۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

12

اینروزا حال و روز عجیبی دارم با تلنگوری شاد می شم و با تلنگوری غمگین. دلم میگیره و هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه حال و روزمو بهتر کنه.
احساس تنهایی می کنم خیلی زیاد. و بودن با هیچکس آرومم نمی کنه. حس تنهایی حسی که خیلی وقته سراغم نیومده. یعنی اومده ولی نه اینطوری.همیشه طوری بوده که آرومم کرده.ولی حالا... چند شب پیش مثل آدمای سرخش نیم ساعتی سرمو از پنجره بیرون گرفته بودمو گریه می کردم دلم خیلی گرفته بود. خیلی. دلم خیلی از آدما گرفته بود.

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

11

بلاخره پروژه تموم شد ولی استادمون که تحویلش نمی گیرهُ انگار دلش نمیادُ هر بار میگه نه اگه می خوای کاملش کنی برو کاملشم برای من بیار. بعدم می گه: ای بابا تو که فارغ التحصیل نمی شی!!
امروز رفتیم بازارچه لاله که وقت افطار از حال و هوای اونجا عکس بگیریم ولی ۴۵ دقیقه بعد از افطار رسیدیم. خدا می دونه این همه ترافیک برای چی بود.منم که دیشب نخوابیده بودم توی اون ترافیکم عجب اوضایی داشتم!
رفتیم یکم گشت زدیم. کلوچه و چای خوردیم.البته کلوچه که نه یه شیرینی سرخ کردنی که با رشته بود( یعنی یه چیزی مثل رشته ). سفالم خریدیم تا برای کارای مبانی هنرمون گل بازی کنیم. یه قسمت پارکم یه سن گذاشته بودنُ با برنامه های مفرح جماعت سرگرم می کردند!! و جالب اینجاست که همه خیلیم لذت می بردند!!
فردا باید کارای عکاسیمو تموم کنم تا عصر ببرم به استادم نشون بدم اگرم فردا نشد جمعه باید برم.
فعلا که خسته ام خیلی. ولی اشکال نداره. حس خوبی دارم. دیشب اصلا خوب نبودم ولی حالا خوبم. یه حس نو دارم. حسی که بهم میگه روزای جدید تو راه روزای خوب. بهم میگه منتظر چیزای نو باش که به اندازه این حس نو قشنگند
.

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

10

از ديشب دارم كار پروژمو انجام ميدم بايد امروز عصر تحويل مي دادم ولي آماده نشد. اميدوارم كه بتونم يه سري منابع انگليسي پيدا كنم در مورد آلودگي بصري تا حداقل پروژرو كامل تحويل بدم. اينجوري تاخيرم موجه ميشه و خودم از كار راضي. براي يكي از استاداي دانشكده ميل فرستادم اميدوارم كه بتونه كمكم كنه.
اين چند روز كه مامان بابام تهران نبودن من تمام مدت مهمون داشتم. به تنهايي احتياج داشتم ولي قسمت نشد. در عوض يكم از بحراني كه توشم دور شدم. ولي حواس پرتيم باعث نشد كه سردرد نداشته باشم
ديشب يكي از دوستام مدام تو گوشم خواند كه ترس نداشته باشم چون ترسم باعث ميشه كه اوني كه ازش مي ترسم به سرم بياد.خيلي دلم مي خواد كه جلوي ترسامو بگيرم ولي خيلي سخته خيلي خيلي.
.فقط اميدوارم كه با گذشت زمان و سرگرم شدن من همه چيز راحتر بشه برام

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

9

اين روزا روزاي سختي بودي، و شبا سخت تر از اون.من با سردرد و حالت تهوء و منگي روزو سپري كردم و شب با بي خوابي سرو كله زدم و يكي دو ساعت خواب نصف نيمه كه همشم آخر به كابوس ختم شده.
نمي دونم كاري كه شروع كردم درست يا نه.مي ترسم خيلي زياد.ميترسم از يه زخم دو بار گزيده بشم، ولي....
سردرد دارم،خوابم مي ياد.كلي كار دارم كه همه نيمه كارست.شنبه و 1شنبه بايد دوتا پروزه تحويل بدم كه كاره هيچكدوم تموم نشده و منم اصلا عجله اي براي انجامشون ندارم.
همه جي خيلي پيچيده است و اين....كلافم.

