۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

40

صبح با كرختي از خواب بيدار مي شم، انگار كه خوني توي رگام نيست و من تمام روز حس خستگي دارم،تمام روز سرگرم شعر خواني و زبان خواني و گذشته خوانيم، همش فكرم دنبال اتفاقات ابن ساليه كه داره تموم ميشه، فكر اينكه خوب بود يا بد!؟من بزرگ تر شدم؟! چيا بدست اوردم و از دست دادم؟! فكر هر اتفاق ريز و درشت اين سال با هر درد و شادي كه برام اورد.

اسفندا بوي خوبي داره، اين روزا دوست دارم تو خيابونا پرسه بزنم با بوهاي عجيب غريب و دوست داشتني اين روزاي آخر با سري رو به آسمون و پر شدن دائمي شش هام از خنكي و آرامش و مي خوام كه خودم باشم و خودم و چه خوب كه ديگه جاي خالي هيچ كس اين طرفا نيست.

.

پي نوشت: 40 مقدس ِ،نه؟!

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

39




عرق پوسيده ات را
زير دندان صبر مي مكم

اي بختك از درد!
گهگاه ِ رفته اي
برنگرد
صورت ِ تندم از رام مي سوزد
شكاف ِ تافته اي ت را
كاتوره ي تنم برده
اي بريده ي تلخ!

تمامي از پلك
از پشت غضروف مي افتي
با پوست ِ تابوتت بنشين
دندان ِ افتاده
كه تير مي كشي!

(بهار عليزاده)


.


همين!تمام ِ اين روزها!

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

38

آدماي از خود راضي عوضي، كسايي كه كله گندشونو زيادي بالا مي گيرن، اونايي كه حس خوشبختي كاذب داره خفشون مي كنه و همين حس ابلهانه بهشون ميگه كه از همه بهتر و باحالترن، اونايي كه به چشات خيره مي شن ،دهن گشادشونو باز مي كنن، با خونسردي كلماتو هل ميدن بيرون و با چشاي سنگيشون مي خوان كه ويرونيتو ببينن و بعد افتخار كنن كه اونا نيستن كه ويرون شده، باز اون حس ابلهانه سراغشون بياد، ياد پيروزيشون بيافتنو تو پوزخندشونو ببيني كه پخش شده توي صورتاي يخ زدشون، اه چقدر نفرت انگيزن، حالمو بهم مبزنن، ديگه تحمل هيچكدومو ندارام، هيچكدوووووم.

37

- خوب حالا چي مي خواي بگي، مي خواي بگي كرم اين چند روزا به بهترين شكل ممكن خالي كردي، كه باز خل شدي و باز گفتي سلام، كه باز شدي باعث و باني قره شدن اون، كه خودتو ضايع كردي و غرورتو گذاشتي زير پاهات، چيو خواستي ثابت كني، اينكه هنوز عاشقي، اينكه هنوز مياد به خوابت، كه هنوز تو روزات هست و نفس مي كشه، كه هر كاري كرده مهم نيست و تو هميشه عاشق مي موني، ديونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه ديونههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه حالا راحت شدي كه همه چيو به گند كشيدي؟! من نمي فهمم تو تا حالا جرا زنده موندي با اين همه گند؟؟ اصلا اينا يعني چي؟؟

- يعني امشب و آروم مي خوابم.

- ...

- حتي اگه فقط همين يه شب باشه، بذار كه آروم بخوابم.

-... بخير.

.

(سلام هايم را
از تو پس نمي گيرم
حتي سلام هاي بي جواب را.)

