۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

59


از اين روزا كه گذر كنم، حتما بيشتر هواي نوشتن به سرم ميزنه و پناه ميارم به اين خونه، شايدم باز دل نوشتي داشته باشم يا حس نوشتي، شايد باز روزاي دوري باشن و آدماي دورتري كه بخوام براشون حرف بزنم و دلتنگ ِ بودنشون باشم، شايد روزاي شادي بيان كه من بي تاب فرياد زدنشون باشم.

اين روزا كه بگذرن شايد باز دل خوش بشم به صداي شاتر دوربينم، به اديت همه عكساي خوبي كه خيلياشونو ميتونم دوست داشته باشم، شايد باز آروم بشم با پرسه توي شهر كتاب و باز روزي بياد كه هوس كنم با همه گرماي اين روزا بزنم بيرون و بي هدف پرسه بزنم توي خيابونا.

اين روزا كه سفر كنن شايد باز هوس حرف زدناي طولاني به سرم بزنه، هوس خنديدناي بلند بلند و سرخوشي هاي بي دليل و بودن با همه دوستاي عزيز ِ خاطرات ِ خوش، شايد باز دل خوش بشم به فردا، و فراموش كنم اين روزاي مرده ِ پر از اضطرابو.

روزاي پيش رو دوست دارم براي هر خبري كه همراهشون دارن، براي هر سرنوشتي كه مي خوان برام رقم بزنن، خسته ام از انتظار، خسته ام از شمردن روزا و نگاه هزارباره به تقويم هاي مختلف، از فكراي هزار جوره ِ بي حاصل، از اين روزاي بي حاصل خسته ام.

دلم قدم ِ رسيدن به روزاي نو مي خواد چه پامو رويِ زمين گرم بذارم چه مرداب.



.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

58

داري عبور مي كني،داري دور ميشي، چشم مي بندي روي همه چيز، و پيش خودت مي گي، اين من بودم كه همش رويا ميديدم بي دليل، مي خواي بگذري، مي خواهي سفر كني تا رها بشي ولي باد ميگذره و با خودش كلي عطر مياد و مستت مي كنه، مكث مي كني....،چشات سرشار ميشن و توي اون ميون تصويراي محو ميان، ياد مياد، زمزمه مياد،تلخي مياد، دلت نمي لرزه ولي... مي گيره، دستات گرم نمي شه، يخ مي كنن، اين برق شوق نيست...چشاتو باز مي كني، روي آسفات داغ تابستوني ِ تهراني، همهمه مياد، دود مياد و سياهي، ازدحام.... زانوهات خم شده، به دستات خيره مي شي، خاليه و هيچ عطري و بادي نمونده...
.
و جاده ها چه قدر عجیب اند
که به هیچ سوالی جواب نمی دهند
که در هیچ جای رفتن نمی میرند.
( هيوا مسيح)
.
آواي امروز:( با همه يادهاي خوشش )

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

57

همه چيز جوري داره پيش ميره كه توي كابوساي شبانه ام نبود و من گيچ و منگم، گاهي مي خندمو گاهي بغض مي كنم . از ديگران فاصله مي گيرم و توي تنهايي هيچ فكري نمياد سراغم و مثل يه سنگ كنار ميام با همه چيز، با سكوتم و حواله همه چيز به جسم از پا در اومدم و دردايي كه هر لحظه ميان سراغم. هيچ گله اي نيست وقتي همه گناها به گردن منه. و فكر كردن به تقدير اين بار احمقانه ست.



و اين من ام كه خواهشي كور و تاريك در جايي دور و دست نيافتني از روح ام فرياد مي زند.

و چه چيز آيا، چه چيز بر صليب ِ اين خاك ِ خشك ِ عبوسي كه سنگيني ي مرا متحمل نمي شود ميخكوب ام مي كند؟

آيا اين همان جهنم ِ خداوند است كه در آن جز چشيدن ِ درد ِ آتش هاي گل انداخته ي كيفر هاي بي دليل راهي نيست؟

و كجاست؟ به من بگوييد كه كجاست خداوندگار ِ درياي گود ِ خواهش هاي پر تپش ِ هر رگ من، كه نام اش را جاودانه، با خنجرهاي هر نفس درد بر هر گوشه ي جگرِ چليده ي خود نقش كرده ام؟


و سكوتس به پاسخ من، سكوتي به پاسخ من!
سكوتي به سنگيني ي لاشه ي مردي كه اميدي با خود ندارد!
(احمد شاملو)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

56

انگار سالها گذشته از آخرين بار ِ فكر كردن به تو، انگار گذشته از مزه مزه كردن خاطرات ِ با تو بودن يا غم ِ از دست دادنت، و قرن ها از آخرين بار ِخيره شدن به عكسها، سالهاي دوريو به ياد ميارم كه عكس تو هر 5 دقيقه يه بار روي صفحه موبايلم ميومد با اون خنده ابلهانه ت كه چقدر من دوسش داشتم و اين سالها كه از نگاه كردن به عكسهات مي ترسم، گاهي ناگهاني سروقتم ميان و من كه چقدر دستپاچه مي شم و چه زود از نگاه كردن بهشون دست مي كشم. اين همون تو يي!؟ اين همون مني امِ كه مي شناختم كه مي شناختي!؟
جاي ِ همه اون حساي قشنگ و صادقانه رو الان يه مزه گس گرفته كه ته ته وجودم داره ته نشين مي شه، جاي عزيز بودن ِ تورو، سياهي پر كرده.

سالهاست به نبودنت عادت كردم، ولي نخواه كه اين سياهيو تاب بيارم.