توضيح همه چيز سخته اين روزا، توضيح ِ حال بد و كرختي و نفرت ، توضيح نا اميدي و بغض و عصبانيت، توضيح ِ دروغ هاي ِ شنيده شده و حقيقتهاي پنهان و خنجرايي كه با دستاي خودمون به تنه پاره پاره ايرانمون ميزنيم، توضيحشون سخته ولي من اينجا با تيكه تيكه هاي قلبم، با تمام مويرگهاي پاره پاره شده جسمم و ذره ذره روح ِ زجر كشيده ي اين روزهام دارم نفسشون مي كشم، دارم زندگيشون مي كنم، دارم باهاشون ميميرم و جون ميدم. شونه هاي من اين روزها داره به خاك ميرسه از بار همه اين بغض و نفرت و ياس و دستام خاليه، خالي.
ما
كاشفان ِ كوچه هاي بن بست
حرف هاي خسته اي داريم
اين بار
پيامبري بفرست
كه تنها گوش كند.
( گروس عبدالملكيان)
ترانه نوشت:(دل رويا گرفته/ چه كابوسي مگه نه؟؟) شبتاب/ داريوش
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه
62
اون روياي شيرين جاي خودشو به يه كابوس ِ طولاني داده كه انگار نمي خواد تموم شه، همه اون شور و هياهوي انتخابات تبديل شد به ياس ،به شوك و مات راه رفتن مردم توي ِ خيابونا، به تلخي توهيني كه هممون چه بد حسش كرديم و غمي كه چه سخت گلومونو فشرد، حالا همه ي اون ياس و بغض جاشو به عصبانيتي داده كه نگاه همه عابرا فرياد مي زنه، و صداي اعتراض گوشارو كر مي كنه، دلارو مي لرزونه، ديدن كتكايي كه مردمون توي خيابونا مي خورن آسون نيست، ديدن همه خرابييايي كه با دستاي خودمون توي خيابونا و كوچه ها مون به بار اورديم آسون نيست، دستامون خاليه! ديدن همه پليسهايي كه تمام خيابونارو غرق كردن آسون نيست، و نگاههاي ِ پر از نفرت عابران.
در دست های تو
دنیا دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ
هيچ چيز آسون نيست اين روزا، حتي مجبور شدن به موندن توي خونه و سر و كله زدن با همه سايتهايي كه بسته ست و انتي ويروس هايي كه حريف ِ هيچ كدوم نمي شه و همه صداهايي كه به گوش مي رسه و تو كه دلت مي خواد جزيي از اين هياهو باشي، تا باشي تا شايد اونقدر فرياد بزني تا گلوت درد بگيره و باز فرياد بزني، تا باشي تا باتوم بخوري و فوش بشنوي و دنبال بشي، تا شايد شايد اين درد تحقير كمي فقط كمي از جسم كوفته شده ات رها شه، تا اين بغض ، جند روزه اشك شه بلكه، تا... ولي هنوز اينجايي، و بغض و دردوعصبانيت و نفرت رهات نمي كنه.
این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا یکریز می گریند
...
پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است
(خسرو گلسرخي)
در دست های تو
دنیا دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ
هيچ چيز آسون نيست اين روزا، حتي مجبور شدن به موندن توي خونه و سر و كله زدن با همه سايتهايي كه بسته ست و انتي ويروس هايي كه حريف ِ هيچ كدوم نمي شه و همه صداهايي كه به گوش مي رسه و تو كه دلت مي خواد جزيي از اين هياهو باشي، تا باشي تا شايد اونقدر فرياد بزني تا گلوت درد بگيره و باز فرياد بزني، تا باشي تا باتوم بخوري و فوش بشنوي و دنبال بشي، تا شايد شايد اين درد تحقير كمي فقط كمي از جسم كوفته شده ات رها شه، تا اين بغض ، جند روزه اشك شه بلكه، تا... ولي هنوز اينجايي، و بغض و دردوعصبانيت و نفرت رهات نمي كنه.