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

36

عصباني ام، از خودم، از فكرام، از روياهام، از بيداريم، از ناراحتي هاي كوچيكو سوالاي بزرگ، از بي تابيام كه انگار تمومي نداره، از يادام كه ديگه خوشي ندارن برام، و من نمي تونم رهاشون كنم، و اونا مثل خوره همه روح منو آروم آروم دارن نابود مي كنن و من هيچ كاري ندارم براي كردن.
همه روز هي خوابام ميان جلوي چشمم و انقدر كه من هر روز با تعبيرشون زندگي كردم باز دنبال تعبيرشونم، و تعبير اين خواباي فقط تحليل رفتن هر روزه منه و خستگيم و بي تابيم و هر روز فكر و فكر و فكر و اين روزا احساس گناه.براي گناه نكردم و من بايد از كسي تقاضاي بخشش كنم كه بارها و بارها و بارها....نمي دونم شايد دارم به خودم سخت مي گيرم، شايد اينا همش توهمات روزمره منه، نمي دونم چيه، من با همه وجودم خستگي و كرختيو حس مي كنم ولي باز مي خوام كه دور شم مي خوام فرار كنم مي خوام برم و برم وبرم، مي خوام از اين تن ِ‌كرخت ِ سراپا گناه رها بشم، مي خوام خودم نباشم، مي خوام جاي هر كس ديگه باشم تا باز اين تكرارا نباشه تا اين حساي عزيز نباشه تا نباشم بلكه اين بي قراريا هم نباشه تا تموم شه اين بغض. تا باز اين من نباشم كه بخواد درد و دل كنه و ديگران حس كنه كه بسه ديگه اين چه درديه كه نمي خواد تموم شه و باز من نباشم كه خفه خون بگيره تا درد خوره بشه تو همه وجودش و بي قرار بشه و پناه بياره به اين صفحه سفيد تا ديگراني بخوننو باز خسته بشن از اين همه تكرار، از اين همه مني كه خيلي روزا تلخ ِ،تلخ و نخوان بشنون.
هر وقت حس كردم كه تموم شده، باز همه چيز از نو شروع شده و من از از نو شروع كردم به تلاش ، مبارزه،صلح ، فرار ولي همه بي نتيجه و باز....ديگه خسته ام ديگه خيلي خسته ام.
مي خوام كه برام دعا كنين، شما هم بخواين...

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

34

روزاي دور ِ دور از اين روزا، وقتي كه خيلي دلتنگ بودم آرزو ميكردم تا به خوابم بياي تا شايد دلتنگيم كمتر بشه ولي تو هميشه همون پسر بچه لجباز بودي كه بهم خيره ميشدي و تو چشات مي خوندم كه همينه كه هست و من كم كم عادت كردم به هميني كه هست، ديگه خيلي ار اون روزا گذشته و من ديگه هرگز نمي خوام كه بياي توي خوابم ولي تو عادت كردي به گوش نكردن، اين روزا مياي به خواب من ولي حتي توي خواب هم هرگز ديگه مال من نيستي، مي خواي چيو ثابت كني پسربچه سركش من!؟


?Have i ever told you I love you-
No-
I do-
?Still-
Forever-
(Indecent Proposal)

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

33


اوايل سخت بود خو گرفتن به بودنش، به شنيدن گريه هاش و بي قرارارياش، به جيغ زدناش، به بهم زدن كشوها و كمدهام و خواستن هر چيز جديد ولي كم كم شروع كردم به مزه كردن بودن كنار يه عزيز كوچولو كه بودنش انگار تنها معناي زندگي بود. به شنيدن اسمم از زبونش خو گرفتم وقتي كه هيچ وقت ايده نبودم، من براي اون عيده بودم يا آيده.خو گرفتم به جمع كردن پاهام تا بياد جا خوش كنه بينشون و من نفس كشيدناشو حس كنم و لحظه به لحظه كارتونارو براش تفسير كنم، تا اون مدام بگه چرا و من خسته نشم از جواب دادن، تا باهام بازي كنه و صداي خنده هاي بلندش همه جاي خونه بپيچه، تا دوسم داشته باشه و صدام كنه: " عيده جون، عزيز دلم" ، دوسم نداشته باشه و بگه :" پيشي دوست نداره خاله" و من دلم ضعف بره براي پاكي و صداقتش. يا دلم بگيره وقتي قهر مي كنه و گز كمي كنه گوشه اتاق جايي كه كسي نبينتش. و بره بعد از چند روز لذت كنارش زندگي كردن و سيراب شدن از زندگي.

