)

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

14

يه آخر هفته خوب داشتم، 5شنبه با همت فرهنگ رفتيم 2تا نمايشگاه ديديم و نمايشگاه هاي خانه هنرمندان هم رفتيم.خيلي خوب بود عكسا و طرح هاي جالبي ديديم.هر چند كه عكساي برگزيده مسابقه انسان و ترافيك مثل يه شوخي احمقانه بود.ولي بقيه ش خوب بود و عكسهاي آقاي عادل هم گيج كننده و نو.
آخرش از كافه 78 سر در آورديمو سوپ خوشمزه خورديم و سالاد ماكاروني.
فرداشم با نيلو و فرهنگ از جمعه بازار سر در آورديم كه خيلي هيجان انگيز بود. خريد كرديم و كلي خرت و پرت قشنگ ديديم همه چيز خوب خوب.
من و نيلو مانتو خريديم شبيه هم تا فردا بپوشيمو ديگران بخندندو بخندند و ما ككمون نگزه.
من كلي ذوق خريدامو دارم و هر وقت بهشون فكر مي كنم و نگاهشون مي كنم و استفادشون مي كنم.همه وجودم فرياد مي زنه كه آخر هفته عالللللللي بود.

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

13

شب نمي خوابم. باز خاليم. نه اشكي برام مونده نه آهي.فقط التماس مي كنم به اوني كه مي گن اون بالاست. خسته ام. خسته.مي خوام دلمو بندازم تو آشغال دوني. نميشه. نميشه. فقط دلم نيست. همه ي وجودمه كه داره آتيش مي گيره.
صبح دوباره ۲تا كش مي بندم به دستم.با بجه ها مي ريم عكاسي. مي خندم. ميشم شهرزاد قصه گو استاد و براش فلسفه تحليلي هنر مي خونم و اون اونقدر محو صداي من مي شه كه خوابش مي بره. ظهر بر مي گردم.
مي خوابم. يه خواب بدون هيچ رويايي. با تب بيدار مي شم. مي دونم كه يه سرما خوردگي بد منتظرم.
دارم با داغي و آب ريزش بينيم دست و پنچه نرم مي كنم. با جنگ فكر نكردن به تو حتي براي يه لحظه. با كشيدن هر لحظه كشاي رنگي دور مچم. دارم مي جنگم. براي همين تب كردم و بي قرارم.
براي همين
....
ياد تو را به دوش كشيدن
خرج دارد.

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

12

اینروزا حال و روز عجیبی دارم با تلنگوری شاد می شم و با تلنگوری غمگین. دلم میگیره و هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه حال و روزمو بهتر کنه.
احساس تنهایی می کنم خیلی زیاد. و بودن با هیچکس آرومم نمی کنه. حس تنهایی حسی که خیلی وقته سراغم نیومده. یعنی اومده ولی نه اینطوری.همیشه طوری بوده که آرومم کرده.ولی حالا... چند شب پیش مثل آدمای سرخش نیم ساعتی سرمو از پنجره بیرون گرفته بودمو گریه می کردم دلم خیلی گرفته بود. خیلی. دلم خیلی از آدما گرفته بود.

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

11

بلاخره پروژه تموم شد ولی استادمون که تحویلش نمی گیرهُ انگار دلش نمیادُ هر بار میگه نه اگه می خوای کاملش کنی برو کاملشم برای من بیار. بعدم می گه: ای بابا تو که فارغ التحصیل نمی شی!!
امروز رفتیم بازارچه لاله که وقت افطار از حال و هوای اونجا عکس بگیریم ولی ۴۵ دقیقه بعد از افطار رسیدیم. خدا می دونه این همه ترافیک برای چی بود.منم که دیشب نخوابیده بودم توی اون ترافیکم عجب اوضایی داشتم!
رفتیم یکم گشت زدیم. کلوچه و چای خوردیم.البته کلوچه که نه یه شیرینی سرخ کردنی که با رشته بود( یعنی یه چیزی مثل رشته ). سفالم خریدیم تا برای کارای مبانی هنرمون گل بازی کنیم. یه قسمت پارکم یه سن گذاشته بودنُ با برنامه های مفرح جماعت سرگرم می کردند!! و جالب اینجاست که همه خیلیم لذت می بردند!!
فردا باید کارای عکاسیمو تموم کنم تا عصر ببرم به استادم نشون بدم اگرم فردا نشد جمعه باید برم.
فعلا که خسته ام خیلی. ولی اشکال نداره. حس خوبی دارم. دیشب اصلا خوب نبودم ولی حالا خوبم. یه حس نو دارم. حسی که بهم میگه روزای جدید تو راه روزای خوب. بهم میگه منتظر چیزای نو باش که به اندازه این حس نو قشنگند
.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

