دیشب موقع خواب، وقتی تو تاریکی خیره شده بودم به سقف، نمی دونم چرا همینجوری بی دلیل یاد سالهای مدرسه افتادم، یاد روزای آخر شهریور، یاد شب اول مهر که کتابارو جلد می گرفتم، یاد وقتی بچه تر بودم و مامانم این کارو برام میکرد، خودمو دیدم که روی زمین زانو زدم و به مامانم نگاه می کنم که داره کتابامو جلد می گیره و سالهای بعدش که خودم می نشستم وسط کلی پلاستیک و کتاب و چسب و کتابامو جلد می گرفتم، یاد حسای عجیب غریب شب قبل از شروع مدرسه افتادم، یاد بوی نوی کتابا که چقدر تمیز و سفید بودن، یاد ورق زدن کتابام افتادم که حالا نمی دونم با علاقه بوده یا بی میلی!! ( نه میدونم با ذوق بوده و حالا می تونم برق چشمامو موقع ورق زدن ببینم)
یاد روزی افتادم که هر سال تکرار می شد، وقتی می رفتیم مغازه عمو سعید و کلی دفتر و مداد و خودکار می خریدیم، یاد خوشی که از میون اون همه نوشت ابزار نو و تازه بودن داشت و اینکه هرجی می خواستیم بر می داشتیم و بعد با کلی پلاستیک پر بر می گشتیم خونه. یاد خوشی چیدن همه اون وسایل نو افتادم توی کمدم، یاد همه دفترای نویی که روی هم می چیدم کنار کتابا و همه اون مدادا و خودکارا و پاک کنای رنگارنگ. یاد اینکه اون شب اولین و آخرین شبی بود که همه چیز اونقدر نو و مرتب و کامل بود و برای همین چقدر خیره شدن به اون کمد و دوست داشتم.
و فردا که لباسای نو تنم می کردم، لباسایی که بوی تمیزی و اتو می داد، مقنعه ای که سرم می کردم و کیف و کفش نو و همه جدیدایی که برام شروع می شد، هر سال سرِ یه زمان خاص، اتفاقات شیرین تکرار می شد با کلی حس عجیب که هنوز که هنوزه نمی تونم بفهممشون.
چقدر شاد بودیم اون موقع، چقدر زندگی آرومی بود، چه دلخوشی های ساده ای داشتیم و جه ساده خوشبخت بودیم.
دلم برای اون روزا تنگ شده، روزایی که هیچوقت فراموش نمی شن و هیچوقتم بر نمی گردن.
۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه
75
آفتاب نیمی از اتاقو روشن کرده، روبروی پنجره ، جوری که مدام آفتاب به چشمم می خوره نشستم، چشمامو ریز می کنم برای دیدن صفحه لپ تاپ، تصویر خودمو مدام می بینم توی صفحه ش. امروز دوست داشتم برم بیرون، برم توی خیابونا ی نا آشنا و روی سنگ فرشا قدم بزنم، دوست دارم آفتاب موهامو داغ کنه و باد اونارو آشفته. دوست دارم روی نیمکت کنار خیابون بشینم و ساعتها به آسمون آبی و بدون ابر خیره بشم، طوری که دستام کشیده بشه دو طرف نیمکت و سرم رو به بالا باشه و بدنم آروم لم داده باشه. دوست دارم فقط به آسمون نگاه کنم و هیچ فکر و غم و دلتنگی نباشه، فقط من باشم و آسمون و یه لذت پنهان که ته ته ِ دلم مزه مزش کنم.
باید چشمامو ببندمو لبخند بزنمو بادو آفتابو حس کنم روی پوستم.
باید انقدرر اونجا بمونم تا از آسمون و آفتاب و باد پر بشم.
باید برم.
باید چشمامو ببندمو لبخند بزنمو بادو آفتابو حس کنم روی پوستم.
باید انقدرر اونجا بمونم تا از آسمون و آفتاب و باد پر بشم.
باید برم.
۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه
74

خواب می بینم که با ماشین و اتوبوس از اینجا می شه رفت تهران، خواب می بینم که آخر هفته رفتم اونجا و توی خونم، پیش مامان، بابا. خواب می بینم که چه آرامشی ِِ توی خونه بودن، خواب می بینم که می خوام برم بیرون ، می خوام تمام دلتنگی های این مدتو با راه رفتن توئی خیابونای تهران جبران کنم، خواب می بینم می خوام به دوستام زنگ بزنم و باهاشون باشم. خواب می بینم که با چه ذوق و شوقی ماجرای این سفرو تعریف می کنم برای دیگران. دمدمای صبح بیدار میشم. می فهمم که خواب بودن ِ همه ی اون خوشی ها، همه اون باز توی خونه بودنا، همه اون باز کنار عزیزا بودنا...
و تمام روز فقط حسرت ِ فقط یه لحظه بودن توی خونم برام می مونه، فقط یه لحظه.
۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه
73
نمیدونم این خوبه که عشق بفهمی یا نه، مخصوصا وقتی میرسه به دلخوریاش، به دوری هاش، به جداییاش؟ ولی من با دیدن این فیلم خیلی خوب این دوری ها و ناراحتی هارو می فهمم، خیلی خوب می فهمم این بغضا و سنگینی هایی که روی دلا هست.
خوب نیست، نه خوب نیست.
خوب نیست، نه خوب نیست.
۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه
72
بد ِ که انقدر دلگیر باشی که نتونی حتی بنویسیش، بد ِ که ندونی این غمی که مدام چنگ میزنه به گلوت از چیه و کدوم شادی با سبب قراره رهاش کنه، بد ِ که بعد از یه روز شاد شاد پر از تجربه های شیرین و خوشی های فراون یه روز گرفته نصیبت بشه، روزی که شروعش درد ِ و دلتنگی و بی حوصلگی و پایانش هیچی نیست، هیچی.
شاید ادامه خواب دیشب باشه، خوابی که انقدر آرامش و عشق و خوشی توش بود که من باز یادم اومد به روزایی که روشن تر و پربارتر از این روزان، روزایی که توشون یه دل خوش هست، یه دل گرم، یه دلی که می دونی زنده است، نفس می کشه. خوابی که آدم اشنایی توش نبودولی آرامش بود.
شاید باز مثل سالای دور به جایی رسیدم که بعد از خوشی های گاه و بی گاه، بعد از بلند بلند خندیدنای مداوم، بعد از روزای تمامی شاد، فقط یه خلع بزرگ برام میمونه که نمی دونم چه جوری باید پرش کنم، یه غم نا آشنای سخت که نمی دونم چه جوری تمومش کنم. شاید بازدچار اون ویروس نا آشنای غمای بی سبب بعد از شادی های باسبب شدم.
شاید فقط نتیجه این بدن درد لعنتی باشه که از دیروز سراغم اومده بخاطر قایقرانی سر خوشانه دیروز و گلودرد و بدن درد امروز که نمی دونم به سرما خورگی نسبتش بدم یا همون ادامه دیروز.
شایدم امروز فقط یه روز، مثل بقیه روزا، یه روز غمگین، که من قراره توش گریه کنم و دلگیر باشم. آره اینم یه روز مثل بقیه روزا.
شاید ادامه خواب دیشب باشه، خوابی که انقدر آرامش و عشق و خوشی توش بود که من باز یادم اومد به روزایی که روشن تر و پربارتر از این روزان، روزایی که توشون یه دل خوش هست، یه دل گرم، یه دلی که می دونی زنده است، نفس می کشه. خوابی که آدم اشنایی توش نبودولی آرامش بود.
شاید باز مثل سالای دور به جایی رسیدم که بعد از خوشی های گاه و بی گاه، بعد از بلند بلند خندیدنای مداوم، بعد از روزای تمامی شاد، فقط یه خلع بزرگ برام میمونه که نمی دونم چه جوری باید پرش کنم، یه غم نا آشنای سخت که نمی دونم چه جوری تمومش کنم. شاید بازدچار اون ویروس نا آشنای غمای بی سبب بعد از شادی های باسبب شدم.
