۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

81


تمام روز ساعت و عقب جلو کردم و رویا بافتم، تمام روز توی خونه چرخ زدم و به مامان بابا خیره شدم و به حرفاشون گوش دادم و انتظارشونو دیدم، تمام روز رها شدم از مکان و زمان و با نگاه تار ِ خیس از اشک دلتنگی و دوری و بیشتر بیشتر از هر روز تجربه کردم.
باهاشون همراه میشم، صبح خیلی زود، بعد از زود بیدار شدن مامان ، توی تاریکی چای درس می کنه و لباس عوض می کنه، بابا دیرتر بیدار میشه و چای می خورن باهم، آروم حرف میزنن باهم، زودتر از وقتی که باید از خونه میزنن بیرون، توی تاریکی نزدیک صبح کنارشونم توی ماشین، به اتوبان خلوت خیره میشم و سکوت ِ بینشونو اندازه میکنم، گاهی از پرواز حرف میزنن، خوشحالم میدونن، هرچند مامان میگه: کاش ایده هم میومد و دلش میگیره ولی خوشحالن. هوا گرگ و میش ِ که میرسن فرودگاه، مامان جلوی در پیاده میشه و بابا میره توی پارکینگ. با مامان همراه میشم... همه ی چیز سریع میگذره، نگاهای کنجکاو و امیدوار به اعلان پروازا، آماده فرود، فرود، سالن ترانزیت... انتظار... چشم گردونندن میون جمعیت...جابه جا شدن برای دیده شدن، برای دیدن ...خیره شدن به هر نفری که ظاهر میشه روی پله... انتظار.... خندیدن و اشکی که جمع میشه تو چشا.... دست تکون دادن و زیر زبون قربونت برم گفتن... راه باز کردن بین جمعیت و چشم گردونن... انتظار.... جا عوض کردن و خیره شدن به همه آدمای مضطرب چمدون بدست...انتظار.... انتظار.... دیدن چهره عزیز ِ آشنا و آروم شدن.... آغوش.... خنده..... راهی شدن و من که چه بی رمق کشون کشون دنبالشون می کنم، چی هی فاصله م بیشتر میشه و هی گمتر میشم میون جمعیت و چه زود گم میشم.
.
من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسادتو برای اولین بار دارم تجربه می کنم خیلی سخت، خیلی نزدیک.


مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
(هیوا مسیح)

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

80


بیشتر از یه ماه ِ که ننوشتم، و بارها اومدم یه متن نصفه نیمه نوشتم و سیو کردم و رفتم، این همه تاخیرو دوس ندارم، تاخیرام یعنی گم کردن حسام، همیشه از گم کردنشون ترسیدم و گاهی روزا از هر حسی خالیم، زندگی بی دغدغه و همیشه آروم اینجا گاهی ازم یه آدم یخی میسازه...

نمیدونم چه مرگم ولی هنوز با این زندگی غریبه م، با آدما، با خودم،با روزام، با خونم، با تختم، با لباسام، با خندیدنام، با ناراحتیام، دلتنگیام، خوشی هام، با خودم با خودم با خودم. اینجور آدمی نبودم ولی... یه روزایی واقعا جدا میشم از زمان و مکان، جامو گم می کنم و غریب میشم با همه چیز، روزا میگذره و از شعر دوری می کنم، از دوربینم دوری می کنم، از نوشتن دوری می کنم و میدونم، میدونم اینی که این روزا ساختم از خودم ایده نیست. این آدم ضعیف ِ زودرنج ِاز همه گله دار، گله هایی که هیچوقت دهن باز نمیکنه برا گفتنشون، اونم منی که هیچ حرفی رو دلم نمی موند، منی که آدم ِ مدام بغض و مدام اشک نبود، آدم مدام وا دادن جلوی دیگران، آدم سنگ شدن و بی حس شدن و خالی بودن. ولی شدم، بد آدمی شدم، بد...
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
( احمدرضا احمدی )

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

79


یه روزایی هستن که یوبسن، بی روحن، حرفی ندارن برا گفتن، حرفیم برا تو نمیذارن برا گفتن از بس که رو ترش می کنن بهت و با چشای ِ ریز ِ پر از بدیشون خیره میشن بهت،هر بار که یکم میخوای خوشی کنی یا فقط یه لبخند ِ کوچیک بزنی یا حتی فقط اروم باشی چشاشونو ریز می کنن و چین میندازن تو لباشون، نگاهشون تا ته ِ ته ِوجودت میره و یخ میزنی، می لرزی یکم، از اون لرزیدنا که تو وجوت ِ و عجیب آشفته ت می کنه، شادی یادت میره و لبخند خشک می شه به لبات، آرامشت میشه نا آرومی و ترس از اون نگاههای خیره ای که زیر ِ نظرت گرفتن، اون موقعست که تلخ میشی، بی انرژی می شی، روزمرگی میاد تو روزات، روزا که چشم باز می کنی خواب آلود و بی انرژی و همه ی روز خودتو می کشی برای ادامه، برای لبخندای الکی و گوش دادانای اجباری و حرف زدنای بی رمق و تکه تکه، انقدر روزا بی بارن که فقط یکم دلگرمی داری که خوب که گذشتن.حتی یه لحظه هم نیست که آروم بگیری و پایی دراز کنی و چایی بخوری و بلکه کمی حرف بزنی، درد دلی یا فقط از همین حرفای معمولیه هرجایی که خوبن و آروم و روح ِ زندگی توشونه. یه لحظه هم نیست که ریه هاتو پر کنی از هوا و چشاتو ببندی و بلکه بادی بیادو بریزه میون موهات و خنکت کنه و سبک شی از خستگیو کوفتگیه روز ِ ِ سخت. یا یه وقتی باشه برا تو که تو باشی و رازهاتو ودلت و دلتنگیا و خستگیات و غصه های ِ بی دلیل ِ گاه و بی گاه ت و شاید بغضیم بکنی یا اشکی، ولی خوب باشی آروم باشی.
بعضی روزا حسود و بد طینتن، نمیذارن آب ِ خوش پایین بره از گلوت.
پی نوشت: اولین بار ِ که عکسی غیر از عکسای خودم میزارم تو بلاگ، روزای تنگ نظریه.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

78


من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.

(رسول یونان)

و این شعر عجیب منو یاد تو میندازه، همونقدر سرد و بی تفاوت و بی رحم، وتلخ، به تلخی همه روزای دور. میدونم که هیچوقت جایی برای آرامش پیدا نمی کنی، (دیگه ناهیم برات نمونده).

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

77


تمام این دو ماه فرار کردم از گفتن غریبی، غربت، نمی دونم همش حس کردم که لووس شده هی غربت غربت کردن و سنگ ایران ایرانو به سینه زدن، که اگه این جاییو که الان توشم نمی خواستم با همه خوبی ها و بدی ها نمیو مدم و حالا اگه دوست ندارم برمی گشتم. همیشه آدماییو که مدام دم از بدی و سختی غربت زدن و باز دل نکندن ازش به چشم تحقیر دیدم، یه جور مظلوم نمایی بوده برام، یه جور توجیه برای رها کردن دنیای آشنایی که متعلق به تو ِ و چسبیدن به دنیای ناآشنایی که هیچ چیزی نداره که متعلق به تو باشه، اینکه هر چقدرم بمونی، هرچقدرم خوشی کنی، خوشبخت باشی بازم ته ته ش غریبی، بازم ته ته ش یه خار ریز تو سینت هست که حتما گاه بی گاه، بی بهونه و با بهونه یادت میاره اینجا خونت نیست.

گاهی از خودم می پرسم که من همه ی اینارو می تونم تاب بیارم؟! می تونم تمام عمرم حسرت به دل ِ روزمرگی های کوچیک و ساده ایران باشم، حسرت به دل آرامش توی خونه بودن، کنار عزیزا بودن؟! می تونم رفاه و آرامشیو داشته باشم و مدام حس کنم که نه اینا که متعلق به من نیست، اینکه مدام حس دزدیو داشته باشی که از مال دیگران دزدیده یا جیره خوری که چشمش به جیب دیگران ِ.نه اینکه حتما باید سگی زندگی کنی یا بهت احترام نذارن و به چشم یه خارجی ببینندت تا این حسارو داشته باشی نه. سگی زندگی نمی کنم، خوب می خورم و می پوشم، جای درس می خونم که خود سوئدی ها هم آرزو دارن توش درس بخونن و احترامی دارم که توی کشور خودمم نداشتم ولی....

شاید دارم تند میرم، شاید اینایی که می گم حسای ِ همین چند ماه اول باشه، شاید وقتی بگذره انقدر پوست کلفت بشم که مثل خیلیایی که اینجا هستن حتی انکار کنم ایرانی بودنمو، یا انقدر دور بشم که مثل خیلیا هیچ تصوری از حال و هوای ایران برام نمونه.

حسامو می نویسم که شاید روزی باشه که بخوام یادم بیاد ماههای اول بهم چی گذشت، که چه سوالایی مدام تو سرم چرخ زد، که شاید خوشحال بشم که بخونمو و حس کنم که حالا آرومترم یا بی قرارتر بشم از حال بدترم. که جاییو برای ادامه پیدا کنم که دل خوشی باشه توش، آرامش باشه.چه اینجا باشه، چه کشور خودم. حسامو می نویسم که فراموش نکنم، که چون عزیزن می خوام که موندنی باشن تو این صفحه.
.
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد.
رو در رویش
با فاصله ای بنشین
ومسیر استخوانی ِانگشتانش را
حدس بزن.
(عباس صفاری)

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

76

دیشب موقع خواب، وقتی تو تاریکی خیره شده بودم به سقف، نمی دونم چرا همینجوری بی دلیل یاد سالهای مدرسه افتادم، یاد روزای آخر شهریور، یاد شب اول مهر که کتابارو جلد می گرفتم، یاد وقتی بچه تر بودم و مامانم این کارو برام میکرد، خودمو دیدم که روی زمین زانو زدم و به مامانم نگاه می کنم که داره کتابامو جلد می گیره و سالهای بعدش که خودم می نشستم وسط کلی پلاستیک و کتاب و چسب و کتابامو جلد می گرفتم، یاد حسای عجیب غریب شب قبل از شروع مدرسه افتادم، یاد بوی نوی کتابا که چقدر تمیز و سفید بودن، یاد ورق زدن کتابام افتادم که حالا نمی دونم با علاقه بوده یا بی میلی!! ( نه میدونم با ذوق بوده و حالا می تونم برق چشمامو موقع ورق زدن ببینم)
یاد روزی افتادم که هر سال تکرار می شد، وقتی می رفتیم مغازه عمو سعید و کلی دفتر و مداد و خودکار می خریدیم، یاد خوشی که از میون اون همه نوشت ابزار نو و تازه بودن داشت و اینکه هرجی می خواستیم بر می داشتیم و بعد با کلی پلاستیک پر بر می گشتیم خونه. یاد خوشی چیدن همه اون وسایل نو افتادم توی کمدم، یاد همه دفترای نویی که روی هم می چیدم کنار کتابا و همه اون مدادا و خودکارا و پاک کنای رنگارنگ. یاد اینکه اون شب اولین و آخرین شبی بود که همه چیز اونقدر نو و مرتب و کامل بود و برای همین چقدر خیره شدن به اون کمد و دوست داشتم.
و فردا که لباسای نو تنم می کردم، لباسایی که بوی تمیزی و اتو می داد، مقنعه ای که سرم می کردم و کیف و کفش نو و همه جدیدایی که برام شروع می شد، هر سال سرِ یه زمان خاص، اتفاقات شیرین تکرار می شد با کلی حس عجیب که هنوز که هنوزه نمی تونم بفهممشون.
چقدر شاد بودیم اون موقع، چقدر زندگی آرومی بود، چه دلخوشی های ساده ای داشتیم و جه ساده خوشبخت بودیم.
دلم برای اون روزا تنگ شده، روزایی که هیچوقت فراموش نمی شن و هیچوقتم بر نمی گردن.