این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا یکریز می گریند
...
پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است
(خسرو گلسرخي)
۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه
61

روزاي خوبيه، سرشارند، پر از اتفاقايي نو و من همشون رو دوست دارم. از آدماي سبز پوش و ترافيك و مهربونياي مردم گرفته تا باهم بودنا و دوستاي خوب.
دوشنبه رو دوست داشتم با بي خوابيش و استرس رفتن به سفارت به تمام اون 2-3 ساعت پشت در بودن و مدام قدم زدن ِ من، با آدما و بوهاي آشنا كه بد منو كلافه كرده بود، به خيره شدن و دويدن ياد و بعد فرار چشماي من و پلك زدنا، به تصويرايي كه مدام سرك مي كشيد و من كه چه بي تاب تر ميشدم توي اون ميون و قدمهاي تندتر و مسيراي كوتاهتر. به داخل شدن و باز صبر و صبر و بعد باري كه قسمتي ش از روي دوشم برداشته شد. و بعد رفتن به نشست هاي عكاسانه ما و باز بي تابي ِ من و خستگي ِ ديشب و حال هاي بد خستگي و براي اولين بار گاهي كلافه شدن از حرفهاي عكاسانه دوستان و خستگي و خستگي. برگشتن به خونه، تصميم به مقاومت و بعد باز راهي شدن با دوربين و خيابوناي شلوغ و رها كردن ماشين دو كوچه اونور تر و راه رفتن و راه رفتن با كتونياي ناراحت و آفتاب ِ داغ ِ تابستوني.
و رسيدن به همه اون شورو فريادها، به شنيدن همه اون شعاراي خوب و قيافه هاي سبز و آن چناني، به همه هماهنگي و شوري كه همه جا موج ميزد، به مهربونياو مردمي كه مثل هيچ روز ديگه اي نبودن. به خنده هايي كه روي ِ لبا بود و چشمايي كه مدام برق ميزد و خيابونايي كه ديگه هيچ راننده ايو كلافه نمي كرد. راه رفتن و ديدن بچه هاي ِ كوچيكي كه سبز پوش بودن تا قسمتي از اين شور باشن، به سي دي فروشي كه با شعار " سلام بر احمدي نژاد راي من موسوي " توي اون هياهو مشغول تبليغات بود براي تماشاچي ها . به پيرمردي با عينك شكسته و ترازو گوشه خيابون و پوسترايي كه باهاش ترازوشو تزيين كرده بود، به عكاسايي كه از درو ديوار آويزون بودن، به آدماي مهربوني كه از عكس گرفتنا عصباني نمي شدن و تشكر مي كردن حتي!! به همه كه عجب ابتكاري داشتن توي سبز پوش كردن خودشون هر كس به يه طريق و همه سبزي و اميدي كه توي همه ي اون بودنا موج ميزد. دوست ندارم به نااميدي بعدش فكر كنم، نمي خوام به هيچ نظريه اي از روحيه هاي اين مردم گوش كنم؛ نمي خواهم به چرا ها و غرا جواب بدم، ميدونم كه چه ياس ِ عجيبي همه اين 4سال توي شهرمون موج ميزد من به همين بارقه ي اميد دلخوشم حتي اگه كم نور باشه،حتي اگه تصويرسراب باشه توي چشماشون، حتي اگه همه اين آدمايي كه توي خيابونن توهم داشته باشن همگي، ولي من اين تحركو دوست داشتم، همين برام غنيمت ِ.
توي اون هياهو از سينما پرديسان سر در اورديم كه چقدر خوب بود و من چه دوست داشتم مرتب فيلم ببينم توش و سر در آوردن از خونه نيلو اينا و اتوبان شلوغ و مهمون بودن تا ساعت 12 و بعد استرس پيدا شدن يا نشدن ماشين توي اون كوچه پس كوچه ها و بلاخره رسيدن من كه چقدر خسته بودم و گرمي كه توي همه رگهام مي دويد.