شاید فقط نتیجه این بدن درد لعنتی باشه که از دیروز سراغم اومده بخاطر قایقرانی سر خوشانه دیروز و گلودرد و بدن درد امروز که نمی دونم به سرما خورگی نسبتش بدم یا همون ادامه دیروز.
شایدم امروز فقط یه روز، مثل بقیه روزا، یه روز غمگین، که من قراره توش گریه کنم و دلگیر باشم. آره اینم یه روز مثل بقیه روزا.
۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
71
اینجا ساعت 2صبح ومن با وجود همه ی خستگی های کلاس و درس خوندن توی کتابخونه و غذا درست کردن با ضعف و گرسنگی باز بیدارم ودارم اینجا می نویسم. بیدارم و داشتم فیلم " خواب زمستانی " می دیدم، فیلم آرومی که حال و هوای ماه رمضون توش بود و عاشقی. و منو دلتنگ کرد.
دلتنگ ماه رمضون و حال و هوای تهران دم افطار، شلوغی دیونه کننده ش ، صدای ربنا هارو شنیدن که انگار از هر گوشه شهر بلند می شدو من عجیب از شنیدنش آروم می شدم،و بعد سوت و کور شدن همه جا برای دیدن سریال های پشت سر هم هر ساله که چه میخکوب می کرد همه رو. دلم تنگ شد برای آش ها و حلیما و فرنی های مامان که هیچ وقت دوست نداشتم و هیچ وقت نخوردم، که بابا چقدر دوست داشت و مامان همیشه ماه رمضون مهمونش می کرد به فرنی هاش. برای مامان دلم تنگ شد وقتی روزه بودريال وقتی سرد درد داشت، وقتی افطاری می خورد و وقتی نماز می خوند.
دلم تنگ شد برای نهار خوردنای تنهای ظهراش و نوک نوک زدن به افطاری های عصر.دلم تنگ شد برای همه ظهرایی که نمی تونستیم بریم رستوران و چقدر حرص می خوردیم بابتش و همه حلیما و آشایی که وسط خیابون خوردیم و چقدر چسبید بهمون. برای ماه رمضونای تهران دلم تنگ شد.برای همه اون یه ماهی که چقدر فرق داشت با همه ماههاو چه حال و هوای خوبی داشت، خوب، خیلی خوب.
دلتنگ ماه رمضون و حال و هوای تهران دم افطار، شلوغی دیونه کننده ش ، صدای ربنا هارو شنیدن که انگار از هر گوشه شهر بلند می شدو من عجیب از شنیدنش آروم می شدم،و بعد سوت و کور شدن همه جا برای دیدن سریال های پشت سر هم هر ساله که چه میخکوب می کرد همه رو. دلم تنگ شد برای آش ها و حلیما و فرنی های مامان که هیچ وقت دوست نداشتم و هیچ وقت نخوردم، که بابا چقدر دوست داشت و مامان همیشه ماه رمضون مهمونش می کرد به فرنی هاش. برای مامان دلم تنگ شد وقتی روزه بودريال وقتی سرد درد داشت، وقتی افطاری می خورد و وقتی نماز می خوند.
دلم تنگ شد برای نهار خوردنای تنهای ظهراش و نوک نوک زدن به افطاری های عصر.دلم تنگ شد برای همه ظهرایی که نمی تونستیم بریم رستوران و چقدر حرص می خوردیم بابتش و همه حلیما و آشایی که وسط خیابون خوردیم و چقدر چسبید بهمون. برای ماه رمضونای تهران دلم تنگ شد.برای همه اون یه ماهی که چقدر فرق داشت با همه ماههاو چه حال و هوای خوبی داشت، خوب، خیلی خوب.
اشتراک در:
پستها (Atom)