۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

77


تمام این دو ماه فرار کردم از گفتن غریبی، غربت، نمی دونم همش حس کردم که لووس شده هی غربت غربت کردن و سنگ ایران ایرانو به سینه زدن، که اگه این جاییو که الان توشم نمی خواستم با همه خوبی ها و بدی ها نمیو مدم و حالا اگه دوست ندارم برمی گشتم. همیشه آدماییو که مدام دم از بدی و سختی غربت زدن و باز دل نکندن ازش به چشم تحقیر دیدم، یه جور مظلوم نمایی بوده برام، یه جور توجیه برای رها کردن دنیای آشنایی که متعلق به تو ِ و چسبیدن به دنیای ناآشنایی که هیچ چیزی نداره که متعلق به تو باشه، اینکه هر چقدرم بمونی، هرچقدرم خوشی کنی، خوشبخت باشی بازم ته ته ش غریبی، بازم ته ته ش یه خار ریز تو سینت هست که حتما گاه بی گاه، بی بهونه و با بهونه یادت میاره اینجا خونت نیست.

گاهی از خودم می پرسم که من همه ی اینارو می تونم تاب بیارم؟! می تونم تمام عمرم حسرت به دل ِ روزمرگی های کوچیک و ساده ایران باشم، حسرت به دل آرامش توی خونه بودن، کنار عزیزا بودن؟! می تونم رفاه و آرامشیو داشته باشم و مدام حس کنم که نه اینا که متعلق به من نیست، اینکه مدام حس دزدیو داشته باشی که از مال دیگران دزدیده یا جیره خوری که چشمش به جیب دیگران ِ.نه اینکه حتما باید سگی زندگی کنی یا بهت احترام نذارن و به چشم یه خارجی ببینندت تا این حسارو داشته باشی نه. سگی زندگی نمی کنم، خوب می خورم و می پوشم، جای درس می خونم که خود سوئدی ها هم آرزو دارن توش درس بخونن و احترامی دارم که توی کشور خودمم نداشتم ولی....

شاید دارم تند میرم، شاید اینایی که می گم حسای ِ همین چند ماه اول باشه، شاید وقتی بگذره انقدر پوست کلفت بشم که مثل خیلیایی که اینجا هستن حتی انکار کنم ایرانی بودنمو، یا انقدر دور بشم که مثل خیلیا هیچ تصوری از حال و هوای ایران برام نمونه.

حسامو می نویسم که شاید روزی باشه که بخوام یادم بیاد ماههای اول بهم چی گذشت، که چه سوالایی مدام تو سرم چرخ زد، که شاید خوشحال بشم که بخونمو و حس کنم که حالا آرومترم یا بی قرارتر بشم از حال بدترم. که جاییو برای ادامه پیدا کنم که دل خوشی باشه توش، آرامش باشه.چه اینجا باشه، چه کشور خودم. حسامو می نویسم که فراموش نکنم، که چون عزیزن می خوام که موندنی باشن تو این صفحه.
.
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد.
رو در رویش
با فاصله ای بنشین
ومسیر استخوانی ِانگشتانش را
حدس بزن.
(عباس صفاری)

۵ نظر:

نیلوفر یعقوب پور گفت...

از روزی که خبر حکم کیوان اومد همه اش فکر می کنم کاش هیچکدام از دوستام نمانند. برن و ما فقط گه گاهی از هم خبر داشته باشیم یا اصلا هیچوقت دیگه هم و نبینیم اما مطمئن باشم جاشون امنه،با این که رفتن شماها برام خیلی سخت بود و بعد از 2 ماه هنوز می گم کاش می شد با هم باشیم؛ اما عزیز دل از رفتن گریزی نیست و نمی دانم جای آرام به قول تو دزدی خوبه یا جایی که به فردای خودتم نمی توانی اطمینان داشته باشی و اسمش وطن باشه... هر جا که باشی آرزو می کنم همیشه پر از حس های خوب باشی

ideh گفت...

نیلوی عزیز من، همه آرزوهای خوب دنیا حواله ی تو که خوبی خوبی خوبی. :*****

دیوونه گفت...

اینجور آدما حتی با خودشون هم صادق نیستن . کسی که بیرون از وطن میشینه و هی وطن وطن میکنه معلومه که حتی ذره ای دل در خاک کشورش نداره . حتی اگه زندگی اینجا مشکل باشه اما کسی که واقعا" به آب و خاکش دل بسته باشه , برمیگرده و اونم مثل بقیه با مشکلات و کمبودها سر میکنه

ليلا گفت...

به شانه ام زدی ،

که تنهاییم را تکانده باشی.

به چه دل خوش کرده ای..؟

تکاندن برف ،

از شانه آدم برفی..!

ناشناس گفت...

دختر، ادم هاتو پيدا كه كني آروم آروم...خاطراتت هم ساخته مي شن.....شيرين....
مهم اين نيست جايي زندگي كني {حس زندگي} كه خاطراتت هستن..مهم اينه كه جايي كه هستي شاد باشي...و آروم و گرم...
مفهوم زمان مكان مرز خط...به همين سادگي تغيير مي كنه....

شاد باشي