
صبحها وقتاي بي خبرين، وقتي چشم باز مي كني هيچ معلوم نيست ساعتهاي پيش روت چي مي خوان برات بيارن، اون لحظه حست ناب، حست همون حس واقعي اون روز ِ. امروز صبح و دوست داشتم. با وجود خبرايي كه با خودش داشت من آروم بودم و پر از انرژي. بارون ميومد و من عاشق شنيدن صداشم، صداي برخوردش به كنار پنجره اتاقم كه مثل هيچ صداي ديگه اي نيست، عاشق بيرون زدم از خونم بدون چتر، بدون لباس گرم و نسيماي خنك و موها و صورت خيس من و نگران نبودن از خيس شدن، عاشق راه رفتن و راه رفتن و گرم شدن و همه تهران كه چقدر قشنگ ترن زير نم نماي بارون. همچين روز قشنگي حتما كه براي من خبر خوبي مياره.
قدماي تند من روي زميناي خيس و لبخنده گشادم كه انگار از صورتم فراتر رفته و كرختي كه از وجودم رفته و حساي باز خوب براي من، براي تلاشام و روزهاي كه گذشتن و دارن ميان.
به خبر بعدي اميد بستم.
.
پي نوشت: دارم ميرم مشهد براي اولين بار، در مورد مشهد تنها چيزي كه هميشه توي ذهنمه اينه كه وقتي چشمت به ضريح بخوره هر چي كه بخواي اجابت ميشه! بعد از همه اين سالها دارم به اين فكر مي كنم كه جرا امسال!؟
قدماي تند من روي زميناي خيس و لبخنده گشادم كه انگار از صورتم فراتر رفته و كرختي كه از وجودم رفته و حساي باز خوب براي من، براي تلاشام و روزهاي كه گذشتن و دارن ميان.
به خبر بعدي اميد بستم.
.
پي نوشت: دارم ميرم مشهد براي اولين بار، در مورد مشهد تنها چيزي كه هميشه توي ذهنمه اينه كه وقتي چشمت به ضريح بخوره هر چي كه بخواي اجابت ميشه! بعد از همه اين سالها دارم به اين فكر مي كنم كه جرا امسال!؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر