۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

68


به دستات خیره شدم، دنبال خال ِ میون انگشتت گشتم، با چشمام دنبالشون کردم، خواستم با دستام برجستگیشو حس کنم، خواستم دستاتو برگردونمو به فرورفتگی بالای انگشتت دست بکشم، خواستم سرمو بالا بیارمو به خندت نگاه کنم، خواستم لبای باریکو دندونای سفیدتو ببینم،خواستم برق چشماتو ببینم، خواستم نرمی صورتمو به زبری صورتت بکشم ، دست بندازم دورت و سرمو گم کنم میون شونه و گردنت و چشمامو ببندم و چشماتو ببندی.
خواستم حالا که آخرین ِِ خیره بشم ،تا فراموش نکنم، خواستم بدون پلک زدن، بدون خندیدن، بدون هیچ حس و حالی خیره بشم، بدون بغض و اشک و خاطره. تا این خود ِ خود ِ تو باشه.
و تو همه این خواستنارو به کینه و زخم و گذشته های تلخ نسبت دادی،
عزیزِ ِ دل تو رسم دوست داشتنو هیچ وقت ندونستی، هیچ وقت.

.

میان آرزوهایم خفته ام.
آفتاب ِ سبز، تب ِ شن ها و شوره زارها را در گاهواره ی عظیم ِ کوه های یخ می جنباند. و خون ِ کبود ِ مرده گان در غریو ِ سکوت شان، از ساقه ی بابونه های بیابانی بال می کشد،
و خسته گی ی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند.
خسته گی وصل، که به سان ِ لحظه ی تسلیم سفید است و شرم انگیز.
(احمد شاملو)

پی نوشت: وصلی که شبیه هیچ رویایم نبود.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

67

دل ِ من خیلی وقته روی خوشی به آدمای جدید نشون نمیده، خیلی وقته رو ترش می کنه و ازشون رو بر میگردونه، چشمم خیلی وقته نای خیره شدن توی چشماشونو نداره، خیلی وقته می گرده برای ندیدنشون،برای پس زدنشون، دست من سردتر از روز پیش حسی نداره برای گرفتن دستاشون.
حس بدی ِ این همه سردی، حس ِ بدی ِ این همه دوری.

میانبر می زنیم
دور می زنیم
راهمان را بی جهت دور می زنیم
که نادیده بماند.
اما باز
مثل یک تابلو زنگ زده ی ایست!
سر راهمان سبز می شود.
(عباس صفاری)

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

66


دیشب حرف زدم، دیشب گوشی موبایلو به گوشم فشار دادم و حرفایی و که خیلی وقت ّ به کسی نزدم به گوش ِ یه غریبه گفتم، دیشب مهم نبود شنیدن و فهمیدن، مهم نبود قضاوت، مهم نبود دل سوزوندن یا رو ترش کردن،حتی مهم نبود بوق ممتدی که تو گوشم صدا داد، من فقط گفتم و بغض کردمو به یاد اوردم، من با کلمات شمرده شمرده و لرزون روزای ِ دل خوشی و ناامیدیمو تکرار کردم و خندیدم، بلند بلند خندیدم و خندهای یه غریبه تو گوشم زنگ زد.


پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می رود
درخت ها چه زود به گریه می افتند!
(حافظ موسوی)

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

65

برای سومین بار کتاب " عادت می کنیم" زویا پیرزاد و می خوندم، نه برای دوست داشتنش فقط برای خوندن یه روزمرگی برای اروم شدن ولی نا آروم تر شدم، دلم یه دوست خوب خواست، یه رستوران همیشگی وحرفایی که آشنا باشن و تکراری، دلم یه خونه امن خواست یه گوشه تهران که شبیه تهران نباشه و مهمونایی که ناخونده باشن و عزیز و یاد گذشته و شادی های بی سبب. دلم یه آقای زرجو خواست با همه غیر واقعی بودنش، با همه خودخواهی های ندارشتش،درکی که داره و همه همدم بودنش.
رفتن و دل کندن سخت ِ، نگاه کردن به همه چیز و همه کس طوری که انگار بار آخر ِ، طوری که بخوای تا روزها و ماهها فراموش نکنی و دلتنگ نشی، سخته دل کندن از همه ی عزیزا و خاطرات و مکان ها. و پذیرفتن همه جدیدها حالا غیر ممکن به چشم میاد.

نه راهی به رویا میرسد
نه رویایی به راه.
(گروس عبدالملکیان)

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

64

غمگینم، یه بغض ِ کهنه راه ِ گلومو بسته، بغضی که تموم این روزا دنبالِ خودم کشوندمش، تمام ِ همین روزهای ِ بد، که کاش فقط کمی سوزش ِ زخمهایی که بهمون زده آروم می شد،یا متوقف می شد برای زخم های کمتر و دردهای سطحی تر ولی نه این روزها ادامه داره و همه چه ناامید و تلخ چشمای ماتمونو به گذرشون دوختیم .
.
این شهر شهر ِ من نیست با همه ناامیدی و وحشتی که هر لحظه توش موج می زنه، با همه ی نفرت و رکودی که توی چشم ِ همه رهگذرای خمیده می بینم، با همه ی درختایی که سز نیستند و عطری ندارند و آتیشی که از زمین و آسمون روی سرمون می باره، روی قلب و روح ِ خسته ی این روزاو انگار همه روزها ی پیش ِ رو.
.
از همه تحلیل ها و تفسیر ها خستم، به کشور ِ 4سال آیندم فکر می کنم و سالهای بعد... متنفر از هر سیاست و عزادار، عزادار برای همه امیدهایی که به باد رفت ، همه روزایی که شیرینی ِ اومدنشون زیر زبونمون ماسید و خونایی که...
بغض، بغض ِ همه این روزا حالا حالا باید باشه و چنگ بزنه گلومونو.


پی نوشت: مثل همه ی این روزها پراکنده و بریده بریده و بی رمق