۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

48

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
(فریدون مشیري)

.

نوروز مبارك، به اميد روزاي شاد، پر از سلامتي و موفقيت براي همه، و بر آورده شدن ِ آرزوهاي سر سفره هفت سين ِ همگي.

تعطيلات خوش بگذرونين.

.

پي نوشت: اين خونه چند وقتي خاليه، من ميرم سفر.

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

47

يه سال ِ ديگه هم داره تموم ميشه، باز گوشه خيابون پر شده از سنبل و لاله و سبزه و ماهي قرمز، باز ميدونا پر شده از شب بوهاي مست كننده، باز همه توي جنب و جوش و شادين، اين روزا ترافيك و دود و بوقا هم دوست دارم، اين روزا خيابونا و مغازه هاي شلوغ هم دوست دارم، اين روزا مهم نيست كه صبحا از رو چه دنده اي بلند شي، حالا كه عيد داره مياد اين روزا مود ِ خوبي داره و سرخوشي. اين حال و هواهارو دوست دارم.
به اين 360 روزي كه گذشته فكر مي كنم، به عيد و خوشي ِ رفتن به شمال، به ويلاي بد ِ نمك آبرود، به تله كابين و مه بالاي كوه، به پياده روي طولاني و گرفتن عكساي خوب، به نور و سرخوشي نزديك بودن به دريا و ساعتها جا خوش كردن اونجا، به فروشكاههاي شلوغ و فكر اينكه اين تهرانيا كي مي خوان دست از خريد بردارن، به اصفهان و مامان بزرگ بابا بزرگ، به برگشتن به دانشگاها و همه تحقيقا و كار عملي هاي كه رو دستم مونده بود و همه بدو بدو كردنا، به امتحاناي آخر ِ دانشگاه، به لم دادن روي چمن هاي پارك روبرو علامه و درس خوندن با بهار، به تموم شدن امتحانا و فاغ التحصيلي من و رفتن به اردبيل با همه خاطرات ِ خوشي كه برامون داشت، به همه ي اون 1هفته كه چه خوب بود و به ياد موندني و فراموش نشدني، به مهربونيا و زحمتاي دكتر پودراتچي كه حد و اندازه اي نداشت و مديون بودن همه ما 40 نفر بهشون براي روزاي خوشي كه باقي موند براي هميشه توي يادمون... به عروس شدن ِ دو تا از دوستام و خوشي ِ خوشبختيشون، به رفتن به كلاس عكاسي و داشتن استاداي خوب و ياد گرفتن و ياد گرفتن، به كشف ِ يه دنياي ِ جديد و همه خوبياش و همدم شدن عكاسي و پيدا كردن دوستاي جديد و بودن كنار نيلوفر گل با همه ي عزيزودوست بودنش، و مهموناي همه ي تابستون، به سرخوشي ِ بودن با پريسا،راحيل، سالي، آيلار، سارا، شيرين...به رفتن به حومه كرج و ديدن همه اون محروميتا و غصه ها با 1هفته اي كه من و نيلو و فرهنگ چقدر زحمت كشيديم و قصه شنيديم، فوش داديم به پرسشنامه هاي دستمون، و چقدر تجربه كه ازشون نمي شه گذشت.
به اومدن پذيرش براي خواهر گلم و خوشي ِ ما، به اطمينان ِ بابا براي ويزا و نا اميدي ما، به خوشي ِ هممون براي ويزا و بعد غم رفتنش، به شبي كه خواهري عزيزم رفت و چمدوناش و بغض ما و بغل كردنش طوري كه نخواي فراموش كني تا جند ماه، و رفتنش و چه زود دوباره خواستيم كه باشه و دلتنگ شديم، به گريه من و مامان و خاله روي صندلي هاي فرودگاه. به غم مامان بابا و سكوت ِ خونه. و جاي ِ هميشه خالي ِ خواهري ِ من.
به اومدن شهريور و عروسي سارا و همه مهمونايي كه اومدن پيش ِ ما، به خوشي ِ 4-5 روز كنارشون بودن و رقصيدن هاي سرخوشانه شب ِ عروسي و خوش گذرونياش، با بدن كوفته شدن ِ روز ِ بعد. به برگشتن به تهران، به رفتن 2 روزه توي صف تافل، به اومدن سالي و خاله فري و سالي ِ شاد با همه برنامه هايي كه هي مي ذاشت، به خلوت شدن سر ما با شروع مهر، به زبان خوندن من، به رفتن بهار و غم دور شدن از يه دوست ِ خوب، به چند ماهي كه كند گذشت و يكنواخت، به رفتن به كيش، به امتحان، به درياي قشنگ و عكساي خوب، با پوچي ِ برگشتن، به مريضي ِ بابا و غم ِ ما ودردش كه چقدر دل ِ من و مامانو درد اورد، و حس ِ تنهاييمون وقتي بابا و آيدا پيشمون نبودن و همه ي اون دو هفته كه همه چيز چقدر سخت بود و بودن ِ هميشه ي خاله و عمو امير كه چقدر دلگرمي بود، به ختم ِ به خير شدن همه چيز، و گفتن مدام ِ خدارو شكر، به خاله نصرت و عملش و آه و ناله ها و نازش، به بيكاري ِ من و كتاب كتاب و كتاب و عكاسي و دوستان.
و همه خندها، گريه ها،باهم بودنا و نبودنا، دلتنگي ها، شاديا و غما، تجربه ها، رنجيدنا، اشتباها، دل شورها، تلاشا و به دست اوردنا و از دست دادناو خاطرات، خاطراتي كه هميشه مي مونن.و حالا همه ي اين خوشيا و خوشيا و خوشيا و ناخوشيا ديگه داره 1ساله مي شه، و من دوست دارم همه اين سال و با همه خوبي ها و بدي هاش و حالا كه ديگه داره نفساي آخرشو ميكشه.

