داري عبور مي كني،داري دور ميشي، چشم مي بندي روي همه چيز، و پيش خودت مي گي، اين من بودم كه همش رويا ميديدم بي دليل، مي خواي بگذري، مي خواهي سفر كني تا رها بشي ولي باد ميگذره و با خودش كلي عطر مياد و مستت مي كنه، مكث مي كني....،چشات سرشار ميشن و توي اون ميون تصويراي محو ميان، ياد مياد، زمزمه مياد،تلخي مياد، دلت نمي لرزه ولي... مي گيره، دستات گرم نمي شه، يخ مي كنن، اين برق شوق نيست...چشاتو باز مي كني، روي آسفات داغ تابستوني ِ تهراني، همهمه مياد، دود مياد و سياهي، ازدحام.... زانوهات خم شده، به دستات خيره مي شي، خاليه و هيچ عطري و بادي نمونده...
.
و جاده ها چه قدر عجیب اند
که به هیچ سوالی جواب نمی دهند
که در هیچ جای رفتن نمی میرند.
( هيوا مسيح)
.
آواي امروز:( با همه يادهاي خوشش )
۲ نظر:
vaaaaaaaaaaaaaaaaay, ideh jounam chera matlabe jadid nemizari? man hamash montazere matalebetam, kheiliiiiiiiiiiiiiii weblogeto doust daram azizam, koli bahat hamdardi mikonam. movafagh bashi
سحر جان وقتي بلاتكليفي انگار توي زمان زندگي نمي كنه و هيچ عكس العملي و حسي درباره گذشت روزها نداري! دارم انتظار مي كشم، سخت. بوس
ارسال یک نظر