۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
70
خواب می بینم، خوابایی که نفسمو بند میارنو راه گلومو می بندن، بلند بلند گریه می کنم و خودمو به زمین می زنم، از صدای گریه خودم بیدار می شم، ولی نه اشکی هست نه آدمی، منگ خواب باز رها میشم، این بار تویه خونه غریبه و بزرگم و ادمای آشنا جایی نیستند که باید... و من، اون وسط حیرون آدما و حرفاو فضاهام.
هر شب یه رویای جدیده که به یاد میارم یا نمیارم، ولی میدونم که هست، هر شب هست. همه رو حواله میدم به این خونه جدید، به این جای خواب جدید، به این روزمرگی های جدید، اینجوری زیاد لازم نیست به تعبیرشون فکر کنم.
.
اینجا شهر شلوغ ِ و هر جاش یه سر و صدایی ِ، جشن ِِ و من این هیاهو توی خیابونای تهران تصور می کنم، که نیست ، نه هیچوقت نیست. و من تمام مدت آدمای دور دیگه ایرو کنار خودم حس می کنم، که نیستند، که نیستند.
۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه
69

این یه هفته ای که گذشت همه چیز نو و تازه بود، همه آدمای کله بور و چشم رنگی با همه آرامش و سردیشون، با همه لبخندا و هی گفتناشون، با همه شادیشون از دیدن آفتاب و هر جا لم دادنشون برای آفتاب، با کالسکهای فراونشون و بچه های کچلشون، با پیرای هزار سالشون، با یک نواختی ظاهر و لباساشون و خوش تیپی و خوش استیلی همگانیشون، با همه رفاه و آرامش و ضوابطی که مدام توش غوطه ورند ،با همه زندگی متفاوتشون از ما، که مدام باید از خودت بپرسی چرا و چرا وچرا و هیچوقت هیچ جوابی نداشته باشی برای این همه فاصله ای که هست و فقط حسرت بمونه تو دلت و ته ته ش یه سوال همیشگی که اینا میدونن زندگی چیه با این همه آرامش و سکوت و قانون یا من و مردمم با اون همه هیاهو و شلوغی و مشکل و استرس؟!
هر روز هزارتا سوال مدام می چرخه دور سرم و من مدام چشم می دوزم به آدمای غریبه اطراف، خیره میشم به صورتاشون، حرکاتشون و به حرف زدنشون گوش میدم، غریبم خیلی غریبه، انقدر غریب که جایی نیست برای هیچ حس وحالی برای من.
دیشب برای اولین بار دلتنگ شدم، و سعی کردم فکر نکنم به همه روزهای زیادی که مونده برای برگشت، سعی کردم.