46

چهارراه وليعصر، 26 اسفند 87
- ونك-كردستان
- خانم كرايه اش 1000 تومن ِ...گفته باشم كه ناراحت نشي
- آقا كرايه ش 1000 تومن ِ
- شرمندم شب عيد ِ، چاره اي نداريم، راضي باشين
- حاج آقا شرمندم، حلالمون كن، قابلي نداره
.
دلم مي گيره از زندگيهامون، دلم مي گيره...
.
رنگ ها در رنگ ها دويده،
از رنگين كمان ِ بهاري ي تو
كه سراپرده در اين باغ ِ خزان رسيده برافراشته است
نقش ها مي توانم زد
غم ِ نان اگر بگذارد.
(احمد شاملو)

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

45

توي سياهي يه اتاق شلوغم زناي نا آشنا مرتب ميان و ميرن، تورو مي بينم كه با ظرف آهني كه دستت ِ به سمتم مياي، ميديش دستم، با تعجب به ظرفي كه پر از بدل ِ نگاه مي كنم و به تو. به تو كه داري توي صورت من مي خندي.
- يعني چي؟
-يعني ممكنه هنوز دوست داشته باشم.
-ممكنه؟!
مضطربم ،به سمت ِ در اتاقي ميرم كه انگار از يه خونه قديمي و ميخوام زناييو كه اونجارو شلوغ كردم بيرون كنم؛ مي خوام باهات حرف بزنم ولي نه توي اون شلوغي و هر چي مي خوام كه بقيه رو بيرون كنم نمي شه، همه جا شلوغ ِ .
از خواب مي پرم توي خواب و بيداري همش به اين فكر مي كنم كه روز قبل به چي فكر كردم كه اين خوابو ديدم، نمي فهمم.
.
توي يه ماشين قديمي نشسم، ميخوام از يه چيزي فرار كنم، پامو روي پدال ِ گاز فشار ميدم، ولي حركت نمي كنه، به صندلي ِ عقب نگاه مي كنم، يه مرد با باروني و كلاه نشسته
-گير كرده.
از بين صندليا مياد كه بشينه جاي من، ترس همه وجودمو مي گيره با وحشت خودمو از ماشين مي كشم بيرون، روي سنگفرشاي خيابون مي افتم، مرد با چكش توي دستش مياد به سمتم.
از خواب ميپرم، ترس توي همه وجودم ِ ، از سياهي اتاقم مي ترسم، اشباهيو مي بينم، يه مرد با باروني سفيد، مي خوام كه از تاريكي اتاقم فرار كنم، چراغ بالاي سرمو روشن مي كنم، به خالي ِ اتاق خيره مي شم. توي تاريكي اتاق سعي مي كنم كه به چيزاي خوب فكر كنم ولي...ترس ِ كه همه ي وجودمو اسير خودش كرده.
.