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

75

آفتاب نیمی از اتاقو روشن کرده، روبروی پنجره ، جوری که مدام آفتاب به چشمم می خوره نشستم، چشمامو ریز می کنم برای دیدن صفحه لپ تاپ، تصویر خودمو مدام می بینم توی صفحه ش. امروز دوست داشتم برم بیرون، برم توی خیابونا ی نا آشنا و روی سنگ فرشا قدم بزنم، دوست دارم آفتاب موهامو داغ کنه و باد اونارو آشفته. دوست دارم روی نیمکت کنار خیابون بشینم و ساعتها به آسمون آبی و بدون ابر خیره بشم، طوری که دستام کشیده بشه دو طرف نیمکت و سرم رو به بالا باشه و بدنم آروم لم داده باشه. دوست دارم فقط به آسمون نگاه کنم و هیچ فکر و غم و دلتنگی نباشه، فقط من باشم و آسمون و یه لذت پنهان که ته ته ِ دلم مزه مزش کنم.
باید چشمامو ببندمو لبخند بزنمو بادو آفتابو حس کنم روی پوستم.
باید انقدرر اونجا بمونم تا از آسمون و آفتاب و باد پر بشم.
باید برم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

74


خواب می بینم که با ماشین و اتوبوس از اینجا می شه رفت تهران، خواب می بینم که آخر هفته رفتم اونجا و توی خونم، پیش مامان، بابا. خواب می بینم که چه آرامشی ِِ توی خونه بودن، خواب می بینم که می خوام برم بیرون ، می خوام تمام دلتنگی های این مدتو با راه رفتن توئی خیابونای تهران جبران کنم، خواب می بینم می خوام به دوستام زنگ بزنم و باهاشون باشم. خواب می بینم که با چه ذوق و شوقی ماجرای این سفرو تعریف می کنم برای دیگران. دمدمای صبح بیدار میشم. می فهمم که خواب بودن ِ همه ی اون خوشی ها، همه اون باز توی خونه بودنا، همه اون باز کنار عزیزا بودنا...

و تمام روز فقط حسرت ِ فقط یه لحظه بودن توی خونم برام می مونه، فقط یه لحظه.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

73

نمیدونم این خوبه که عشق بفهمی یا نه، مخصوصا وقتی میرسه به دلخوریاش، به دوری هاش، به جداییاش؟ ولی من با دیدن این فیلم خیلی خوب این دوری ها و ناراحتی هارو می فهمم، خیلی خوب می فهمم این بغضا و سنگینی هایی که روی دلا هست.
خوب نیست، نه خوب نیست.

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

72

بد ِ که انقدر دلگیر باشی که نتونی حتی بنویسیش، بد ِ که ندونی این غمی که مدام چنگ میزنه به گلوت از چیه و کدوم شادی با سبب قراره رهاش کنه، بد ِ که بعد از یه روز شاد شاد پر از تجربه های شیرین و خوشی های فراون یه روز گرفته نصیبت بشه، روزی که شروعش درد ِ و دلتنگی و بی حوصلگی و پایانش هیچی نیست، هیچی.
شاید ادامه خواب دیشب باشه، خوابی که انقدر آرامش و عشق و خوشی توش بود که من باز یادم اومد به روزایی که روشن تر و پربارتر از این روزان، روزایی که توشون یه دل خوش هست، یه دل گرم، یه دلی که می دونی زنده است، نفس می کشه. خوابی که آدم اشنایی توش نبودولی آرامش بود.
شاید باز مثل سالای دور به جایی رسیدم که بعد از خوشی های گاه و بی گاه، بعد از بلند بلند خندیدنای مداوم، بعد از روزای تمامی شاد، فقط یه خلع بزرگ برام میمونه که نمی دونم چه جوری باید پرش کنم، یه غم نا آشنای سخت که نمی دونم چه جوری تمومش کنم. شاید بازدچار اون ویروس نا آشنای غمای بی سبب بعد از شادی های باسبب شدم.
شاید فقط نتیجه این بدن درد لعنتی باشه که از دیروز سراغم اومده بخاطر قایقرانی سر خوشانه دیروز و گلودرد و بدن درد امروز که نمی دونم به سرما خورگی نسبتش بدم یا همون ادامه دیروز.
شایدم امروز فقط یه روز، مثل بقیه روزا، یه روز غمگین، که من قراره توش گریه کنم و دلگیر باشم. آره اینم یه روز مثل بقیه روزا.

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

71

اینجا ساعت 2صبح ومن با وجود همه ی خستگی های کلاس و درس خوندن توی کتابخونه و غذا درست کردن با ضعف و گرسنگی باز بیدارم ودارم اینجا می نویسم. بیدارم و داشتم فیلم " خواب زمستانی " می دیدم، فیلم آرومی که حال و هوای ماه رمضون توش بود و عاشقی. و منو دلتنگ کرد.
دلتنگ ماه رمضون و حال و هوای تهران دم افطار، شلوغی دیونه کننده ش ، صدای ربنا هارو شنیدن که انگار از هر گوشه شهر بلند می شدو من عجیب از شنیدنش آروم می شدم،و بعد سوت و کور شدن همه جا برای دیدن سریال های پشت سر هم هر ساله که چه میخکوب می کرد همه رو. دلم تنگ شد برای آش ها و حلیما و فرنی های مامان که هیچ وقت دوست نداشتم و هیچ وقت نخوردم، که بابا چقدر دوست داشت و مامان همیشه ماه رمضون مهمونش می کرد به فرنی هاش. برای مامان دلم تنگ شد وقتی روزه بودريال وقتی سرد درد داشت، وقتی افطاری می خورد و وقتی نماز می خوند.
دلم تنگ شد برای نهار خوردنای تنهای ظهراش و نوک نوک زدن به افطاری های عصر.دلم تنگ شد برای همه ظهرایی که نمی تونستیم بریم رستوران و چقدر حرص می خوردیم بابتش و همه حلیما و آشایی که وسط خیابون خوردیم و چقدر چسبید بهمون. برای ماه رمضونای تهران دلم تنگ شد.برای همه اون یه ماهی که چقدر فرق داشت با همه ماههاو چه حال و هوای خوبی داشت، خوب، خیلی خوب.

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

70

خواب می بینم، خوابای آشفته ی درهم و برهم، آدمای اشتباهی توی مکانای اشتباهی هستن و من اون وسطم مپون اون هیاهوا، خوابای آشفته می بینم و صبح که بیدار میشم میدونم دیشب تو سرم غوغایی بوده ولی نمیدونم چی بوده و چی شده؟ نمی دونم و شاید این ندونست غنیمت باشه برای این همه آشفتگی که توی بیداریم هست، آشفتگی که از زیادی نو بودن همه چیزو همه کس ِ، از زیادی نگاههای خیره من به همه ی اطرافم.
خواب می بینم، خوابایی که نفسمو بند میارنو راه گلومو می بندن، بلند بلند گریه می کنم و خودمو به زمین می زنم، از صدای گریه خودم بیدار می شم، ولی نه اشکی هست نه آدمی، منگ خواب باز رها میشم، این بار تویه خونه غریبه و بزرگم و ادمای آشنا جایی نیستند که باید... و من، اون وسط حیرون آدما و حرفاو فضاهام.
هر شب یه رویای جدیده که به یاد میارم یا نمیارم، ولی میدونم که هست، هر شب هست. همه رو حواله میدم به این خونه جدید، به این جای خواب جدید، به این روزمرگی های جدید، اینجوری زیاد لازم نیست به تعبیرشون فکر کنم.

.

اینجا شهر شلوغ ِ و هر جاش یه سر و صدایی ِ، جشن ِِ و من این هیاهو توی خیابونای تهران تصور می کنم، که نیست ، نه هیچوقت نیست. و من تمام مدت آدمای دور دیگه ایرو کنار خودم حس می کنم، که نیستند، که نیستند.

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

69


این یه هفته ای که گذشت همه چیز نو و تازه بود، همه آدمای کله بور و چشم رنگی با همه آرامش و سردیشون، با همه لبخندا و هی گفتناشون، با همه شادیشون از دیدن آفتاب و هر جا لم دادنشون برای آفتاب، با کالسکهای فراونشون و بچه های کچلشون، با پیرای هزار سالشون، با یک نواختی ظاهر و لباساشون و خوش تیپی و خوش استیلی همگانیشون، با همه رفاه و آرامش و ضوابطی که مدام توش غوطه ورند ،با همه زندگی متفاوتشون از ما، که مدام باید از خودت بپرسی چرا و چرا وچرا و هیچوقت هیچ جوابی نداشته باشی برای این همه فاصله ای که هست و فقط حسرت بمونه تو دلت و ته ته ش یه سوال همیشگی که اینا میدونن زندگی چیه با این همه آرامش و سکوت و قانون یا من و مردمم با اون همه هیاهو و شلوغی و مشکل و استرس؟!


هر روز هزارتا سوال مدام می چرخه دور سرم و من مدام چشم می دوزم به آدمای غریبه اطراف، خیره میشم به صورتاشون، حرکاتشون و به حرف زدنشون گوش میدم، غریبم خیلی غریبه، انقدر غریب که جایی نیست برای هیچ حس وحالی برای من.