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

8

با سردرد خوابيدم.قبل از خواب خالي خالي بودم.به سقف خيره شدم.سرم شروع كرد.با درد خوابم برد.خواباي آشفته.از خواب پريدم.سر درد.خواب آشفته.بيداري.سردرد.بيداري.سردرد.
اضطراب.آهنگ گوش دادم.عوضش مي كنم.يكي ديگه.بازم نه.يكي ديگه.يكي ديگه... ميشينم پاي كامپيوتر بلند مي شم. دور خونه مي چرخم.دور خودم.چاي مي خورم.قهوه.قهوه.چاي.بغض مي كنم.
مي شينم فيلم ببينم.مضطربم.داره حالمو بهم مي زنه.بدنم داره مي لرزه.بلند مي شم.تعادل ندارم.
مي رم پاي نت.چت مي كنم.بعد از نيم ساعت مي فهمم يكيو با يكي ديگه اشتباه گرفتم.شرمنده ميشم.
مامانم مياد حرف ميزنه باهام.بغض مي كنم.دوربين و بر مي دارم.مي زنم بيرون.توي پاك نيم ساعتي مي چرخم دور خودم.عكس مي گيرم.دستم مي لرزه.عكسام خراب ميشه.
ضربه آخر.مرگ يه فاميل.گيجم.مي مونم تو كار خدا.نمي فهمم چرا.جرا بچه هاي كسي كه دو تا خانواده و تامين كرده بايد بي مادر بزرگ شن؟؟
بر مي گردم خونه.گريه مي كنم.گريه مي كنم.گريه مي كنم.آروم ميشم.آروم.آرومتر.
بهم ميگن.فرصت بده.و من.گيجم.گيج.كي از من فرصت خواست؟

7

الان با خواندن جمله کنار آی دی یکی از دوستام" من هنوز هم منتظرم که برگردی... من هنوز هم منتظرم که باز سلامم کنی...من هنوز هم منتظرم"دارم به این فکر می کنم که شاید همه مشکل من و تو این بود که هیچکدوممون منتظر برگشت نبودیم شاید اگه انقدر به ادامه رابطمون ناامید نبودیم می تونستیم راهی پیدا کنیم برای ادامه برای دوباره باهم بودن.
نمی خوام به این فکر کنم که چی شد که از هم دست شستیم چی شد که ناامید شدیم و یه گوشه نشستیم تا همه چی از دست بره.ولی مگه می شه به اون چند ماهی که هر چه قدر بیشتر تلاش کردم بیشتر فرو رفتم فکر نکنم؟؟مگه میشه به گریه های شبانم و گیجی روزام فکر نکنم؟؟مگه میشه به هزارتا سوالی که هرروز دور سرم می چرخید فکر نکنم؟به سوالایی که هیچوقت جوابی برای هیچکدومشون نداشتم!!مگه میشه به روزی که از خستگی از سردرگمی به این رسیدم که"شاید قسمت هم نیستیم که من همش به در بسته می خورم" فکر نکنم!آخه مگه میشه عذاب فکر کردن به این جمله توی اون روزای سیاه یادم بره!!؟؟اینجوری روی همه اون سوالا خط کشیدم ولی...درد ادامه همه چیز بدون تو برام شروع شد.
همیشه بهم می گفتی تو از اول می خواستی همه چیزو تموم کنی تو از اول تصمیمتو گرفته بودی یادته؟؟کاش فقط یه لحظه حال اون ماهای منو می دیدی.کاش ...اون حالی که همرو وادار می کرد که نفرین کنن یا دل بسوزونن.
حالا ۱سال از همه اون روزای سخت گذشته من تورو رها کردم تا به چیزایی برسی که می خواستی تا دنیاییو که آرزو داشتی بنا کنی و تو...به من گفتی که دیگه هیچوقت منو نمی بینی و این شد جواب همه اون روزای باهم بودن!!و جای زخمش برای همیشه رو دل من موند!!برای همیشه!!


