
به دستات خیره شدم، دنبال خال ِ میون انگشتت گشتم، با چشمام دنبالشون کردم، خواستم با دستام برجستگیشو حس کنم، خواستم دستاتو برگردونمو به فرورفتگی بالای انگشتت دست بکشم، خواستم سرمو بالا بیارمو به خندت نگاه کنم، خواستم لبای باریکو دندونای سفیدتو ببینم،خواستم برق چشماتو ببینم، خواستم نرمی صورتمو به زبری صورتت بکشم ، دست بندازم دورت و سرمو گم کنم میون شونه و گردنت و چشمامو ببندم و چشماتو ببندی.
خواستم حالا که آخرین ِِ خیره بشم ،تا فراموش نکنم، خواستم بدون پلک زدن، بدون خندیدن، بدون هیچ حس و حالی خیره بشم، بدون بغض و اشک و خاطره. تا این خود ِ خود ِ تو باشه.
و تو همه این خواستنارو به کینه و زخم و گذشته های تلخ نسبت دادی،
عزیزِ ِ دل تو رسم دوست داشتنو هیچ وقت ندونستی، هیچ وقت.
.
میان آرزوهایم خفته ام.
آفتاب ِ سبز، تب ِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیم ِ کوه های یخ می جنباند. و خون ِ کبود ِ مرده گان در غریو ِ سکوت شان، از ساقه ی بابونه های بیابانی بال می کشد،
و خسته گی ی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند.
خسته گی وصل، که به سان ِ لحظه ی تسلیم سفید است و شرم انگیز.
(احمد شاملو)
پی نوشت: وصلی که شبیه هیچ رویایم نبود.
