
باهاشون همراه میشم، صبح خیلی زود، بعد از زود بیدار شدن مامان ، توی تاریکی چای درس می کنه و لباس عوض می کنه، بابا دیرتر بیدار میشه و چای می خورن باهم، آروم حرف میزنن باهم، زودتر از وقتی که باید از خونه میزنن بیرون، توی تاریکی نزدیک صبح کنارشونم توی ماشین، به اتوبان خلوت خیره میشم و سکوت ِ بینشونو اندازه میکنم، گاهی از پرواز حرف میزنن، خوشحالم میدونن، هرچند مامان میگه: کاش ایده هم میومد و دلش میگیره ولی خوشحالن. هوا گرگ و میش ِ که میرسن فرودگاه، مامان جلوی در پیاده میشه و بابا میره توی پارکینگ. با مامان همراه میشم... همه ی چیز سریع میگذره، نگاهای کنجکاو و امیدوار به اعلان پروازا، آماده فرود، فرود، سالن ترانزیت... انتظار... چشم گردونندن میون جمعیت...جابه جا شدن برای دیده شدن، برای دیدن ...خیره شدن به هر نفری که ظاهر میشه روی پله... انتظار.... خندیدن و اشکی که جمع میشه تو چشا.... دست تکون دادن و زیر زبون قربونت برم گفتن... راه باز کردن بین جمعیت و چشم گردونن... انتظار.... جا عوض کردن و خیره شدن به همه آدمای مضطرب چمدون بدست...انتظار.... انتظار.... دیدن چهره عزیز ِ آشنا و آروم شدن.... آغوش.... خنده..... راهی شدن و من که چه بی رمق کشون کشون دنبالشون می کنم، چی هی فاصله م بیشتر میشه و هی گمتر میشم میون جمعیت و چه زود گم میشم.
.
من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسادتو برای اولین بار دارم تجربه می کنم خیلی سخت، خیلی نزدیک.
مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
(هیوا مسیح)












2.jpg)








كنم كه اين شلختگي من باز كار داد دستم ولي نه انگار اين خواب!!و صبح خبر بدي تو راه!!از صبح يه مار بزرگ تو شكممه هي پيچ و تاب مي خوره بعد كم كم ميره بالا،مي پيچه دور قلبم،هي تنگ تر مي كنه محاصرشو، دست مي ذارم روي سينم، فشار مي دم، تكون مي خوره و بالا تر ميره حالا رسيده به گلوم، راهشو بسته 