۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

55

ضربه ها آغاز شد، چهارمين را تاب نمي آورم، مي دانم. دعايي بخوان!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

54


صبحها وقتاي بي خبرين، وقتي چشم باز مي كني هيچ معلوم نيست ساعتهاي پيش روت چي مي خوان برات بيارن، اون لحظه حست ناب، حست همون حس واقعي اون روز ِ. امروز صبح و دوست داشتم. با وجود خبرايي كه با خودش داشت من آروم بودم و پر از انر‍‍ژي. بارون ميومد و من عاشق شنيدن صداشم، صداي برخوردش به كنار پنجره اتاقم كه مثل هيچ صداي ديگه اي نيست، عاشق بيرون زدم از خونم بدون چتر، بدون لباس گرم و نسيماي خنك و موها و صورت خيس من و نگران نبودن از خيس شدن، عاشق راه رفتن و راه رفتن و گرم شدن و همه تهران كه چقدر قشنگ ترن زير نم نماي بارون. همچين روز قشنگي حتما كه براي من خبر خوبي مياره.
قدماي تند من روي زميناي خيس و لبخنده گشادم كه انگار از صورتم فراتر رفته و كرختي كه از وجودم رفته و حساي باز خوب براي من، براي تلاشام و روزهاي كه گذشتن و دارن ميان.
به خبر بعدي اميد بستم.

.

پي نوشت: دارم ميرم مشهد براي اولين بار، در مورد مشهد تنها چيزي كه هميشه توي ذهنمه اينه كه وقتي چشمت به ضريح بخوره هر چي كه بخواي اجابت ميشه! بعد از همه اين سالها دارم به اين فكر مي كنم كه جرا امسال!؟


۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

53

- باز دير از خواب بيدار مي شم.
- مامان بعد از سالها باز داره شيريني درست مي كنه، به عنوان وردست عمل مي كنم.
- املت مي خوريم و من حركت مورد عللاقه مو انجام ميدم، زرد ها و سفيده هارو قاطي مي كنم و بهشون خيره مي شم.
- توي فيس بوك مي چرخم و سعي مي كنم كاراي جالب انجام بدم.
- خونه ساكته و من دوتا فيلم مي بينم.
- چند صفحه كتاب مي خونم.
- باز توي نت مي چرخم.
- سريال مي بينم.
- شام مي خورم.
- ميرم حموم.
- دارم رويا مي بافم.
- براي چندمين بار يه فيلمو مي بينمو براي چندمين بار بغض مي كنم.
- براي صدمين بار ويديو لي لي آرون مي بينم و به رقص سرخوشانه ش خيره مي شم.
- دارم اينجا مي نويسم.
.
حوصله هيچ لحظه فردارو ندارم، از مهمونياي زنونه متنفرم و ميدونم بايد نقش دختراي نازو بازي كنم.از اجبار به لبخند زدن به ديگران متنفرم.

آواي ِ امروز: http://www.youtube.com/watch?v=NWixUIMTjYc&feature=related

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

52




انقدر كه همه چيز ساكنه و خالي، اين روزا حتي چيزيم از حسام ندارم براي نوشتن، هر شب اين صفحه رو باز مي كنم و خيره مي شم و بعد هيچ. اين هيچ بودنو دوست ندارم.

.
و به هنگامي كه ستاره ها و دلش در سبدي زرين دور مي شوند
باد سياهي در چهار ستون ويران تنش بر مي خيزد
حفره هاي مهيبي در روحش باز مي شود
و كرم ها و مورچگان
در شعفي بي پايان
مي لولند .


(شمس لنگرودي)
.
پي نوشت: شايد وقت ِ ترسيدن ِ!

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

51

اين روزا مدام به ياد ميارم، مدام كلمات و نگاهها و دستها اسيرم مي كنن، مدام دنبال چهره هاي آشنام تو صورت غريبه ها، مدام تو سرم اميد مياد و رويا. اين روزا بيشتر از هميشه دلخوشم به بازي هاي هميشگي، به بازي با ابرهاي بي رمق و مرده تهران، به قصه ي صورتاي شاد يا مات يا غمناك رهگذرا، به آسمون ابري و نم نم بارون و نسيماي خنكي كه مي وزه، به كتابام و حساي خوبي كه با خودشون ميارن، به هر خنده كوتاه، به هر دست دوست، به هر، هر لحظه اي كه اين خلا پر بشه از هر حركت، از هر اتفاق، از هر گذر.اينا نشون هاي بي قراريمه.دلم لك زده براي اتفاقات نو، براي هيجانات كوچيكي كه قاطي بشه تو اين روزا، براي بلند بلند خنديدن من و برق زدن چشام، براي داغي كه ريخته بشه توي سينه امو و....
مامان ميگه "هيچيو به زور از خدا نخواه "، و من نمي دونم به زور خواستن يعني چي!؟

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

50

وقتايي هست كه روزا ميانو ميرن بدون يه لحظه مكث بدون يه سطر خاطره، بدون يه تپش قلب و يه دلخوشي ِ ناچيز.
وقتايي هست كه مدام بغض چنگ مي زنه به گلوت، چونت مي لرزه و اشك توي چشمات مي دوه.
وقتايي هست كه كم حرف مي زني، و مدام يه لبخند بي رمق داري روي لبات، و مدام به دهنها خيره ميشي و توي حرفاي ديگران گم ميشي.
وقتايي هست كه مدام بر مي گردي به روزاي بد زندگيت و تلخي ميريزه توي وجدت و باز قلب تو ِ كه فشرده ميشه.
.
احساس گمشدگي و خالي بودن دارم اين روزا، پريشونم و يه جا بند نيستم، خسته امو بلاتكليف و غريبه، با همه غريبه.

.

گاهي وقت ها كه دلم بي تاب است
از روي ميز، سنجاقي بر مي دارم و
او را مي ترسانم
و بعد لا به لاي بقيه مورچه ها
دنبال خرده ناني
يا فضله ي مگسي
مي لولم.
(حافظ موسوي)

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

49

آخيش برگشتم خونه.