دیشب برای اولین بار دلتنگ شدم، و سعی کردم فکر نکنم به همه روزهای زیادی که مونده برای برگشت، سعی کردم.

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

68


به دستات خیره شدم، دنبال خال ِ میون انگشتت گشتم، با چشمام دنبالشون کردم، خواستم با دستام برجستگیشو حس کنم، خواستم دستاتو برگردونمو به فرورفتگی بالای انگشتت دست بکشم، خواستم سرمو بالا بیارمو به خندت نگاه کنم، خواستم لبای باریکو دندونای سفیدتو ببینم،خواستم برق چشماتو ببینم، خواستم نرمی صورتمو به زبری صورتت بکشم ، دست بندازم دورت و سرمو گم کنم میون شونه و گردنت و چشمامو ببندم و چشماتو ببندی.
خواستم حالا که آخرین ِِ خیره بشم ،تا فراموش نکنم، خواستم بدون پلک زدن، بدون خندیدن، بدون هیچ حس و حالی خیره بشم، بدون بغض و اشک و خاطره. تا این خود ِ خود ِ تو باشه.
و تو همه این خواستنارو به کینه و زخم و گذشته های تلخ نسبت دادی،
عزیزِ ِ دل تو رسم دوست داشتنو هیچ وقت ندونستی، هیچ وقت.

.

میان آرزوهایم خفته ام.
آفتاب ِ سبز، تب ِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیم ِ کوه های یخ می جنباند. و خون ِ کبود ِ مرده گان در غریو ِ سکوت شان، از ساقه ی بابونه های بیابانی بال می کشد،
و خسته گی ی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند.
خسته گی وصل، که به سان ِ لحظه ی تسلیم سفید است و شرم انگیز.
(احمد شاملو)

پی نوشت: وصلی که شبیه هیچ رویایم نبود.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

67

دل ِ من خیلی وقته روی خوشی به آدمای جدید نشون نمیده، خیلی وقته رو ترش می کنه و ازشون رو بر میگردونه، چشمم خیلی وقته نای خیره شدن توی چشماشونو نداره، خیلی وقته می گرده برای ندیدنشون،برای پس زدنشون، دست من سردتر از روز پیش حسی نداره برای گرفتن دستاشون.
حس بدی ِ این همه سردی، حس ِ بدی ِ این همه دوری.

میانبر می زنیم
دور می زنیم
راهمان را بی جهت دور می زنیم
که نادیده بماند.
اما باز
مثل یک تابلو زنگ زده ی ایست!
سر راهمان سبز می شود.
(عباس صفاری)

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

66


دیشب حرف زدم، دیشب گوشی موبایلو به گوشم فشار دادم و حرفایی و که خیلی وقت ّ به کسی نزدم به گوش ِ یه غریبه گفتم، دیشب مهم نبود شنیدن و فهمیدن، مهم نبود قضاوت، مهم نبود دل سوزوندن یا رو ترش کردن،حتی مهم نبود بوق ممتدی که تو گوشم صدا داد، من فقط گفتم و بغض کردمو به یاد اوردم، من با کلمات شمرده شمرده و لرزون روزای ِ دل خوشی و ناامیدیمو تکرار کردم و خندیدم، بلند بلند خندیدم و خندهای یه غریبه تو گوشم زنگ زد.


پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند!
(حافظ موسوی)

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

65

برای سومین بار کتاب " عادت می کنیم" زویا پیرزاد و می خوندم، نه برای دوست داشتنش فقط برای خوندن یه روزمرگی برای اروم شدن ولی نا آروم تر شدم، دلم یه دوست خوب خواست، یه رستوران همیشگی وحرفایی که آشنا باشن و تکراری، دلم یه خونه امن خواست یه گوشه تهران که شبیه تهران نباشه و مهمونایی که ناخونده باشن و عزیز و یاد گذشته و شادی های بی سبب. دلم یه آقای زرجو خواست با همه غیر واقعی بودنش، با همه خودخواهی های ندارشتش،درکی که داره و همه همدم بودنش.
رفتن و دل کندن سخت ِ، نگاه کردن به همه چیز و همه کس طوری که انگار بار آخر ِ، طوری که بخوای تا روزها و ماهها فراموش نکنی و دلتنگ نشی، سخته دل کندن از همه ی عزیزا و خاطرات و مکان ها. و پذیرفتن همه جدیدها حالا غیر ممکن به چشم میاد.

نه راهی به رویا میرسد
نه رویایی به راه.
(گروس عبدالملکیان)

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

64

غمگینم، یه بغض ِ کهنه راه ِ گلومو بسته، بغضی که تموم این روزا دنبالِ خودم کشوندمش، تمام ِ همین روزهای ِ بد، که کاش فقط کمی سوزش ِ زخمهایی که بهمون زده آروم می شد،یا متوقف می شد برای زخم های کمتر و دردهای سطحی تر ولی نه این روزها ادامه داره و همه چه ناامید و تلخ چشمای ماتمونو به گذرشون دوختیم .
.
این شهر شهر ِ من نیست با همه ناامیدی و وحشتی که هر لحظه توش موج می زنه، با همه ی نفرت و رکودی که توی چشم ِ همه رهگذرای خمیده می بینم، با همه ی درختایی که سز نیستند و عطری ندارند و آتیشی که از زمین و آسمون روی سرمون می باره، روی قلب و روح ِ خسته ی این روزاو انگار همه روزها ی پیش ِ رو.
.
از همه تحلیل ها و تفسیر ها خستم، به کشور ِ 4سال آیندم فکر می کنم و سالهای بعد... متنفر از هر سیاست و عزادار، عزادار برای همه امیدهایی که به باد رفت ، همه روزایی که شیرینی ِ اومدنشون زیر زبونمون ماسید و خونایی که...
بغض، بغض ِ همه این روزا حالا حالا باید باشه و چنگ بزنه گلومونو.


پی نوشت: مثل همه ی این روزها پراکنده و بریده بریده و بی رمق

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

63

توضيح همه چيز سخته اين روزا، توضيح ِ حال بد و كرختي و نفرت ، توضيح نا اميدي و بغض و عصبانيت، توضيح ِ دروغ هاي ِ شنيده شده و حقيقتهاي پنهان و خنجرايي كه با دستاي خودمون به تنه پاره پاره ايرانمون ميزنيم، توضيحشون سخته ولي من اينجا با تيكه تيكه هاي قلبم، با تمام مويرگهاي پاره پاره شده جسمم و ذره ذره روح ِ زجر كشيده ي اين روزهام دارم نفسشون مي كشم، دارم زندگيشون مي كنم، دارم باهاشون ميميرم و جون ميدم. شونه هاي من اين روزها داره به خاك ميرسه از بار همه اين بغض و نفرت و ياس و دستام خاليه، خالي.


ما
كاشفان ِ كوچه هاي بن بست
حرف هاي خسته اي داريم

اين بار
پيامبري بفرست
كه تنها گوش كند.

( گروس عبدالملكيان)


ترانه نوشت:(دل رويا گرفته/ چه كابوسي مگه نه؟؟) شبتاب/ داريوش

۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

62

اون روياي شيرين جاي خودشو به يه كابوس ِ طولاني داده كه انگار نمي خواد تموم شه، همه اون شور و هياهوي انتخابات تبديل شد به ياس ،به شوك و مات راه رفتن مردم توي ِ خيابونا، به تلخي توهيني كه هممون چه بد حسش كرديم و غمي كه چه سخت گلومونو فشرد، حالا همه ي اون ياس و بغض جاشو به عصبانيتي داده كه نگاه همه عابرا فرياد مي زنه، و صداي اعتراض گوشارو كر مي كنه، دلارو مي لرزونه، ديدن كتكايي كه مردمون توي خيابونا مي خورن آسون نيست، ديدن همه خرابييايي كه با دستاي خودمون توي خيابونا و كوچه ها مون به بار اورديم آسون نيست، دستامون خاليه! ديدن همه پليسهايي كه تمام خيابونارو غرق كردن آسون نيست، و نگاههاي ِ پر از نفرت عابران.

در دست های تو
دنیا دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ

هيچ چيز آسون نيست اين روزا، حتي مجبور شدن به موندن توي خونه و سر و كله زدن با همه سايتهايي كه بسته ست و انتي ويروس هايي كه حريف ِ هيچ كدوم نمي شه و همه صداهايي كه به گوش مي رسه و تو كه دلت مي خواد جزيي از اين هياهو باشي، تا باشي تا شايد اونقدر فرياد بزني تا گلوت درد بگيره و باز فرياد بزني، تا باشي تا باتوم بخوري و فوش بشنوي و دنبال بشي، تا شايد شايد اين درد تحقير كمي فقط كمي از جسم كوفته شده ات رها شه، تا اين بغض ، جند روزه اشك شه بلكه، تا... ولي هنوز اينجايي، و بغض و دردوعصبانيت و نفرت رهات نمي كنه.

این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا یکریز می گریند

...

پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است

(خسرو گلسرخي)

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

61


روزاي خوبيه، سرشارند، پر از اتفاقايي نو و من همشون رو دوست دارم. از آدماي سبز پوش و ترافيك و مهربونياي مردم گرفته تا باهم بودنا و دوستاي خوب.
دوشنبه رو دوست داشتم با بي خوابيش و استرس رفتن به سفارت به تمام اون 2-3 ساعت پشت در بودن و مدام قدم زدن ِ من، با آدما و بوهاي آشنا كه بد منو كلافه كرده بود، به خيره شدن و دويدن ياد و بعد فرار چشماي من و پلك زدنا، به تصويرايي كه مدام سرك مي كشيد و من كه چه بي تاب تر ميشدم توي اون ميون و قدمهاي تندتر و مسيراي كوتاهتر. به داخل شدن و باز صبر و صبر و بعد باري كه قسمتي ش از روي دوشم برداشته شد. و بعد رفتن به نشست هاي عكاسانه ما و باز بي تابي ِ من و خستگي ِ ديشب و حال هاي بد خستگي و براي اولين بار گاهي كلافه شدن از حرفهاي عكاسانه دوستان و خستگي و خستگي. برگشتن به خونه، تصميم به مقاومت و بعد باز راهي شدن با دوربين و خيابوناي شلوغ و رها كردن ماشين دو كوچه اونور تر و راه رفتن و راه رفتن با كتونياي ناراحت و آفتاب ِ داغ ِ تابستوني.
و رسيدن به همه اون شورو فريادها، به شنيدن همه اون شعاراي خوب و قيافه هاي سبز و آن چناني، به همه هماهنگي و شوري كه همه جا موج ميزد، به مهربونياو مردمي كه مثل هيچ روز ديگه اي نبودن. به خنده هايي كه روي ِ لبا بود و چشمايي كه مدام برق ميزد و خيابونايي كه ديگه هيچ راننده ايو كلافه نمي كرد. راه رفتن و ديدن بچه هاي ِ كوچيكي كه سبز پوش بودن تا قسمتي از اين شور باشن، به سي دي فروشي كه با شعار " سلام بر احمدي ن‍ژاد راي من موسوي " توي اون هياهو مشغول تبليغات بود براي تماشاچي ها . به پيرمردي با عينك شكسته و ترازو گوشه خيابون و پوسترايي كه باهاش ترازوشو تزيين كرده بود، به عكاسايي كه از درو ديوار آويزون بودن، به آدماي مهربوني كه از عكس گرفتنا عصباني نمي شدن و تشكر مي كردن حتي!! به همه كه عجب ابتكاري داشتن توي سبز پوش كردن خودشون هر كس به يه طريق و همه سبزي و اميدي كه توي همه ي اون بودنا موج ميزد. دوست ندارم به نااميدي بعدش فكر كنم، نمي خوام به هيچ نظريه اي از روحيه هاي اين مردم گوش كنم؛ نمي خواهم به چرا ها و غرا جواب بدم، ميدونم كه چه ياس ِ عجيبي همه اين 4سال توي شهرمون موج ميزد من به همين بارقه ي اميد دلخوشم حتي اگه كم نور باشه،حتي اگه تصويرسراب باشه توي چشماشون، حتي اگه همه اين آدمايي كه توي خيابونن توهم داشته باشن همگي، ولي من اين تحركو دوست داشتم، همين برام غنيمت ِ.
توي اون هياهو از سينما پرديسان سر در اورديم كه چقدر خوب بود و من چه دوست داشتم مرتب فيلم ببينم توش و سر در آوردن از خونه نيلو اينا و اتوبان شلوغ و مهمون بودن تا ساعت 12 و بعد استرس پيدا شدن يا نشدن ماشين توي اون كوچه پس كوچه ها و بلاخره رسيدن من كه چقدر خسته بودم و گرمي كه توي همه رگهام مي دويد.
سه شنبه با ديدن عكسا و فتوشاپي كه فاتحه اش خونده بود و عكساي بي اسم من توي قيس بوك كه چه بد منو اذيت كرد و شِر هايي كه خوشحالم نكرد، رفتن به خانه هنرمندان ِ عزيز و مستند "عكس ناتمام" كه چه خوب بود و چقدر حسرت شاگرد بهمن جلالي نبونو خوردم و چه عكسايي ِ خوبي بود و چه كلاجايي عالي بود و چقدر با فكر بود همه كاراي هنرمندانش و من چقدر دلم خواست كه تو اون فضا باشم ، فقط براي نگاه كردن و شنيدن وشنيدن.
جداشدن از دوستاو پياده روي توي تاريكي و رسيدن به خونه خاله و بي رمقي ِ من و عكس گرفتن و بلاخره رسيدن به خونه و باز وقت تلف كردن شبانه روبرو كامپيوتر كه بايد ترك شه.
و تمام مدت حس نزديك شدن به خواهري عزيزم كه خوشي ميريزه توي روزام.
روزاي خوشيه و مگه ميشه كه دوسشون نداشت حتي اگه يه بوي آشنا مدام دنبالت باشه و نخواد كه يه لحظه هم رهات و خواباي عجيبي برات بياره، خوابايي كه شايد آرزوهات باشه يا دلتنگي هات. روزاي عزيزيه.

۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

60

حالا كه روزا پيش روم صف كشيدن از نگاه مستقيم به چشماشون مي ترسم، اضطراب همه روزامو پر كرده براي همه ثانيه هاي ِ نويي كه انتظارمو مي كشن، حتي فكر كردن بهشوننم آسون نيشت وقتي تصويراي واضعي از روزام ندارم، گاهي دلخوش مي شم به همه تازگي هاي پيش رو و گاهي مي ترسم از من كه بين اون همه تازگي چقدر غريبم.
با همه اين وجود ميدونم كه زندگيو فقط بخاطر اين جامه هاي نو و رنگارنگش مي تونم دوست داشته باشم.

.

بي قرارم
مي خواهم بروم
مي خواهم بمانم
دارم در ترانه اي مبهم زاده مي شوم.
( سيد علي صالحي )

پي نوشت: روزا براي باز ديدن خواهري ِ من دارن كوچيك و كوچيك تر مي شن، اين شمردنارو دوست دارم.

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

59


از اين روزا كه گذر كنم، حتما بيشتر هواي نوشتن به سرم ميزنه و پناه ميارم به اين خونه، شايدم باز دل نوشتي داشته باشم يا حس نوشتي، شايد باز روزاي دوري باشن و آدماي دورتري كه بخوام براشون حرف بزنم و دلتنگ ِ بودنشون باشم، شايد روزاي شادي بيان كه من بي تاب فرياد زدنشون باشم.

اين روزا كه بگذرن شايد باز دل خوش بشم به صداي شاتر دوربينم، به اديت همه عكساي خوبي كه خيلياشونو ميتونم دوست داشته باشم، شايد باز آروم بشم با پرسه توي شهر كتاب و باز روزي بياد كه هوس كنم با همه گرماي اين روزا بزنم بيرون و بي هدف پرسه بزنم توي خيابونا.

اين روزا كه سفر كنن شايد باز هوس حرف زدناي طولاني به سرم بزنه، هوس خنديدناي بلند بلند و سرخوشي هاي بي دليل و بودن با همه دوستاي عزيز ِ خاطرات ِ خوش، شايد باز دل خوش بشم به فردا، و فراموش كنم اين روزاي مرده ِ پر از اضطرابو.

روزاي پيش رو دوست دارم براي هر خبري كه همراهشون دارن، براي هر سرنوشتي كه مي خوان برام رقم بزنن، خسته ام از انتظار، خسته ام از شمردن روزا و نگاه هزارباره به تقويم هاي مختلف، از فكراي هزار جوره ِ بي حاصل، از اين روزاي بي حاصل خسته ام.

دلم قدم ِ رسيدن به روزاي نو مي خواد چه پامو رويِ زمين گرم بذارم چه مرداب.



.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

58

داري عبور مي كني،داري دور ميشي، چشم مي بندي روي همه چيز، و پيش خودت مي گي، اين من بودم كه همش رويا ميديدم بي دليل، مي خواي بگذري، مي خواهي سفر كني تا رها بشي ولي باد ميگذره و با خودش كلي عطر مياد و مستت مي كنه، مكث مي كني....،چشات سرشار ميشن و توي اون ميون تصويراي محو ميان، ياد مياد، زمزمه مياد،تلخي مياد، دلت نمي لرزه ولي... مي گيره، دستات گرم نمي شه، يخ مي كنن، اين برق شوق نيست...چشاتو باز مي كني، روي آسفات داغ تابستوني ِ تهراني، همهمه مياد، دود مياد و سياهي، ازدحام.... زانوهات خم شده، به دستات خيره مي شي، خاليه و هيچ عطري و بادي نمونده...
.
و جاده ها چه قدر عجیب اند
که به هیچ سوالی جواب نمی دهند
که در هیچ جای رفتن نمی میرند.
( هيوا مسيح)
.
آواي امروز:( با همه يادهاي خوشش )

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

57

همه چيز جوري داره پيش ميره كه توي كابوساي شبانه ام نبود و من گيچ و منگم، گاهي مي خندمو گاهي بغض مي كنم . از ديگران فاصله مي گيرم و توي تنهايي هيچ فكري نمياد سراغم و مثل يه سنگ كنار ميام با همه چيز، با سكوتم و حواله همه چيز به جسم از پا در اومدم و دردايي كه هر لحظه ميان سراغم. هيچ گله اي نيست وقتي همه گناها به گردن منه. و فكر كردن به تقدير اين بار احمقانه ست.



و اين من ام كه خواهشي كور و تاريك در جايي دور و دست نيافتني از روح ام فرياد مي زند.

و چه چيز آيا، چه چيز بر صليب ِ اين خاك ِ خشك ِ عبوسي كه سنگيني ي مرا متحمل نمي شود ميخكوب ام مي كند؟

آيا اين همان جهنم ِ خداوند است كه در آن جز چشيدن ِ درد ِ آتش هاي گل انداخته ي كيفر هاي بي دليل راهي نيست؟

و كجاست؟ به من بگوييد كه كجاست خداوندگار ِ درياي گود ِ خواهش هاي پر تپش ِ هر رگ من، كه نام اش را جاودانه، با خنجرهاي هر نفس درد بر هر گوشه ي جگرِ چليده ي خود نقش كرده ام؟


و سكوتس به پاسخ من، سكوتي به پاسخ من!
سكوتي به سنگيني ي لاشه ي مردي كه اميدي با خود ندارد!
(احمد شاملو)

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

56

انگار سالها گذشته از آخرين بار ِ فكر كردن به تو، انگار گذشته از مزه مزه كردن خاطرات ِ با تو بودن يا غم ِ از دست دادنت، و قرن ها از آخرين بار ِخيره شدن به عكسها، سالهاي دوريو به ياد ميارم كه عكس تو هر 5 دقيقه يه بار روي صفحه موبايلم ميومد با اون خنده ابلهانه ت كه چقدر من دوسش داشتم و اين سالها كه از نگاه كردن به عكسهات مي ترسم، گاهي ناگهاني سروقتم ميان و من كه چقدر دستپاچه مي شم و چه زود از نگاه كردن بهشون دست مي كشم. اين همون تو يي!؟ اين همون مني امِ كه مي شناختم كه مي شناختي!؟
جاي ِ همه اون حساي قشنگ و صادقانه رو الان يه مزه گس گرفته كه ته ته وجودم داره ته نشين مي شه، جاي عزيز بودن ِ تورو، سياهي پر كرده.

