۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

86


شب ِ، چشمام از بی خوابی می سوزه، قلبم از دوری، تکه تکه حرف میزنم و تکه تکه می شنوم و همه ازم دورن و من دورتر از همه، سکوت بیشتر از همه تو وجود ِ من ِ که رخنه کرده و خیابونای ِ خلوت و خالی مدام میگذرن از جلوی ِ چشمم، تهران که هیچ شیاهتی نداره به تهران ِ همیشگی و گوگوش که مدام میخونه و باد گرمی که می خوره به صورتم و قلبی که هر لحظه خالی تر میشه و گلوم که مدام میگیره و مدام رها میشه و چشام که مدام ریز میشن و مدام آه و آه و آه.
تمام هفته از تک تک آدما خداحافظی میکنم و مدام بغضمو میخورم و اونارو نمیدونم ولی مدام میشکنم من و میدونم که رفتن من برا همه چه آسون ِ دل کندن از همه چه سخت برای من.
توی تاکسی نشستم و صدای ِ رادیو میاد و راننده و من چه دورم و جه باد ِ نمداری میخوره به صورتم. یاد رفتنم و روزایی که گذشته و روزایی که مونده، بغض چنگ میزنه به گلوم و تهران مهو میشه پیش ِ چشمم ، بارون ِ تابستونی ِ تهران به صورتم میخوره، چه هر لحظه بیشتر و بیشتر دوس دارم این شهرو.
...

و باز رفتن و رفتن و رفتن.

.
پیچا پیچ راه بر اندامت
مچاله می شوی
راه
در پس ِپیچ ها می رود
تو
از یاد.
(شهرام رفیع زاده)