خزینه ای برای تن شستن ات ساخته ام
در چاله ی پشت دلم
از صادقانه ترین اشک ها
سرد بود
اشک تازه ای بخواه!
(کیکاووس یاکیده
)

6

بلاخره مشکل من حل شد دیروز هر چی تلاش کردم که عکس بذارم توی بلاگ نتیجه نداد.بخاطره همین رفتم یه سایت عکاسی پیدا کردم که عکسامو بذارم توش اینجوری هم من انگیزه بیشتری پیدا می کنم برای بیشتر عکس گرفتن هم اگه کسی عکسارو ببینه خوب نظری هم میده.حالا وقتی عکسا بیشتر شد حتما سایت اینجا لینک می کنم.
امروز آخرین جلسه کلاس عکاسی ترم ۱ بود و هفته دیگه ژوژمان.خیلی زود ولی چاره ای نیست.با یکی از بچه ها قراره این هفته بریم عکس بگیریم تا جمعه به استاد نشون بدیم.
بعد از کلاس رفتیم انقلاب من ۳تا کتاب گرفتم برای پسر خالم. یه "حافظ نامه" که ۲جلد بود و نوشته خرم شاهی بود و یه کتاب دیگه "عرفان و رندی در شعر حافظ" بود که نوشته آشوری بود.
بعد از اونم رفتیم خانه هنرمندان نمایشگاه عکس که خوشمان نیامد چون عکس ها هیچ خلاقیتی نداشت. و از اونجا هم یه کتاب نورپردازی خریدم. با اینکه رشته درسیمم دوست داشتم ولی هیچوقت انقدر مشتاق نبودم برای کتاب خریدن.
امروزم خوب بود خونه هم که رسیدم مهمون داشتیم.

5

دیروز روز خوبی بود.
صبح با بچه های جهاد و خانه عکاسان رفتیم عکاسی اول رفتیم چیتگر ولی نیم ساعت نگذشته بود که گشت اومد و با اینکه استادمون کارت نشن داده بود گفته بودند تجمع بیش از ۴نفر ممنوع!!فکر کنین اونم تو چیتگر!! آخه مگه میشه تو اون بیابون ۴نفری رفت!!!
بعدش رفتیم ته همت بالای تپه ها جای باحالی بود و عکاسی خوبی گرفتم خودم خیلی دوسشون دارم(کاش من یاد می گرفتم اینجا چه جوری عکس بذارم) ساعت ۱ برگشتم.
و بعد ساعت ۶ رفتم خونه یکی از بچه ها چندتارو بعد از یکی دو ماه میدیدم و خوب خیلی غنیمت بود دیدن دوبارشون.برای فارغ التحصیلی استادمون ۱کیف خریده بودیم.اونم دعوتمون کرد شهرستانک این هفته یا هفته دیگه.
آخرین اتفاق خوب هم اومدن بابا بود بعد از۲هفته.
من عاشق این روزای شلوغ و خوشایندم
!

4

اين دو روز همش درگير كار پروژم بودم خدا مي دونه اگه اين پروژه اونجوري كه دلم ميخواد به سرانجام برسه من چقدر راحت مي شم.ديروز بعد از ۴ ۵ روز دنبال استاد بودن بلاخره جناب استاد پيدا شدند. و تكليف باقي كار مشخص شد كار من سختر شد ولي من اميدوارم كه نتيجه خوبي ازش بگيرم اين ۲روز بايد حسابي كار كنم. حداقل بايد پرسشنامه هارو تحليل كنم تا جمعه كه خونه يكي از بچه ها استادمو مي بينم نتيجه رو نشونش بدم.استاد ديده بودين انقدر گل كه با دانشجوهاش مهموني و باغ و گردش بره!!؟؟
خيلي زور داره كه با كلي اميد و آرزو پرسشنامه طراحي كني براي رسيدن به يه نتيجه كه از قبل بهش مطمئنني ولي بعد برعكس شو دريافت كني و غير از اون به تكرارم برسي يه چيزي تو مايه سوختن پرسشنامه ها و حدر رفتن زحمتي كه كشيدي.
فردا كلاس مباني هنر دارم و هيچ كاري ندارم براي تحويل موندم برم يا برم دنبال كار پروژم.چون جبراني زيادم اجباري به رفتن نيست ولي خوب دلمم نمي ياد نرم.
بايد چندتا بافت خلاق ببرم ولي انقدر خسته ام كه رمق خلاقيت ندارم.بايد صبح بيدار شم يه كاري بكنم يا الان همت كنم. پس فعلا
.