سالهاست به نبودنت عادت كردم، ولي نخواه كه اين سياهيو تاب بيارم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

55

ضربه ها آغاز شد، چهارمين را تاب نمي آورم، مي دانم. دعايي بخوان!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

54


صبحها وقتاي بي خبرين، وقتي چشم باز مي كني هيچ معلوم نيست ساعتهاي پيش روت چي مي خوان برات بيارن، اون لحظه حست ناب، حست همون حس واقعي اون روز ِ. امروز صبح و دوست داشتم. با وجود خبرايي كه با خودش داشت من آروم بودم و پر از انر‍‍ژي. بارون ميومد و من عاشق شنيدن صداشم، صداي برخوردش به كنار پنجره اتاقم كه مثل هيچ صداي ديگه اي نيست، عاشق بيرون زدم از خونم بدون چتر، بدون لباس گرم و نسيماي خنك و موها و صورت خيس من و نگران نبودن از خيس شدن، عاشق راه رفتن و راه رفتن و گرم شدن و همه تهران كه چقدر قشنگ ترن زير نم نماي بارون. همچين روز قشنگي حتما كه براي من خبر خوبي مياره.
قدماي تند من روي زميناي خيس و لبخنده گشادم كه انگار از صورتم فراتر رفته و كرختي كه از وجودم رفته و حساي باز خوب براي من، براي تلاشام و روزهاي كه گذشتن و دارن ميان.
به خبر بعدي اميد بستم.

.

پي نوشت: دارم ميرم مشهد براي اولين بار، در مورد مشهد تنها چيزي كه هميشه توي ذهنمه اينه كه وقتي چشمت به ضريح بخوره هر چي كه بخواي اجابت ميشه! بعد از همه اين سالها دارم به اين فكر مي كنم كه جرا امسال!؟


۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

53

- باز دير از خواب بيدار مي شم.
- مامان بعد از سالها باز داره شيريني درست مي كنه، به عنوان وردست عمل مي كنم.
- املت مي خوريم و من حركت مورد عللاقه مو انجام ميدم، زرد ها و سفيده هارو قاطي مي كنم و بهشون خيره مي شم.
- توي فيس بوك مي چرخم و سعي مي كنم كاراي جالب انجام بدم.
- خونه ساكته و من دوتا فيلم مي بينم.
- چند صفحه كتاب مي خونم.
- باز توي نت مي چرخم.
- سريال مي بينم.
- شام مي خورم.
- ميرم حموم.
- دارم رويا مي بافم.
- براي چندمين بار يه فيلمو مي بينمو براي چندمين بار بغض مي كنم.
- براي صدمين بار ويديو لي لي آرون مي بينم و به رقص سرخوشانه ش خيره مي شم.
- دارم اينجا مي نويسم.
.
حوصله هيچ لحظه فردارو ندارم، از مهمونياي زنونه متنفرم و ميدونم بايد نقش دختراي نازو بازي كنم.از اجبار به لبخند زدن به ديگران متنفرم.

آواي ِ امروز: http://www.youtube.com/watch?v=NWixUIMTjYc&feature=related

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

52




انقدر كه همه چيز ساكنه و خالي، اين روزا حتي چيزيم از حسام ندارم براي نوشتن، هر شب اين صفحه رو باز مي كنم و خيره مي شم و بعد هيچ. اين هيچ بودنو دوست ندارم.

.
و به هنگامي كه ستاره ها و دلش در سبدي زرين دور مي شوند
باد سياهي در چهار ستون ويران تنش بر مي خيزد
حفره هاي مهيبي در روحش باز مي شود
و كرم ها و مورچگان
در شعفي بي پايان
مي لولند .


(شمس لنگرودي)
.
پي نوشت: شايد وقت ِ ترسيدن ِ!

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

51

اين روزا مدام به ياد ميارم، مدام كلمات و نگاهها و دستها اسيرم مي كنن، مدام دنبال چهره هاي آشنام تو صورت غريبه ها، مدام تو سرم اميد مياد و رويا. اين روزا بيشتر از هميشه دلخوشم به بازي هاي هميشگي، به بازي با ابرهاي بي رمق و مرده تهران، به قصه ي صورتاي شاد يا مات يا غمناك رهگذرا، به آسمون ابري و نم نم بارون و نسيماي خنكي كه مي وزه، به كتابام و حساي خوبي كه با خودشون ميارن، به هر خنده كوتاه، به هر دست دوست، به هر، هر لحظه اي كه اين خلا پر بشه از هر حركت، از هر اتفاق، از هر گذر.اينا نشون هاي بي قراريمه.دلم لك زده براي اتفاقات نو، براي هيجانات كوچيكي كه قاطي بشه تو اين روزا، براي بلند بلند خنديدن من و برق زدن چشام، براي داغي كه ريخته بشه توي سينه امو و....
مامان ميگه "هيچيو به زور از خدا نخواه "، و من نمي دونم به زور خواستن يعني چي!؟

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

50

وقتايي هست كه روزا ميانو ميرن بدون يه لحظه مكث بدون يه سطر خاطره، بدون يه تپش قلب و يه دلخوشي ِ ناچيز.
وقتايي هست كه مدام بغض چنگ مي زنه به گلوت، چونت مي لرزه و اشك توي چشمات مي دوه.
وقتايي هست كه كم حرف مي زني، و مدام يه لبخند بي رمق داري روي لبات، و مدام به دهنها خيره ميشي و توي حرفاي ديگران گم ميشي.
وقتايي هست كه مدام بر مي گردي به روزاي بد زندگيت و تلخي ميريزه توي وجدت و باز قلب تو ِ كه فشرده ميشه.
.
احساس گمشدگي و خالي بودن دارم اين روزا، پريشونم و يه جا بند نيستم، خسته امو بلاتكليف و غريبه، با همه غريبه.

.

گاهي وقت ها كه دلم بي تاب است
از روي ميز، سنجاقي بر مي دارم و
او را مي ترسانم
و بعد لا به لاي بقيه مورچه ها
دنبال خرده ناني
يا فضله ي مگسي
مي لولم.
(حافظ موسوي)

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

49

آخيش برگشتم خونه.

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

48

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
(فریدون مشیري)

.

نوروز مبارك، به اميد روزاي شاد، پر از سلامتي و موفقيت براي همه، و بر آورده شدن ِ آرزوهاي سر سفره هفت سين ِ همگي.

تعطيلات خوش بگذرونين.

.

پي نوشت: اين خونه چند وقتي خاليه، من ميرم سفر.

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

47

يه سال ِ ديگه هم داره تموم ميشه، باز گوشه خيابون پر شده از سنبل و لاله و سبزه و ماهي قرمز، باز ميدونا پر شده از شب بوهاي مست كننده، باز همه توي جنب و جوش و شادين، اين روزا ترافيك و دود و بوقا هم دوست دارم، اين روزا خيابونا و مغازه هاي شلوغ هم دوست دارم، اين روزا مهم نيست كه صبحا از رو چه دنده اي بلند شي، حالا كه عيد داره مياد اين روزا مود ِ خوبي داره و سرخوشي. اين حال و هواهارو دوست دارم.
به اين 360 روزي كه گذشته فكر مي كنم، به عيد و خوشي ِ رفتن به شمال، به ويلاي بد ِ نمك آبرود، به تله كابين و مه بالاي كوه، به پياده روي طولاني و گرفتن عكساي خوب، به نور و سرخوشي نزديك بودن به دريا و ساعتها جا خوش كردن اونجا، به فروشكاههاي شلوغ و فكر اينكه اين تهرانيا كي مي خوان دست از خريد بردارن، به اصفهان و مامان بزرگ بابا بزرگ، به برگشتن به دانشگاها و همه تحقيقا و كار عملي هاي كه رو دستم مونده بود و همه بدو بدو كردنا، به امتحاناي آخر ِ دانشگاه، به لم دادن روي چمن هاي پارك روبرو علامه و درس خوندن با بهار، به تموم شدن امتحانا و فاغ التحصيلي من و رفتن به اردبيل با همه خاطرات ِ خوشي كه برامون داشت، به همه ي اون 1هفته كه چه خوب بود و به ياد موندني و فراموش نشدني، به مهربونيا و زحمتاي دكتر پودراتچي كه حد و اندازه اي نداشت و مديون بودن همه ما 40 نفر بهشون براي روزاي خوشي كه باقي موند براي هميشه توي يادمون... به عروس شدن ِ دو تا از دوستام و خوشي ِ خوشبختيشون، به رفتن به كلاس عكاسي و داشتن استاداي خوب و ياد گرفتن و ياد گرفتن، به كشف ِ يه دنياي ِ جديد و همه خوبياش و همدم شدن عكاسي و پيدا كردن دوستاي جديد و بودن كنار نيلوفر گل با همه ي عزيزودوست بودنش، و مهموناي همه ي تابستون، به سرخوشي ِ بودن با پريسا،راحيل، سالي، آيلار، سارا، شيرين...به رفتن به حومه كرج و ديدن همه اون محروميتا و غصه ها با 1هفته اي كه من و نيلو و فرهنگ چقدر زحمت كشيديم و قصه شنيديم، فوش داديم به پرسشنامه هاي دستمون، و چقدر تجربه كه ازشون نمي شه گذشت.
به اومدن پذيرش براي خواهر گلم و خوشي ِ ما، به اطمينان ِ بابا براي ويزا و نا اميدي ما، به خوشي ِ هممون براي ويزا و بعد غم رفتنش، به شبي كه خواهري عزيزم رفت و چمدوناش و بغض ما و بغل كردنش طوري كه نخواي فراموش كني تا جند ماه، و رفتنش و چه زود دوباره خواستيم كه باشه و دلتنگ شديم، به گريه من و مامان و خاله روي صندلي هاي فرودگاه. به غم مامان بابا و سكوت ِ خونه. و جاي ِ هميشه خالي ِ خواهري ِ من.
به اومدن شهريور و عروسي سارا و همه مهمونايي كه اومدن پيش ِ ما، به خوشي ِ 4-5 روز كنارشون بودن و رقصيدن هاي سرخوشانه شب ِ عروسي و خوش گذرونياش، با بدن كوفته شدن ِ روز ِ بعد. به برگشتن به تهران، به رفتن 2 روزه توي صف تافل، به اومدن سالي و خاله فري و سالي ِ شاد با همه برنامه هايي كه هي مي ذاشت، به خلوت شدن سر ما با شروع مهر، به زبان خوندن من، به رفتن بهار و غم دور شدن از يه دوست ِ خوب، به چند ماهي كه كند گذشت و يكنواخت، به رفتن به كيش، به امتحان، به درياي قشنگ و عكساي خوب، با پوچي ِ برگشتن، به مريضي ِ بابا و غم ِ ما ودردش كه چقدر دل ِ من و مامانو درد اورد، و حس ِ تنهاييمون وقتي بابا و آيدا پيشمون نبودن و همه ي اون دو هفته كه همه چيز چقدر سخت بود و بودن ِ هميشه ي خاله و عمو امير كه چقدر دلگرمي بود، به ختم ِ به خير شدن همه چيز، و گفتن مدام ِ خدارو شكر، به خاله نصرت و عملش و آه و ناله ها و نازش، به بيكاري ِ من و كتاب كتاب و كتاب و عكاسي و دوستان.
و همه خندها، گريه ها،باهم بودنا و نبودنا، دلتنگي ها، شاديا و غما، تجربه ها، رنجيدنا، اشتباها، دل شورها، تلاشا و به دست اوردنا و از دست دادناو خاطرات، خاطراتي كه هميشه مي مونن.و حالا همه ي اين خوشيا و خوشيا و خوشيا و ناخوشيا ديگه داره 1ساله مي شه، و من دوست دارم همه اين سال و با همه خوبي ها و بدي هاش و حالا كه ديگه داره نفساي آخرشو ميكشه.