10

از ديشب دارم كار پروژمو انجام ميدم بايد امروز عصر تحويل مي دادم ولي آماده نشد. اميدوارم كه بتونم يه سري منابع انگليسي پيدا كنم در مورد آلودگي بصري تا حداقل پروژرو كامل تحويل بدم. اينجوري تاخيرم موجه ميشه و خودم از كار راضي. براي يكي از استاداي دانشكده ميل فرستادم اميدوارم كه بتونه كمكم كنه.
اين چند روز كه مامان بابام تهران نبودن من تمام مدت مهمون داشتم. به تنهايي احتياج داشتم ولي قسمت نشد. در عوض يكم از بحراني كه توشم دور شدم. ولي حواس پرتيم باعث نشد كه سردرد نداشته باشم
ديشب يكي از دوستام مدام تو گوشم خواند كه ترس نداشته باشم چون ترسم باعث ميشه كه اوني كه ازش مي ترسم به سرم بياد.خيلي دلم مي خواد كه جلوي ترسامو بگيرم ولي خيلي سخته خيلي خيلي.
.فقط اميدوارم كه با گذشت زمان و سرگرم شدن من همه چيز راحتر بشه برام

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

9

اين روزا روزاي سختي بودي، و شبا سخت تر از اون.من با سردرد و حالت تهوء و منگي روزو سپري كردم و شب با بي خوابي سرو كله زدم و يكي دو ساعت خواب نصف نيمه كه همشم آخر به كابوس ختم شده.
نمي دونم كاري كه شروع كردم درست يا نه.مي ترسم خيلي زياد.ميترسم از يه زخم دو بار گزيده بشم، ولي....
سردرد دارم،خوابم مي ياد.كلي كار دارم كه همه نيمه كارست.شنبه و 1شنبه بايد دوتا پروزه تحويل بدم كه كاره هيچكدوم تموم نشده و منم اصلا عجله اي براي انجامشون ندارم.
همه جي خيلي پيچيده است و اين....كلافم.

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

8

با سردرد خوابيدم.قبل از خواب خالي خالي بودم.به سقف خيره شدم.سرم شروع كرد.با درد خوابم برد.خواباي آشفته.از خواب پريدم.سر درد.خواب آشفته.بيداري.سردرد.بيداري.سردرد.
اضطراب.آهنگ گوش دادم.عوضش مي كنم.يكي ديگه.بازم نه.يكي ديگه.يكي ديگه... ميشينم پاي كامپيوتر بلند مي شم. دور خونه مي چرخم.دور خودم.چاي مي خورم.قهوه.قهوه.چاي.بغض مي كنم.
مي شينم فيلم ببينم.مضطربم.داره حالمو بهم مي زنه.بدنم داره مي لرزه.بلند مي شم.تعادل ندارم.
مي رم پاي نت.چت مي كنم.بعد از نيم ساعت مي فهمم يكيو با يكي ديگه اشتباه گرفتم.شرمنده ميشم.
مامانم مياد حرف ميزنه باهام.بغض مي كنم.دوربين و بر مي دارم.مي زنم بيرون.توي پاك نيم ساعتي مي چرخم دور خودم.عكس مي گيرم.دستم مي لرزه.عكسام خراب ميشه.
ضربه آخر.مرگ يه فاميل.گيجم.مي مونم تو كار خدا.نمي فهمم چرا.جرا بچه هاي كسي كه دو تا خانواده و تامين كرده بايد بي مادر بزرگ شن؟؟
بر مي گردم خونه.گريه مي كنم.گريه مي كنم.گريه مي كنم.آروم ميشم.آروم.آرومتر.
بهم ميگن.فرصت بده.و من.گيجم.گيج.كي از من فرصت خواست؟