سه شنبه با ديدن عكسا و فتوشاپي كه فاتحه اش خونده بود و عكساي بي اسم من توي قيس بوك كه چه بد منو اذيت كرد و شِر هايي كه خوشحالم نكرد، رفتن به خانه هنرمندان ِ عزيز و مستند "عكس ناتمام" كه چه خوب بود و چقدر حسرت شاگرد بهمن جلالي نبونو خوردم و چه عكسايي ِ خوبي بود و چه كلاجايي عالي بود و چقدر با فكر بود همه كاراي هنرمندانش و من چقدر دلم خواست كه تو اون فضا باشم ، فقط براي نگاه كردن و شنيدن وشنيدن.
جداشدن از دوستاو پياده روي توي تاريكي و رسيدن به خونه خاله و بي رمقي ِ من و عكس گرفتن و بلاخره رسيدن به خونه و باز وقت تلف كردن شبانه روبرو كامپيوتر كه بايد ترك شه.
و تمام مدت حس نزديك شدن به خواهري عزيزم كه خوشي ميريزه توي روزام.
روزاي خوشيه و مگه ميشه كه دوسشون نداشت حتي اگه يه بوي آشنا مدام دنبالت باشه و نخواد كه يه لحظه هم رهات و خواباي عجيبي برات بياره، خوابايي كه شايد آرزوهات باشه يا دلتنگي هات. روزاي عزيزيه.
دوشنبه رو دوست داشتم با بي خوابيش و استرس رفتن به سفارت به تمام اون 2-3 ساعت پشت در بودن و مدام قدم زدن ِ من، با آدما و بوهاي آشنا كه بد منو كلافه كرده بود، به خيره شدن و دويدن ياد و بعد فرار چشماي من و پلك زدنا، به تصويرايي كه مدام سرك مي كشيد و من كه چه بي تاب تر ميشدم توي اون ميون و قدمهاي تندتر و مسيراي كوتاهتر. به داخل شدن و باز صبر و صبر و بعد باري كه قسمتي ش از روي دوشم برداشته شد. و بعد رفتن به نشست هاي عكاسانه ما و باز بي تابي ِ من و خستگي ِ ديشب و حال هاي بد خستگي و براي اولين بار گاهي كلافه شدن از حرفهاي عكاسانه دوستان و خستگي و خستگي. برگشتن به خونه، تصميم به مقاومت و بعد باز راهي شدن با دوربين و خيابوناي شلوغ و رها كردن ماشين دو كوچه اونور تر و راه رفتن و راه رفتن با كتونياي ناراحت و آفتاب ِ داغ ِ تابستوني.
و رسيدن به همه اون شورو فريادها، به شنيدن همه اون شعاراي خوب و قيافه هاي سبز و آن چناني، به همه هماهنگي و شوري كه همه جا موج ميزد، به مهربونياو مردمي كه مثل هيچ روز ديگه اي نبودن. به خنده هايي كه روي ِ لبا بود و چشمايي كه مدام برق ميزد و خيابونايي كه ديگه هيچ راننده ايو كلافه نمي كرد. راه رفتن و ديدن بچه هاي ِ كوچيكي كه سبز پوش بودن تا قسمتي از اين شور باشن، به سي دي فروشي كه با شعار " سلام بر احمدي نژاد راي من موسوي " توي اون هياهو مشغول تبليغات بود براي تماشاچي ها . به پيرمردي با عينك شكسته و ترازو گوشه خيابون و پوسترايي كه باهاش ترازوشو تزيين كرده بود، به عكاسايي كه از درو ديوار آويزون بودن، به آدماي مهربوني كه از عكس گرفتنا عصباني نمي شدن و تشكر مي كردن حتي!! به همه كه عجب ابتكاري داشتن توي سبز پوش كردن خودشون هر كس به يه طريق و همه سبزي و اميدي كه توي همه ي اون بودنا موج ميزد. دوست ندارم به نااميدي بعدش فكر كنم، نمي خوام به هيچ نظريه اي از روحيه هاي اين مردم گوش كنم؛ نمي خواهم به چرا ها و غرا جواب بدم، ميدونم كه چه ياس ِ عجيبي همه اين 4سال توي شهرمون موج ميزد من به همين بارقه ي اميد دلخوشم حتي اگه كم نور باشه،حتي اگه تصويرسراب باشه توي چشماشون، حتي اگه همه اين آدمايي كه توي خيابونن توهم داشته باشن همگي، ولي من اين تحركو دوست داشتم، همين برام غنيمت ِ.