46

چهارراه وليعصر، 26 اسفند 87
- ونك-كردستان
- خانم كرايه اش 1000 تومن ِ...گفته باشم كه ناراحت نشي
- آقا كرايه ش 1000 تومن ِ
- شرمندم شب عيد ِ، چاره اي نداريم، راضي باشين
- حاج آقا شرمندم، حلالمون كن، قابلي نداره
.
دلم مي گيره از زندگيهامون، دلم مي گيره...
.
رنگ ها در رنگ ها دويده،
از رنگين كمان ِ بهاري ي تو
كه سراپرده در اين باغ ِ خزان رسيده برافراشته است
نقش ها مي توانم زد
غم ِ نان اگر بگذارد.
(احمد شاملو)

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

45

توي سياهي يه اتاق شلوغم زناي نا آشنا مرتب ميان و ميرن، تورو مي بينم كه با ظرف آهني كه دستت ِ به سمتم مياي، ميديش دستم، با تعجب به ظرفي كه پر از بدل ِ نگاه مي كنم و به تو. به تو كه داري توي صورت من مي خندي.
- يعني چي؟
-يعني ممكنه هنوز دوست داشته باشم.
-ممكنه؟!
مضطربم ،به سمت ِ در اتاقي ميرم كه انگار از يه خونه قديمي و ميخوام زناييو كه اونجارو شلوغ كردم بيرون كنم؛ مي خوام باهات حرف بزنم ولي نه توي اون شلوغي و هر چي مي خوام كه بقيه رو بيرون كنم نمي شه، همه جا شلوغ ِ .
از خواب مي پرم توي خواب و بيداري همش به اين فكر مي كنم كه روز قبل به چي فكر كردم كه اين خوابو ديدم، نمي فهمم.
.
توي يه ماشين قديمي نشسم، ميخوام از يه چيزي فرار كنم، پامو روي پدال ِ گاز فشار ميدم، ولي حركت نمي كنه، به صندلي ِ عقب نگاه مي كنم، يه مرد با باروني و كلاه نشسته
-گير كرده.
از بين صندليا مياد كه بشينه جاي من، ترس همه وجودمو مي گيره با وحشت خودمو از ماشين مي كشم بيرون، روي سنگفرشاي خيابون مي افتم، مرد با چكش توي دستش مياد به سمتم.
از خواب ميپرم، ترس توي همه وجودم ِ ، از سياهي اتاقم مي ترسم، اشباهيو مي بينم، يه مرد با باروني سفيد، مي خوام كه از تاريكي اتاقم فرار كنم، چراغ بالاي سرمو روشن مي كنم، به خالي ِ اتاق خيره مي شم. توي تاريكي اتاق سعي مي كنم كه به چيزاي خوب فكر كنم ولي...ترس ِ كه همه ي وجودمو اسير خودش كرده.
.

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

44


امروز با وجود اينكه فقط 2تومن ته كيفم مونده بود ولي نصفشو دادم براي خريدن فيلم ِ "The Reader"، و الان با ديدنش هنوز توي شوك ِ ضربه ها ييم كه فيلم بهم زد.عالي بود. چيزي كه هميشه از يه فيلم خواستم اين بوده كه بعد از تموم شدنش منو براي چند دقيقه روي صندليم ميخكوب كنه و نه مثل بعضي از فيلما كه تا چراغاي سينما روشن ميشه تو بند و بساتتو جمع مي كني كه سريع بري يا اونايي كه هي با ديدنشون بيشتر خميازه مي كشي و بيشتر توي صندلي فرو ميري و بيشتر به اينور و اونور نگاه ميكني و نه خيره به پرده سينما وقتي گاهي مي ترسي كه پلك بزني، و خدا ميدونه بعد از بعضي از فيلما چقدر حس ِ بدي داري، حسي كه يه تلخي ِ عجيب ميريزه تو وجودت كه حتي نميشه براي خودت توضيح بدي.
ولي "The Reader" از اون فيلماي جون دار بود،از همونا كه چشات خسته ميشه از خيره شدن به صحنه هاش، روند فيلم توي 1ساعت ِ اول خيلي آروم ِ و تو توقع يه فيلم ِ ساده و معمولي خواهي داشت، يه رابطه عشقي ِ يه پسر بچه ولي قسمت دوم همه چيز نفس گير ِ ، همه مرموزن و تا آخر داستان هم از حساي هيچكدوم سر در نمياري و اگرم سر نخايي باشه اونقدر عجيبن كه... فيلمو دوست داشتم، و همه آدماي فيلم با وجود مرموز بودن خيلي قابل لمسن، مثل همه ي ماها عاشق، پيچيده،اسير خاطرات و گذشته و تنها.
با بعضي از فيلما ميشه زندگي كرد و از همه چيز فاصله گرفت، فيلمايي كه با خودشون كلي حساي خوب برات ميارن و عجيب بعد از ديدنشون آرومي، عجيب.
.
پي نوشت: بعد از نوشتن اين متن وقتي دنبال عكس بودم، متوجه شدم كه فيلم از روي يه رمان به همين نام ساخته شده برخلاف هميشه كه علاقه اي به خواندن رمان ِ مربوط به فيلم ها بعد از ديدنشون ندارم، اين بار خيلي برام جالب ِ كه كتابو بخونم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

43


روزاي عجيبي ِ اين روزا من كم پيش مياد كه حسي داشته باشم، طبق زمان حسامو بدست ميارم و مدام فقط توي زمان حال حركت مي كنم، عيد داره مياد و امروز من اولين ماهي قرمزا و تخم مرغارو كنار خيابون ديدم و چقدر ذوق زده شدم، مثل بچه ها خنديدم و چشام برق زد. دو سال بود كه براي اومدن عيد هيچ ذوقي نداشتم، همش بخاطر خاطرات تلخ اون عيد كذائي و خودخواهياي تو و مگه ميشه كه فراموش كنم تلخياتو و زهري كه ريختي توي روزاي خوش ِ عيدم. ولي ديگه الان مي دونم كه بخاطر حماقتهاي بزرگ خودم و تو در حق من نبايد كه لذت اين روزارو خراب كنم و ميدوني يه چيزي بين خودمون بمونه، غير از اين نوشته هاي پراكنده ديگه هيچي از تو باقي نمونده هر چند كه مي دونم و مي دوني كه همينم زياديه.
.
گوش گربه گم شده است
يك پا و نيمي از دم پشمالويش
پيدا نيست
كودك كلافه مي شود
از من چه كاري ساخته است!
(حافظ موسوي)

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

42


امروز روز خوبي بود وقتي 2شب ِ كه من از خير خواباي آشفتم گذشتم و آروم مي خوابم، وقتي صبحها خونه خلوته و من با اراده خودم بيدار مي شم، وقتي امروز كلاس نقد عكس داشتم و لذت نشستن سر اين كلاس غير قابل وصف ِ وقتي استاد ِ عزيزم،آقاي شاهرودي، يه دريچه جديد ِدنياي عكاسيو برامون باز مي كنه و زمان زود مي گذره و همه ما براي 3 ساعت مداوم بهت زده خيره ميشيم.

امروز روز خوبي بود وقتي سر كلاس به اين رسيدم كه:نه،منم دارم تكرار ميشم توي عكسام و عكاسم هويت داره و فقط بي هوا و بي فكر شاتر نمي زنم. وقتي ديدم كه ترسا و آرزوهام توي عكسام فرياد مي زنه و چه خوب كه من نمي ترسم از اين فريادا.
امروز روز خوبي بود وقتي من و نيلو كلي پياده روي كرديم و حرف زديم و سر از كافه 78 درآورديم و دم نوش سفارش داديم و با آب جوش و سبزي مواجه شديم و ياد گرفتيم كه چطور بايد دمش كنيم و بعد سعي كرديم روشنفكر باشيم و آب قند جلومونو سر بكشيم و البته كه نيلو موفق تر از من از اين امتحان بيرون اومد و بعد من جريمه شدم كه چاي نخورم ، و خدا ميدونه به كدوم دليل ابلهانه توي 78 ِ كوفتي چاي ممنوع بود و ما تهديد شديم و خندهاي بلندمون اونارو عصبي كرد تا رو ترش كنن به 2تا غير روشنفكر ِاممول، و همه اينا خيلي عالي بود و ديدن كلي جيزاي جديد توي بازار روز و آشنايي با خوردني هاي چيني و كاهوهايي كه 10سال جونمون مي كنه و تعقيب شدن مدام و خستگي ناپذير. و نشر ثالث و همه كتاباي اونجا كه چقدر دلمون مي خواست.
و پياده روي طولاني براي رسيدن به خونه و خوشحال كردن مامان و بخشيده شدن شايد و نگاه كردن يه فيلم ِعالي* با همه واقعيت هاي تلخش و بغضي كه هي گلومو چنگ زد. و باز ديدن دو قدم مانده به صبح با شنيدن مرغزار گفتگو و بينندگان جان بودن و بعد تا زدن اين شب.

و امروز كه روز خوبي بود.