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

44


امروز با وجود اينكه فقط 2تومن ته كيفم مونده بود ولي نصفشو دادم براي خريدن فيلم ِ "The Reader"، و الان با ديدنش هنوز توي شوك ِ ضربه ها ييم كه فيلم بهم زد.عالي بود. چيزي كه هميشه از يه فيلم خواستم اين بوده كه بعد از تموم شدنش منو براي چند دقيقه روي صندليم ميخكوب كنه و نه مثل بعضي از فيلما كه تا چراغاي سينما روشن ميشه تو بند و بساتتو جمع مي كني كه سريع بري يا اونايي كه هي با ديدنشون بيشتر خميازه مي كشي و بيشتر توي صندلي فرو ميري و بيشتر به اينور و اونور نگاه ميكني و نه خيره به پرده سينما وقتي گاهي مي ترسي كه پلك بزني، و خدا ميدونه بعد از بعضي از فيلما چقدر حس ِ بدي داري، حسي كه يه تلخي ِ عجيب ميريزه تو وجودت كه حتي نميشه براي خودت توضيح بدي.
ولي "The Reader" از اون فيلماي جون دار بود،از همونا كه چشات خسته ميشه از خيره شدن به صحنه هاش، روند فيلم توي 1ساعت ِ اول خيلي آروم ِ و تو توقع يه فيلم ِ ساده و معمولي خواهي داشت، يه رابطه عشقي ِ يه پسر بچه ولي قسمت دوم همه چيز نفس گير ِ ، همه مرموزن و تا آخر داستان هم از حساي هيچكدوم سر در نمياري و اگرم سر نخايي باشه اونقدر عجيبن كه... فيلمو دوست داشتم، و همه آدماي فيلم با وجود مرموز بودن خيلي قابل لمسن، مثل همه ي ماها عاشق، پيچيده،اسير خاطرات و گذشته و تنها.
با بعضي از فيلما ميشه زندگي كرد و از همه چيز فاصله گرفت، فيلمايي كه با خودشون كلي حساي خوب برات ميارن و عجيب بعد از ديدنشون آرومي، عجيب.
.
پي نوشت: بعد از نوشتن اين متن وقتي دنبال عكس بودم، متوجه شدم كه فيلم از روي يه رمان به همين نام ساخته شده برخلاف هميشه كه علاقه اي به خواندن رمان ِ مربوط به فيلم ها بعد از ديدنشون ندارم، اين بار خيلي برام جالب ِ كه كتابو بخونم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

43


روزاي عجيبي ِ اين روزا من كم پيش مياد كه حسي داشته باشم، طبق زمان حسامو بدست ميارم و مدام فقط توي زمان حال حركت مي كنم، عيد داره مياد و امروز من اولين ماهي قرمزا و تخم مرغارو كنار خيابون ديدم و چقدر ذوق زده شدم، مثل بچه ها خنديدم و چشام برق زد. دو سال بود كه براي اومدن عيد هيچ ذوقي نداشتم، همش بخاطر خاطرات تلخ اون عيد كذائي و خودخواهياي تو و مگه ميشه كه فراموش كنم تلخياتو و زهري كه ريختي توي روزاي خوش ِ عيدم. ولي ديگه الان مي دونم كه بخاطر حماقتهاي بزرگ خودم و تو در حق من نبايد كه لذت اين روزارو خراب كنم و ميدوني يه چيزي بين خودمون بمونه، غير از اين نوشته هاي پراكنده ديگه هيچي از تو باقي نمونده هر چند كه مي دونم و مي دوني كه همينم زياديه.
.
گوش گربه گم شده است
يك پا و نيمي از دم پشمالويش
پيدا نيست
كودك كلافه مي شود
از من چه كاري ساخته است!
(حافظ موسوي)

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

42


امروز روز خوبي بود وقتي 2شب ِ كه من از خير خواباي آشفتم گذشتم و آروم مي خوابم، وقتي صبحها خونه خلوته و من با اراده خودم بيدار مي شم، وقتي امروز كلاس نقد عكس داشتم و لذت نشستن سر اين كلاس غير قابل وصف ِ وقتي استاد ِ عزيزم،آقاي شاهرودي، يه دريچه جديد ِدنياي عكاسيو برامون باز مي كنه و زمان زود مي گذره و همه ما براي 3 ساعت مداوم بهت زده خيره ميشيم.

