اين روزا مدام به ياد ميارم، مدام كلمات و نگاهها و دستها اسيرم مي كنن، مدام دنبال چهره هاي آشنام تو صورت غريبه ها، مدام تو سرم اميد مياد و رويا. اين روزا بيشتر از هميشه دلخوشم به بازي هاي هميشگي، به بازي با ابرهاي بي رمق و مرده تهران، به قصه ي صورتاي شاد يا مات يا غمناك رهگذرا، به آسمون ابري و نم نم بارون و نسيماي خنكي كه مي وزه، به كتابام و حساي خوبي كه با خودشون ميارن، به هر خنده كوتاه، به هر دست دوست، به هر، هر لحظه اي كه اين خلا پر بشه از هر حركت، از هر اتفاق، از هر گذر.اينا نشون هاي بي قراريمه.دلم لك زده براي اتفاقات نو، براي هيجانات كوچيكي كه قاطي بشه تو اين روزا، براي بلند بلند خنديدن من و برق زدن چشام، براي داغي كه ريخته بشه توي سينه امو و....
مامان ميگه "هيچيو به زور از خدا نخواه "، و من نمي دونم به زور خواستن يعني چي!؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۲ نظر:
سلام ایده جان. عیدت مبارک. خیلی وقته که می خواستم واست پیام بذارم، واقعاوبتو دوست دارم. با این پستت حسابی همدردی کردم. دستت درد نکنه عزیزم. عالیه. موفق باشی
سلام سحر جون،انشاالله كه سال خوبي باشه برا،ممنون كه به اينجا سر ميزني عزيزم . بوس.
ارسال یک نظر