* Changeling

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

41


به آهنگ فيلم چهارشنبه سوري گوش ميدم، به فيلم فكر مي كنم، بي اينكه چقدر اين فيلمو دوست دارم، به اينكه وقت ِديدنش جقدر حس خوبي داشتم و ديدنش اون دم دماي عيد، قاطيه سرو صداي هميشگي اون روزا و بواي خوب جقدر لذت داد بهم، به ياد سينماي تاريك و دستاي گرم تو مي افتم، به ياد رديفاي نزديك به هم صندلي و پاهاي جمع شده تو، به ياد خندهامون با ديدن آدماي عجيب غريب سينما بهمن، به درموندگي تو كه هر چي منو جابجا مي كردي بازم يكي از همون آدما كنارم مي نشست،به نگاه كردن به همه اون صحنه هاي زيبا و فوق العاده كنار هم و نفسامون كه حبس شده بود، به اينكه لازم نبود بگيم كه جقدر لذت برديم وچقدر همه خوب بازي كردن و چقدر موسيقي دوست داشتنيه، به بيرون اومدن از سياهي سينما فكر مي كنم و به حال و هواي كوچه باريك كنارش توي اون دمدماي غروب، به ضربه هاي تو به زمين براي جبران دو ساعت جمع كردن پاهات، به خنده هاي من، به انقلاب ِشلوغ و پر هياهو،به پس زدن دائمي آدما، به دستاي قفل شده من و تو ، به دلامون.به روزايي كه خيلي ازشون گذشته فكر مي كنم.
چند وقت پيش بود؟! چند سال؟! يه روزي از همين روزاي، سه سال پيش، و حالا چقدر از اون روزا دوريم.از خودم مي پرسم تو هم اين روزارو به ياد مي ياري!؟، شونه بالا مي ندازم.
به آهنگ گوش مي كنم، دارم ازش لذت مي برم، به مزه مزه كردن قهوه زير زبونم فكر مي كنم.

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

40

صبح با كرختي از خواب بيدار مي شم، انگار كه خوني توي رگام نيست و من تمام روز حس خستگي دارم،تمام روز سرگرم شعر خواني و زبان خواني و گذشته خوانيم، همش فكرم دنبال اتفاقات ابن ساليه كه داره تموم ميشه، فكر اينكه خوب بود يا بد!؟من بزرگ تر شدم؟! چيا بدست اوردم و از دست دادم؟! فكر هر اتفاق ريز و درشت اين سال با هر درد و شادي كه برام اورد.

اسفندا بوي خوبي داره، اين روزا دوست دارم تو خيابونا پرسه بزنم با بوهاي عجيب غريب و دوست داشتني اين روزاي آخر با سري رو به آسمون و پر شدن دائمي شش هام از خنكي و آرامش و مي خوام كه خودم باشم و خودم و چه خوب كه ديگه جاي خالي هيچ كس اين طرفا نيست.

.

پي نوشت: 40 مقدس ِ،نه؟!

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

39




عرق پوسيده ات را
زير دندان صبر مي مكم

اي بختك از درد!
گهگاه ِ رفته اي
برنگرد
صورت ِ تندم از رام مي سوزد
شكاف ِ تافته اي ت را
كاتوره ي تنم برده
اي بريده ي تلخ!

تمامي از پلك
از پشت غضروف مي افتي
با پوست ِ تابوتت بنشين
دندان ِ افتاده
كه تير مي كشي!

(بهار عليزاده)


.


همين!تمام ِ اين روزها!

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

38

آدماي از خود راضي عوضي، كسايي كه كله گندشونو زيادي بالا مي گيرن، اونايي كه حس خوشبختي كاذب داره خفشون مي كنه و همين حس ابلهانه بهشون ميگه كه از همه بهتر و باحالترن، اونايي كه به چشات خيره مي شن ،دهن گشادشونو باز مي كنن، با خونسردي كلماتو هل ميدن بيرون و با چشاي سنگيشون مي خوان كه ويرونيتو ببينن و بعد افتخار كنن كه اونا نيستن كه ويرون شده، باز اون حس ابلهانه سراغشون بياد، ياد پيروزيشون بيافتنو تو پوزخندشونو ببيني كه پخش شده توي صورتاي يخ زدشون، اه چقدر نفرت انگيزن، حالمو بهم مبزنن، ديگه تحمل هيچكدومو ندارام، هيچكدوووووم.

37

- خوب حالا چي مي خواي بگي، مي خواي بگي كرم اين چند روزا به بهترين شكل ممكن خالي كردي، كه باز خل شدي و باز گفتي سلام، كه باز شدي باعث و باني قره شدن اون، كه خودتو ضايع كردي و غرورتو گذاشتي زير پاهات، چيو خواستي ثابت كني، اينكه هنوز عاشقي، اينكه هنوز مياد به خوابت، كه هنوز تو روزات هست و نفس مي كشه، كه هر كاري كرده مهم نيست و تو هميشه عاشق مي موني، ديونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه ديونههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه حالا راحت شدي كه همه چيو به گند كشيدي؟! من نمي فهمم تو تا حالا جرا زنده موندي با اين همه گند؟؟ اصلا اينا يعني چي؟؟

- يعني امشب و آروم مي خوابم.

- ...

- حتي اگه فقط همين يه شب باشه، بذار كه آروم بخوابم.

-... بخير.

.

(سلام هايم را
از تو پس نمي گيرم
حتي سلام هاي بي جواب را.)

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

36

عصباني ام، از خودم، از فكرام، از روياهام، از بيداريم، از ناراحتي هاي كوچيكو سوالاي بزرگ، از بي تابيام كه انگار تمومي نداره، از يادام كه ديگه خوشي ندارن برام، و من نمي تونم رهاشون كنم، و اونا مثل خوره همه روح منو آروم آروم دارن نابود مي كنن و من هيچ كاري ندارم براي كردن.
همه روز هي خوابام ميان جلوي چشمم و انقدر كه من هر روز با تعبيرشون زندگي كردم باز دنبال تعبيرشونم، و تعبير اين خواباي فقط تحليل رفتن هر روزه منه و خستگيم و بي تابيم و هر روز فكر و فكر و فكر و اين روزا احساس گناه.براي گناه نكردم و من بايد از كسي تقاضاي بخشش كنم كه بارها و بارها و بارها....نمي دونم شايد دارم به خودم سخت مي گيرم، شايد اينا همش توهمات روزمره منه، نمي دونم چيه، من با همه وجودم خستگي و كرختيو حس مي كنم ولي باز مي خوام كه دور شم مي خوام فرار كنم مي خوام برم و برم وبرم، مي خوام از اين تن ِ‌كرخت ِ سراپا گناه رها بشم، مي خوام خودم نباشم، مي خوام جاي هر كس ديگه باشم تا باز اين تكرارا نباشه تا اين حساي عزيز نباشه تا نباشم بلكه اين بي قراريا هم نباشه تا تموم شه اين بغض. تا باز اين من نباشم كه بخواد درد و دل كنه و ديگران حس كنه كه بسه ديگه اين چه درديه كه نمي خواد تموم شه و باز من نباشم كه خفه خون بگيره تا درد خوره بشه تو همه وجودش و بي قرار بشه و پناه بياره به اين صفحه سفيد تا ديگراني بخوننو باز خسته بشن از اين همه تكرار، از اين همه مني كه خيلي روزا تلخ ِ،تلخ و نخوان بشنون.
هر وقت حس كردم كه تموم شده، باز همه چيز از نو شروع شده و من از از نو شروع كردم به تلاش ، مبارزه،صلح ، فرار ولي همه بي نتيجه و باز....ديگه خسته ام ديگه خيلي خسته ام.
مي خوام كه برام دعا كنين، شما هم بخواين...

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

34

روزاي دور ِ دور از اين روزا، وقتي كه خيلي دلتنگ بودم آرزو ميكردم تا به خوابم بياي تا شايد دلتنگيم كمتر بشه ولي تو هميشه همون پسر بچه لجباز بودي كه بهم خيره ميشدي و تو چشات مي خوندم كه همينه كه هست و من كم كم عادت كردم به هميني كه هست، ديگه خيلي ار اون روزا گذشته و من ديگه هرگز نمي خوام كه بياي توي خوابم ولي تو عادت كردي به گوش نكردن، اين روزا مياي به خواب من ولي حتي توي خواب هم هرگز ديگه مال من نيستي، مي خواي چيو ثابت كني پسربچه سركش من!؟


?Have i ever told you I love you-
No-
I do-
?Still-
Forever-
(Indecent Proposal)

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

33


اوايل سخت بود خو گرفتن به بودنش، به شنيدن گريه هاش و بي قرارارياش، به جيغ زدناش، به بهم زدن كشوها و كمدهام و خواستن هر چيز جديد ولي كم كم شروع كردم به مزه كردن بودن كنار يه عزيز كوچولو كه بودنش انگار تنها معناي زندگي بود. به شنيدن اسمم از زبونش خو گرفتم وقتي كه هيچ وقت ايده نبودم، من براي اون عيده بودم يا آيده.خو گرفتم به جمع كردن پاهام تا بياد جا خوش كنه بينشون و من نفس كشيدناشو حس كنم و لحظه به لحظه كارتونارو براش تفسير كنم، تا اون مدام بگه چرا و من خسته نشم از جواب دادن، تا باهام بازي كنه و صداي خنده هاي بلندش همه جاي خونه بپيچه، تا دوسم داشته باشه و صدام كنه: " عيده جون، عزيز دلم" ، دوسم نداشته باشه و بگه :" پيشي دوست نداره خاله" و من دلم ضعف بره براي پاكي و صداقتش. يا دلم بگيره وقتي قهر مي كنه و گز كمي كنه گوشه اتاق جايي كه كسي نبينتش. و بره بعد از چند روز لذت كنارش زندگي كردن و سيراب شدن از زندگي.