7

الان با خواندن جمله کنار آی دی یکی از دوستام" من هنوز هم منتظرم که برگردی... من هنوز هم منتظرم که باز سلامم کنی...من هنوز هم منتظرم"دارم به این فکر می کنم که شاید همه مشکل من و تو این بود که هیچکدوممون منتظر برگشت نبودیم شاید اگه انقدر به ادامه رابطمون ناامید نبودیم می تونستیم راهی پیدا کنیم برای ادامه برای دوباره باهم بودن.
نمی خوام به این فکر کنم که چی شد که از هم دست شستیم چی شد که ناامید شدیم و یه گوشه نشستیم تا همه چی از دست بره.ولی مگه می شه به اون چند ماهی که هر چه قدر بیشتر تلاش کردم بیشتر فرو رفتم فکر نکنم؟؟مگه میشه به گریه های شبانم و گیجی روزام فکر نکنم؟؟مگه میشه به هزارتا سوالی که هرروز دور سرم می چرخید فکر نکنم؟به سوالایی که هیچوقت جوابی برای هیچکدومشون نداشتم!!مگه میشه به روزی که از خستگی از سردرگمی به این رسیدم که"شاید قسمت هم نیستیم که من همش به در بسته می خورم" فکر نکنم!آخه مگه میشه عذاب فکر کردن به این جمله توی اون روزای سیاه یادم بره!!؟؟اینجوری روی همه اون سوالا خط کشیدم ولی...درد ادامه همه چیز بدون تو برام شروع شد.
همیشه بهم می گفتی تو از اول می خواستی همه چیزو تموم کنی تو از اول تصمیمتو گرفته بودی یادته؟؟کاش فقط یه لحظه حال اون ماهای منو می دیدی.کاش ...اون حالی که همرو وادار می کرد که نفرین کنن یا دل بسوزونن.
حالا ۱سال از همه اون روزای سخت گذشته من تورو رها کردم تا به چیزایی برسی که می خواستی تا دنیاییو که آرزو داشتی بنا کنی و تو...به من گفتی که دیگه هیچوقت منو نمی بینی و این شد جواب همه اون روزای باهم بودن!!و جای زخمش برای همیشه رو دل من موند!!برای همیشه!!


خزینه ای برای تن شستن ات ساخته ام
در چاله ی پشت دلم
از صادقانه ترین اشک ها
سرد بود
اشک تازه ای بخواه!
(کیکاووس یاکیده
)

6

بلاخره مشکل من حل شد دیروز هر چی تلاش کردم که عکس بذارم توی بلاگ نتیجه نداد.بخاطره همین رفتم یه سایت عکاسی پیدا کردم که عکسامو بذارم توش اینجوری هم من انگیزه بیشتری پیدا می کنم برای بیشتر عکس گرفتن هم اگه کسی عکسارو ببینه خوب نظری هم میده.حالا وقتی عکسا بیشتر شد حتما سایت اینجا لینک می کنم.
امروز آخرین جلسه کلاس عکاسی ترم ۱ بود و هفته دیگه ژوژمان.خیلی زود ولی چاره ای نیست.با یکی از بچه ها قراره این هفته بریم عکس بگیریم تا جمعه به استاد نشون بدیم.
بعد از کلاس رفتیم انقلاب من ۳تا کتاب گرفتم برای پسر خالم. یه "حافظ نامه" که ۲جلد بود و نوشته خرم شاهی بود و یه کتاب دیگه "عرفان و رندی در شعر حافظ" بود که نوشته آشوری بود.
بعد از اونم رفتیم خانه هنرمندان نمایشگاه عکس که خوشمان نیامد چون عکس ها هیچ خلاقیتی نداشت. و از اونجا هم یه کتاب نورپردازی خریدم. با اینکه رشته درسیمم دوست داشتم ولی هیچوقت انقدر مشتاق نبودم برای کتاب خریدن.
امروزم خوب بود خونه هم که رسیدم مهمون داشتیم.

5

دیروز روز خوبی بود.
صبح با بچه های جهاد و خانه عکاسان رفتیم عکاسی اول رفتیم چیتگر ولی نیم ساعت نگذشته بود که گشت اومد و با اینکه استادمون کارت نشن داده بود گفته بودند تجمع بیش از ۴نفر ممنوع!!فکر کنین اونم تو چیتگر!! آخه مگه میشه تو اون بیابون ۴نفری رفت!!!
بعدش رفتیم ته همت بالای تپه ها جای باحالی بود و عکاسی خوبی گرفتم خودم خیلی دوسشون دارم(کاش من یاد می گرفتم اینجا چه جوری عکس بذارم) ساعت ۱ برگشتم.
و بعد ساعت ۶ رفتم خونه یکی از بچه ها چندتارو بعد از یکی دو ماه میدیدم و خوب خیلی غنیمت بود دیدن دوبارشون.برای فارغ التحصیلی استادمون ۱کیف خریده بودیم.اونم دعوتمون کرد شهرستانک این هفته یا هفته دیگه.
آخرین اتفاق خوب هم اومدن بابا بود بعد از۲هفته.
من عاشق این روزای شلوغ و خوشایندم
!