توي اون هياهو از سينما پرديسان سر در اورديم كه چقدر خوب بود و من چه دوست داشتم مرتب فيلم ببينم توش و سر در آوردن از خونه نيلو اينا و اتوبان شلوغ و مهمون بودن تا ساعت 12 و بعد استرس پيدا شدن يا نشدن ماشين توي اون كوچه پس كوچه ها و بلاخره رسيدن من كه چقدر خسته بودم و گرمي كه توي همه رگهام مي دويد.
سه شنبه با ديدن عكسا و فتوشاپي كه فاتحه اش خونده بود و عكساي بي اسم من توي قيس بوك كه چه بد منو اذيت كرد و شِر هايي كه خوشحالم نكرد، رفتن به خانه هنرمندان ِ عزيز و مستند "عكس ناتمام" كه چه خوب بود و چقدر حسرت شاگرد بهمن جلالي نبونو خوردم و چه عكسايي ِ خوبي بود و چه كلاجايي عالي بود و چقدر با فكر بود همه كاراي هنرمندانش و من چقدر دلم خواست كه تو اون فضا باشم ، فقط براي نگاه كردن و شنيدن وشنيدن.
جداشدن از دوستاو پياده روي توي تاريكي و رسيدن به خونه خاله و بي رمقي ِ من و عكس گرفتن و بلاخره رسيدن به خونه و باز وقت تلف كردن شبانه روبرو كامپيوتر كه بايد ترك شه.
و تمام مدت حس نزديك شدن به خواهري عزيزم كه خوشي ميريزه توي روزام.
روزاي خوشيه و مگه ميشه كه دوسشون نداشت حتي اگه يه بوي آشنا مدام دنبالت باشه و نخواد كه يه لحظه هم رهات و خواباي عجيبي برات بياره، خوابايي كه شايد آرزوهات باشه يا دلتنگي هات. روزاي عزيزيه.
۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه
60
حالا كه روزا پيش روم صف كشيدن از نگاه مستقيم به چشماشون مي ترسم، اضطراب همه روزامو پر كرده براي همه ثانيه هاي ِ نويي كه انتظارمو مي كشن، حتي فكر كردن بهشوننم آسون نيشت وقتي تصويراي واضعي از روزام ندارم، گاهي دلخوش مي شم به همه تازگي هاي پيش رو و گاهي مي ترسم از من كه بين اون همه تازگي چقدر غريبم.
با همه اين وجود ميدونم كه زندگيو فقط بخاطر اين جامه هاي نو و رنگارنگش مي تونم دوست داشته باشم.
.
بي قرارم
مي خواهم بروم
مي خواهم بمانم
دارم در ترانه اي مبهم زاده مي شوم.
( سيد علي صالحي )
پي نوشت: روزا براي باز ديدن خواهري ِ من دارن كوچيك و كوچيك تر مي شن، اين شمردنارو دوست دارم.
با همه اين وجود ميدونم كه زندگيو فقط بخاطر اين جامه هاي نو و رنگارنگش مي تونم دوست داشته باشم.
.
بي قرارم
مي خواهم بروم
مي خواهم بمانم
دارم در ترانه اي مبهم زاده مي شوم.
( سيد علي صالحي )
پي نوشت: روزا براي باز ديدن خواهري ِ من دارن كوچيك و كوچيك تر مي شن، اين شمردنارو دوست دارم.
اشتراک در:
پستها (Atom)