
تمام این دو ماه فرار کردم از گفتن غریبی، غربت، نمی دونم همش حس کردم که لووس شده هی غربت غربت کردن و سنگ ایران ایرانو به سینه زدن، که اگه این جاییو که الان توشم نمی خواستم با همه خوبی ها و بدی ها نمیو مدم و حالا اگه دوست ندارم برمی گشتم. همیشه آدماییو که مدام دم از بدی و سختی غربت زدن و باز دل نکندن ازش به چشم تحقیر دیدم، یه جور مظلوم نمایی بوده برام، یه جور توجیه برای رها کردن دنیای آشنایی که متعلق به تو ِ و چسبیدن به دنیای ناآشنایی که هیچ چیزی نداره که متعلق به تو باشه، اینکه هر چقدرم بمونی، هرچقدرم خوشی کنی، خوشبخت باشی بازم ته ته ش غریبی، بازم ته ته ش یه خار ریز تو سینت هست که حتما گاه بی گاه، بی بهونه و با بهونه یادت میاره اینجا خونت نیست.
گاهی از خودم می پرسم که من همه ی اینارو می تونم تاب بیارم؟! می تونم تمام عمرم حسرت به دل ِ روزمرگی های کوچیک و ساده ایران باشم، حسرت به دل آرامش توی خونه بودن، کنار عزیزا بودن؟! می تونم رفاه و آرامشیو داشته باشم و مدام حس کنم که نه اینا که متعلق به من نیست، اینکه مدام حس دزدیو داشته باشی که از مال دیگران دزدیده یا جیره خوری که چشمش به جیب دیگران ِ.نه اینکه حتما باید سگی زندگی کنی یا بهت احترام نذارن و به چشم یه خارجی ببینندت تا این حسارو داشته باشی نه. سگی زندگی نمی کنم، خوب می خورم و می پوشم، جای درس می خونم که خود سوئدی ها هم آرزو دارن توش درس بخونن و احترامی دارم که توی کشور خودمم نداشتم ولی....
شاید دارم تند میرم، شاید اینایی که می گم حسای ِ همین چند ماه اول باشه، شاید وقتی بگذره انقدر پوست کلفت بشم که مثل خیلیایی که اینجا هستن حتی انکار کنم ایرانی بودنمو، یا انقدر دور بشم که مثل خیلیا هیچ تصوری از حال و هوای ایران برام نمونه.
حسامو می نویسم که شاید روزی باشه که بخوام یادم بیاد ماههای اول بهم چی گذشت، که چه سوالایی مدام تو سرم چرخ زد، که شاید خوشحال بشم که بخونمو و حس کنم که حالا آرومترم یا بی قرارتر بشم از حال بدترم. که جاییو برای ادامه پیدا کنم که دل خوشی باشه توش، آرامش باشه.چه اینجا باشه، چه کشور خودم. حسامو می نویسم که فراموش نکنم، که چون عزیزن می خوام که موندنی باشن تو این صفحه.
.
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد.
رو در رویش
با فاصله ای بنشین
ومسیر استخوانی ِانگشتانش را
حدس بزن.
(عباس صفاری)