امروز روز خوبي بود وقتي سر كلاس به اين رسيدم كه:نه،منم دارم تكرار ميشم توي عكسام و عكاسم هويت داره و فقط بي هوا و بي فكر شاتر نمي زنم. وقتي ديدم كه ترسا و آرزوهام توي عكسام فرياد مي زنه و چه خوب كه من نمي ترسم از اين فريادا.
امروز روز خوبي بود وقتي من و نيلو كلي پياده روي كرديم و حرف زديم و سر از كافه 78 درآورديم و دم نوش سفارش داديم و با آب جوش و سبزي مواجه شديم و ياد گرفتيم كه چطور بايد دمش كنيم و بعد سعي كرديم روشنفكر باشيم و آب قند جلومونو سر بكشيم و البته كه نيلو موفق تر از من از اين امتحان بيرون اومد و بعد من جريمه شدم كه چاي نخورم ، و خدا ميدونه به كدوم دليل ابلهانه توي 78 ِ كوفتي چاي ممنوع بود و ما تهديد شديم و خندهاي بلندمون اونارو عصبي كرد تا رو ترش كنن به 2تا غير روشنفكر ِاممول، و همه اينا خيلي عالي بود و ديدن كلي جيزاي جديد توي بازار روز و آشنايي با خوردني هاي چيني و كاهوهايي كه 10سال جونمون مي كنه و تعقيب شدن مدام و خستگي ناپذير. و نشر ثالث و همه كتاباي اونجا كه چقدر دلمون مي خواست.
و پياده روي طولاني براي رسيدن به خونه و خوشحال كردن مامان و بخشيده شدن شايد و نگاه كردن يه فيلم ِعالي* با همه واقعيت هاي تلخش و بغضي كه هي گلومو چنگ زد. و باز ديدن دو قدم مانده به صبح با شنيدن مرغزار گفتگو و بينندگان جان بودن و بعد تا زدن اين شب.

و امروز كه روز خوبي بود.



* Changeling

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

41


به آهنگ فيلم چهارشنبه سوري گوش ميدم، به فيلم فكر مي كنم، بي اينكه چقدر اين فيلمو دوست دارم، به اينكه وقت ِديدنش جقدر حس خوبي داشتم و ديدنش اون دم دماي عيد، قاطيه سرو صداي هميشگي اون روزا و بواي خوب جقدر لذت داد بهم، به ياد سينماي تاريك و دستاي گرم تو مي افتم، به ياد رديفاي نزديك به هم صندلي و پاهاي جمع شده تو، به ياد خندهامون با ديدن آدماي عجيب غريب سينما بهمن، به درموندگي تو كه هر چي منو جابجا مي كردي بازم يكي از همون آدما كنارم مي نشست،به نگاه كردن به همه اون صحنه هاي زيبا و فوق العاده كنار هم و نفسامون كه حبس شده بود، به اينكه لازم نبود بگيم كه جقدر لذت برديم وچقدر همه خوب بازي كردن و چقدر موسيقي دوست داشتنيه، به بيرون اومدن از سياهي سينما فكر مي كنم و به حال و هواي كوچه باريك كنارش توي اون دمدماي غروب، به ضربه هاي تو به زمين براي جبران دو ساعت جمع كردن پاهات، به خنده هاي من، به انقلاب ِشلوغ و پر هياهو،به پس زدن دائمي آدما، به دستاي قفل شده من و تو ، به دلامون.به روزايي كه خيلي ازشون گذشته فكر مي كنم.
چند وقت پيش بود؟! چند سال؟! يه روزي از همين روزاي، سه سال پيش، و حالا چقدر از اون روزا دوريم.از خودم مي پرسم تو هم اين روزارو به ياد مي ياري!؟، شونه بالا مي ندازم.
به آهنگ گوش مي كنم، دارم ازش لذت مي برم، به مزه مزه كردن قهوه زير زبونم فكر مي كنم.