3

همیشه از رفتن به کلاس عکاسی یه انرژی مثبت می گیرم این بارم بیشتر از همیشه چون هم استاد از کارم تعریف کرد و هم بعد از کلاس رفتم ۳تا کتاب خوب خریدم.
بعد از خوندنشون حتما یه خلاصه ای از کتابا که ۲تاش در مورد کادربندی و ترکیب بندی در عکاسی و یکی در مورد منظر شهری بود می نویسم اینجوری هم خوندنم هدفدار میشه و هم حال و هوای بلاگ عوض میشه.
امروز حالم خيلي بهتر بود بخاطر همين كلاس عكاسي هر چند كه خنده يكي از بچه ها بد منو ياد قديمي مي نداخت ولي من ياد گرفتم حساي قشنگمو به راحتي از دست ندم.
شايد اين نوشته ها بي ربط و آشفته باشه و هيچ سودي براي كسي كه اتفاقي اين بلاگو مي بينه نداشته باشه ولي من فقط مي خوام دوباره عادت كنم به نوشتن و بيان همه حساي ريز و درشت خودم.همين
.

2

این روزا همش خوابم به قول بابا جونم انگار ویروس خواب دارم وقتایی هم که خواب نیستم سرمو بزنی تهمو بزنی پای نتم.روزای بیقراری من همیشه اینجوری میگذره.ولی خوب میگذره همیشه.
و من همیشه تو خواب و منگی این روزارو گذرندوم تا روزای خوب از راه برسه.همیشه به این امید داشتم که فردا حتما روزا بهتری.گاهی وقتا حتی روزا رو شمردم تا دور بشم از روز فاجعه فقط دور بشم تا شاید روزای بهتری بیاد.مثل روزی که برای همیشه از تو بریدم.آخ چه روزای بدی بود.بگذریم.
برای همینه که حالا هم دارم روزارو می شمارم تا مهر بیاد تا پاییز بشه تا برگا شروع کنن به ریختن و خنکی پاییز بیاد. اون موقع است که روزامو صدای شاتر دوربینم پر می کنه و همه چیز قشنگ تر می شه.منم حالم بهتر می شه.آخ که چی میشه برگریزون پاییز
.

1

تا به حال چندتا بلاگ ساختم همه هم ناشناس مثل این یکی!همشون واسه درد دل بوده و توی این پست بیشتر ازهمیشه محتاجم به درد دل کردن.یه حس غریبی داره بهم میگه که داره عاشق یه نفر دیگه میشه!نمی دونم چه حسیه!ولی می دونم که درسته!مثل حسی که شب رفتنش داشتم اون بی قراری و پوچی و دلتنگی بدون خبر از رفتنش! حالا هم ته دلم خالیه خالیه انگار یکی یه حفره بزرگ کنده تو دلم!دلم میخواد با یکی حرف بزنم که بهم بخنده و بگه دیوونه شدم و من مطمئن تر بشم به این حس غریب!!هیچوقت نتونستم عزیز بودنشو بعد از این همه دوری انکار کنم!هر چند سردی کردم باهاش ولی و همیشه ته دلم می دونستم که همون عزیز همیشگی!! و حالا...!می دونم برای ما دیگه هیچ را هی نمونده اگرم راهی باشه دیگه نمی خوام و نمی خواد ولی...! از اینکه یکی دیگرو دوست داشته باشهُ از اینکه حتی یه عشق دور نباشم تو خاطراتشُ دارم آتیش می گیرم.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
خدایا رحم کن به این بنده سراپا گناهت! بهم رحم کن!