4

اين دو روز همش درگير كار پروژم بودم خدا مي دونه اگه اين پروژه اونجوري كه دلم ميخواد به سرانجام برسه من چقدر راحت مي شم.ديروز بعد از ۴ ۵ روز دنبال استاد بودن بلاخره جناب استاد پيدا شدند. و تكليف باقي كار مشخص شد كار من سختر شد ولي من اميدوارم كه نتيجه خوبي ازش بگيرم اين ۲روز بايد حسابي كار كنم. حداقل بايد پرسشنامه هارو تحليل كنم تا جمعه كه خونه يكي از بچه ها استادمو مي بينم نتيجه رو نشونش بدم.استاد ديده بودين انقدر گل كه با دانشجوهاش مهموني و باغ و گردش بره!!؟؟
خيلي زور داره كه با كلي اميد و آرزو پرسشنامه طراحي كني براي رسيدن به يه نتيجه كه از قبل بهش مطمئنني ولي بعد برعكس شو دريافت كني و غير از اون به تكرارم برسي يه چيزي تو مايه سوختن پرسشنامه ها و حدر رفتن زحمتي كه كشيدي.
فردا كلاس مباني هنر دارم و هيچ كاري ندارم براي تحويل موندم برم يا برم دنبال كار پروژم.چون جبراني زيادم اجباري به رفتن نيست ولي خوب دلمم نمي ياد نرم.
بايد چندتا بافت خلاق ببرم ولي انقدر خسته ام كه رمق خلاقيت ندارم.بايد صبح بيدار شم يه كاري بكنم يا الان همت كنم. پس فعلا
.

3

همیشه از رفتن به کلاس عکاسی یه انرژی مثبت می گیرم این بارم بیشتر از همیشه چون هم استاد از کارم تعریف کرد و هم بعد از کلاس رفتم ۳تا کتاب خوب خریدم.
بعد از خوندنشون حتما یه خلاصه ای از کتابا که ۲تاش در مورد کادربندی و ترکیب بندی در عکاسی و یکی در مورد منظر شهری بود می نویسم اینجوری هم خوندنم هدفدار میشه و هم حال و هوای بلاگ عوض میشه.
امروز حالم خيلي بهتر بود بخاطر همين كلاس عكاسي هر چند كه خنده يكي از بچه ها بد منو ياد قديمي مي نداخت ولي من ياد گرفتم حساي قشنگمو به راحتي از دست ندم.
شايد اين نوشته ها بي ربط و آشفته باشه و هيچ سودي براي كسي كه اتفاقي اين بلاگو مي بينه نداشته باشه ولي من فقط مي خوام دوباره عادت كنم به نوشتن و بيان همه حساي ريز و درشت خودم.همين
.

2

این روزا همش خوابم به قول بابا جونم انگار ویروس خواب دارم وقتایی هم که خواب نیستم سرمو بزنی تهمو بزنی پای نتم.روزای بیقراری من همیشه اینجوری میگذره.ولی خوب میگذره همیشه.
و من همیشه تو خواب و منگی این روزارو گذرندوم تا روزای خوب از راه برسه.همیشه به این امید داشتم که فردا حتما روزا بهتری.گاهی وقتا حتی روزا رو شمردم تا دور بشم از روز فاجعه فقط دور بشم تا شاید روزای بهتری بیاد.مثل روزی که برای همیشه از تو بریدم.آخ چه روزای بدی بود.بگذریم.
برای همینه که حالا هم دارم روزارو می شمارم تا مهر بیاد تا پاییز بشه تا برگا شروع کنن به ریختن و خنکی پاییز بیاد. اون موقع است که روزامو صدای شاتر دوربینم پر می کنه و همه چیز قشنگ تر می شه.منم حالم بهتر می شه.آخ که چی میشه برگریزون پاییز
.

1

تا به حال چندتا بلاگ ساختم همه هم ناشناس مثل این یکی!همشون واسه درد دل بوده و توی این پست بیشتر ازهمیشه محتاجم به درد دل کردن.یه حس غریبی داره بهم میگه که داره عاشق یه نفر دیگه میشه!نمی دونم چه حسیه!ولی می دونم که درسته!مثل حسی که شب رفتنش داشتم اون بی قراری و پوچی و دلتنگی بدون خبر از رفتنش! حالا هم ته دلم خالیه خالیه انگار یکی یه حفره بزرگ کنده تو دلم!دلم میخواد با یکی حرف بزنم که بهم بخنده و بگه دیوونه شدم و من مطمئن تر بشم به این حس غریب!!هیچوقت نتونستم عزیز بودنشو بعد از این همه دوری انکار کنم!هر چند سردی کردم باهاش ولی و همیشه ته دلم می دونستم که همون عزیز همیشگی!! و حالا...!می دونم برای ما دیگه هیچ را هی نمونده اگرم راهی باشه دیگه نمی خوام و نمی خواد ولی...! از اینکه یکی دیگرو دوست داشته باشهُ از اینکه حتی یه عشق دور نباشم تو خاطراتشُ دارم آتیش می گیرم.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
خدایا رحم کن به این بنده سراپا گناهت! بهم رحم کن!