آنديا،عزيز ِدل، چقدر جات توي خونمون خاليه، نمي دوني كه وجودت اين چند روز چقدر خونه ما و دل منو روشن كرده بود و با بودن لحظه لحظه عشق و زندگي و توي لحظه هامون مهمون مي كردي، دلم برات تنگ شده كوچولوي من.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

32

توي شلوغي اين روزا مي خوام كه اين غمو رها كنم تا سنگيني قلبم كم بشه شايد، ولي من هيچ وقت از پناه بردن به بيخيالي آروم نشدم، و اين سكوت اين سكوت لعنتي كه نميشه شكستش يه عذاب ابدي ِ كه تا دنياست، نمي خواد منو رها كنه.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

31

يه حس خوبي ِاين نوشتن همه حساي پنهان توي اين صفحه تا ديگران بخونن و بشناسنتو بفهمن تمام لحظه هاي تنهاييتو، تمام دردا و حساي مخفي زنانتو و همه دلتنگيات، يه حس شيرين دلچسب مثل مزه مزه كردن شكلاتاي تلخ عزيز توي سرد ترين روزاي زمستون.وقتي من از همه مرزا عبور مي كنم كه اين سكوت هميشگيو بشكنم و افتخار كنم به داشتن همه اين حساي عزيز كه ذره ذره وجودمو مي سازن و اين من ِعزيزو زنده نگه ميدارن و نخوام كه مخفي بمونن
.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

30

بعضي غما هست كه هيچوقت رهات نمي كنن حتي اگه رفته باشن كنج دلت، همونجايي كه گاهي وقتا به مناسبت خاصي نزديك ميري تا يه خونه تكوني بكوني، اون موقع است كه مي فهمي كه اي واي يه غم عزيزو اينجا جا گذاشتي و باز مي شيني كنارشو باز يادت مياد كه نه انگار همه چيز تموم نشده و باز دلت مي گيره و اشك مياد تو چشمات و ميشيني به تماشاي روزاي دور، روزايي كه انقدر ازشون دور شدي كه گاهي از خودت مي پرسي اين تو بودي؟و انقدر تصويرشون پررنگ كه مي پرسي ميشه روزي بياد كه بتوني فراموش كني؟
بعضي غما هست كه مهم نيست چقدر ازشون بگذره و چقدر سعي كني كه فراموششون كني، اونا هميشه گوشه دلت باقي مي مونن تا گاه گداري باز بيان سراغت و تو رو اسير خودشون مي كنن، و مهم نيست كه فاصله اين ديدارا كم باشه يا زياد اين غما هميشه تر و تازن و هيچ غباري نمي تونه دردشونو كم كنه
.و ميدوني هيچ روزي نمي ياد كه تو به دردشون عادت كني،هيچ روزي

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

29



كاش دعا خوندن بلد بودم، كاش مي تونستم ورد بخونم و فوت كنم پشت سر عزيزام تا انقدر نگران و آشفته نباشم، دلم نلرزه و هي نترسم، اين روزا خواباي من بد جور بوي مرگ ميده و بي تاب مي كنه منو.كاش دور شدن از اين روزارو بلد بودم

.
زخم هاي كهنسالي در من
پر از دعاست
تو نگاه مي كني از بالا با لبخندي
كه هيچ كس نديده هرگز
و اين نمك جهان است
بر زخم

(هيوا مسيح)

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

28


دور شدن از شهر،راه رفتن و گوش دادن و سكوت كردن، بالا رفتن و اوج گرفتن، و خيره شدن به كوهها، رده پاها، برف و تهران و همه دغدغه ها و شلوغياش. ومن كه گرفته بودم و عبوس و دوستايي كه عزيزن وصبور تا تحمل كنن همه ي اين تلخي و. و شادي كودكانه من از دونه هايي كه رها و سبك پيچ و تاب مي خوردن تا روي صورت من بشينن و سرديشون لذت بده، و من باز بتونم ببخندمو بخندم.