آنديا،عزيز ِدل، چقدر جات توي خونمون خاليه، نمي دوني كه وجودت اين چند روز چقدر خونه ما و دل منو روشن كرده بود و با بودن لحظه لحظه عشق و زندگي و توي لحظه هامون مهمون مي كردي، دلم برات تنگ شده كوچولوي من.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

32

توي شلوغي اين روزا مي خوام كه اين غمو رها كنم تا سنگيني قلبم كم بشه شايد، ولي من هيچ وقت از پناه بردن به بيخيالي آروم نشدم، و اين سكوت اين سكوت لعنتي كه نميشه شكستش يه عذاب ابدي ِ كه تا دنياست، نمي خواد منو رها كنه.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

31

يه حس خوبي ِاين نوشتن همه حساي پنهان توي اين صفحه تا ديگران بخونن و بشناسنتو بفهمن تمام لحظه هاي تنهاييتو، تمام دردا و حساي مخفي زنانتو و همه دلتنگيات، يه حس شيرين دلچسب مثل مزه مزه كردن شكلاتاي تلخ عزيز توي سرد ترين روزاي زمستون.وقتي من از همه مرزا عبور مي كنم كه اين سكوت هميشگيو بشكنم و افتخار كنم به داشتن همه اين حساي عزيز كه ذره ذره وجودمو مي سازن و اين من ِعزيزو زنده نگه ميدارن و نخوام كه مخفي بمونن
.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

30

بعضي غما هست كه هيچوقت رهات نمي كنن حتي اگه رفته باشن كنج دلت، همونجايي كه گاهي وقتا به مناسبت خاصي نزديك ميري تا يه خونه تكوني بكوني، اون موقع است كه مي فهمي كه اي واي يه غم عزيزو اينجا جا گذاشتي و باز مي شيني كنارشو باز يادت مياد كه نه انگار همه چيز تموم نشده و باز دلت مي گيره و اشك مياد تو چشمات و ميشيني به تماشاي روزاي دور، روزايي كه انقدر ازشون دور شدي كه گاهي از خودت مي پرسي اين تو بودي؟و انقدر تصويرشون پررنگ كه مي پرسي ميشه روزي بياد كه بتوني فراموش كني؟
بعضي غما هست كه مهم نيست چقدر ازشون بگذره و چقدر سعي كني كه فراموششون كني، اونا هميشه گوشه دلت باقي مي مونن تا گاه گداري باز بيان سراغت و تو رو اسير خودشون مي كنن، و مهم نيست كه فاصله اين ديدارا كم باشه يا زياد اين غما هميشه تر و تازن و هيچ غباري نمي تونه دردشونو كم كنه
.و ميدوني هيچ روزي نمي ياد كه تو به دردشون عادت كني،هيچ روزي

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

29



كاش دعا خوندن بلد بودم، كاش مي تونستم ورد بخونم و فوت كنم پشت سر عزيزام تا انقدر نگران و آشفته نباشم، دلم نلرزه و هي نترسم، اين روزا خواباي من بد جور بوي مرگ ميده و بي تاب مي كنه منو.كاش دور شدن از اين روزارو بلد بودم

.
زخم هاي كهنسالي در من
پر از دعاست
تو نگاه مي كني از بالا با لبخندي
كه هيچ كس نديده هرگز
و اين نمك جهان است
بر زخم

(هيوا مسيح)

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

28


دور شدن از شهر،راه رفتن و گوش دادن و سكوت كردن، بالا رفتن و اوج گرفتن، و خيره شدن به كوهها، رده پاها، برف و تهران و همه دغدغه ها و شلوغياش. ومن كه گرفته بودم و عبوس و دوستايي كه عزيزن وصبور تا تحمل كنن همه ي اين تلخي و. و شادي كودكانه من از دونه هايي كه رها و سبك پيچ و تاب مي خوردن تا روي صورت من بشينن و سرديشون لذت بده، و من باز بتونم ببخندمو بخندم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

27

اين روزا تمام زمانم توي رفت و آمد و تلويزيون نگاه كردن و پاي نت بودن مي گذره و فكر نكردن به هيچ، هر نوع فكر و خيالي به نظر احمقانه مياد. اين روزا خودمو نمي شناسم و نمي تونم بفهمم چه حس و حالي دارم.كم حرف و بي حوصلم،و خسته،دلم مي خواد تمام روز توي تختم بمونم يا جلوي تلويزيون لم بدم و خودم باشم و خودم و هيچكس نباشه، و من باز مجبور نباشم اين مسير لعنتي و طي كنم تا چيزايي كه دوست ندارم ببينم و مجبور نباشم جواب اين تلفناي لعنتي و بدم كه از سر محبت و توجه و من چقدربيرهم شدم اين روزا كه با اكراه جوابشونو ميدم تا خودخواه باشم و نخوام حرف بزنم از جيزي كه حتي حرف زدن در موردشم عذاب ميده. ولي باز رفت و آمد و تلفن و بي حسي من و باز اين روزا كه مي گذره،ولي سخت
.
امشب منم
اولاد خوابگزار بابونه و خيزران
كه هق هق پنهانم
از پشته يكي شبتاب مرده
به هر هفت آسمان بلند رسيده است
(سيد علي صالحي)

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

26


دوربينم توي دستمه، لبهاي لنزش كج و كوله شده، دارم فكر مي Font sizeكنم كه اين شلختگي من باز كار داد دستم ولي نه انگار اين خواب!!و صبح خبر بدي تو راه!!از صبح يه مار بزرگ تو شكممه هي پيچ و تاب مي خوره بعد كم كم ميره بالا،مي پيچه دور قلبم،هي تنگ تر مي كنه محاصرشو، دست مي ذارم روي سينم، فشار مي دم، تكون مي خوره و بالا تر ميره حالا رسيده به گلوم، راهشو بسته


نفسام به شماره مي افته، به سختي مياد و ميره ، توي اتاق كوچيكم راه ميرم، دوربين و ميگيرم دستم و شروع مي كنم به عكس گرفتن از اضطرابم، كتاباي كتابخونمو ميريزم بيرون تا بعد از 6ماه مرتبشون كنم ولي راه گلوم هنوز بسته است،ميزنم بيرون!!ولي


وارد مي شم، راهروهاي مه گرفته طولاني و پهن، ديواراي كثيف و كهنه، آدماي رنجور، رنگ پريده، افسرده، بالباساي رنگ و رو رفته، سرگردون، پريشون، درا جلوم باز مي شن و من ميون اون همه صورتاي شبيه بهم،صورت مهربونشو پيدا مي كنم، ولي بين اين آدما، تو اين اتاقا!! مار توي گلوم پيچ مي خوره و پيچ مي خوره داره بغض ميشه، ميزنم بيرون، حالا داره اشك ميشه! اشك! اشك!اشك!


نه اينا همش ادامه كابوساي شبانه منه!آره من هنوز بيدار نشدم!راحتم بذارين!بذارين آروم بخوابم!آروم

!

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

25

باز روزا تو كسالت و بي خيالي مي گذره، توي فكر نكردن به فردا و همه ي كاراي نكرده اي كه وقت زيادي هم براي انجامش نيست، باز توي خواب و خواب و بي قراري حتي توي خواب، روز دور بودن از همه چيز و پرسه توي خونه و خيابون براي هيچ.براي گذروندن روزا.تا بلكه زودتر بگذرن و تو حتي نمي دوني گذرشون چي مي خواد به ارمغان بياره، ولي مي گذره، مي گذره، مي گذره.خوب يا بد مي گذره و هيچ وقت نمي توني جلوشو بگيري و اين گذشتن گاهي چه آرامش عجيبي ميده، اين اطمينان آرامش دهنده به اينكه امروز مي گذره و فردا مي ياد و فردا هم مي گذره و اين دور مارو دور مي كنه از فاجعه
اينجا من روزاي خلوتي به شب مي رسونم، از اين روزا خسته ام ولي تواني ام براي تغييرشون ندارم، دارن پيرم مي كنن، من هر روز خميده تر مي شم، صدام بيشتر به خس خس مي افته،چروكيده تر مي شم و غر غرو و بي حوصله و مي دونين ديگه حتي اميد اومدن فردا هم كاري نمي تونه بكنه برام چون برام كابوس خميده تر شدن.انگار كه اينجا موندم فقط براي يه معجزه،تنها چيزي كه حتي تو تاريك ترين لحظه ها هم نمي تونيم بگيم كه انتظارشو نمي كشيم، منتظر يه معجزم،براي اين روزاي خالي
!!
اي معجزه خاموش
يك حادثه روشن شو
يك لحظه، فقط يك آه
جنس شكفتن شو
(مگه ميشه از صداي داريوش مست نشد و عاشق؟)

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

24

شده يكيو اونقدر دوست داشته باشي كه هر چي هم بگذره، هر كاريم كنه و هر چيم زخم زده باشه باز شبايي باشه كه دل تنگ بشي، نه دلتنگ دوباره بودن باهاش نه،دلتنگ فقط يه لحظه كه باشه تا به اسم صداش كني و باز بگه: جانم خانوم خوشگل من؟شده بخواي براي يه لحظه دزديدن زندگيش هر چي ميخوان بدي؟شده تو خودت بشكني و بشكني و بشكني و هيچكس نفهمه و نفهمه و نفهمه؟
؟شده انقدر درد بندازن به جونت كه به زبونت بياد كه نفرين كني و بگي لعنت... و اونقدر عزيز باشه كه دهنتو ببندي و آتيش بزنه وجودتو نفرين نكرده ات ولي باز نگي كه نكنه
....
كاش ميدونستم به كدوم جرم كه گرفتار اين عذاب ابدي شدم...كاش ميدونستم
.
بوي خاگينه و خاك مي دهي
بوي كامل دلتنگي و گندم
با من بگو در كدام اجاق كهن
طعم آتش را چشيده اي؟
ناصر نصيري

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

23




چيزي و كه 2ماه بخاطرش مضطرب بودم و سگ دو ميزدم و كابوس ميديدم گذروندم، هنوز نمي دونم سر جلسه چه غلطي كردم، به كسايي كه هي ازم مي پرسن امتحان چه جور شد هي بايد بگم كه بد نشد و بد نشد و بد نشد،و حقيقت اينه كه خودمم نمي دونم چي شد.اين چند روز دور خودم چرخيدم و چرخيدم و چرخيدم.حالا همه چيز عجيب شده وقتي بلا تكليفمو گيج، وقتي روزارو مي گذرونم بدون كوك كردن مدام ساعتم،بدون استرس هميشگي و تلاش هميشگي براي فكر نكردن به امتحان و نتيجه،وقتي ديگه كارايي و كه دوست دارم بخاطر اين امتحان لعنتي لازم نيست كه عقب بندازم و وقتي باز شروع كردم به مزه مزه كردن لذت هاي كوچيكي كه توي تنهاييم كشف ميشه.لذت باز لم دادن و كتاب خوندن توي ظهرهاي آروم اتاقم، خيره شدن به سقف و فكر كردن به هيچ توي آرامش،لذت كز كردن گوشه اتاق وقتي گرمي ماگ دستاي هميشه سردموگرم مي كنه و بخارش نوك دماغم سرخ، لذت پرسه زدن توي كتاب فروشيا و نشستن توي كافه ها و خيره شدن به صندلي خالي روبروم و


...


با اين وجود هنوز روزاي سختم تموم نشده، هنوز بي حوصله اموگيج، هنوز كلي كار نكرده دارمو كلي شرمندي و حس گناه از اين همه باري كه رو دوش مامان و بابا گذاشتم، هنوز كابوساي شبانم همراهمن، هر ظهر، هر شب.و من هر روز در مقابلشون ضعيف و ضعيف تر مي شم


باز عكاسي روشني روزام شده دار لذت ميده بهم، اين روزا تنها حس خوب داشتن وقت بيشتر براي عكس گرفتن و عكس گرفتن، و اصلا هم مهم نيست كه عكسا خوب از كار در بيان يا به لعنت خدا هم نيارزن.