۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

20

تعداد روزايي كه من بدون هيچ حسي سر مي كنم روز به روز داره زيادتر ميشه و روزاي كه با عشق، نفرت، شادي يا غم سر كردم خيلي خيلي دور به نظر ميان انگار نه انگار كه 1سال پيش عاشق بودم، انگار قرن ها ازش گذشته و من به همون اندازه احساس پيري مي كنم.نه غمگين نيستم ولي شادم نيستم،خنثي خنثام، حسي كه هيچ وقت دوستش نداشتم.اوني كه باعث شده مثل يه آدم يخي بيدار شم، درس بخونم، كلاس برم، بخندم، گريه كنم و بخوابم و هيچكدوم از اين كارا هم اون يخ اين چند قرنو آب نكنه.
بديه اين حس اينه كه ديگه بهار عزيزم نيست تا باهاش از اين حساي بد حرف بزنم و اون گوش بده و بفهمه و حرف بزنه.بعضي وقتا به خودم ميگم شايد قسمت من موندن باشه و قسمت همه عزيزام رفتن و دور شدن، ولي سريع فكرشو دور مي كنم كه نكنه جدي جدي نشه و من موندني بشم.
اين روزا اطرافيانم خيلي برام غريبن و من لعنت مي فرستم به اين عادت بد درد و دل نكردن من و سكوت و سكوت و سكوت، چون بهتر از هر كسي مي دونم كه سكوت هيج ناگفته ايو نميگه
.
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش
اي خانه هاي روشن شكاك
كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بام هاي آفتابي تان تاب مي خورد
.
مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه مي آميزد
.
مرا پناه دهيد
(فروغ فرخزاد)

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

19

ديروز بلاخره جرات كردم و اتدايي كه چند هفته بود بايد ميزدم انجام دادم، اين ترس از نقاشي از بچگي با من بوده و هنوزم رهام نكرده، جالب اينجاست كه نتيجه كار هم زياد بد نشد و با دستكاري استاد حالا ديگه ميشه رنگ زد روش.و حتما ميشه تصور كرد كه من از اين موضوع چقدر دلگرم شدم.توي اين روزا كه تقريبا دل خوشي خاصي ندارم دلگرم بودن به اينجور چيزاست كه ميزاره بيخيال باشم و راحت.
هر چي به روز امتحان نزديك ميشم استرسم بيشتر ميشه ولي زياد شدن اين استرس اصلا كمكي به بهتر درس خوندنم نمي كنه، دلم ميخواد زمان و متوقف كنم ولي روزا خيلي سريع مي گذره و من همش فاصلمو از 29 دي مي شمارم.خيلي وحشتناك.فكر اينكه همه چيز به اين تافل لعنتي بستگي داره ديونم ميكنه و اگه نمرم خوب نشه همه چيز خراب ميشه
روزاي سختيه و من دعا مي كنمتوان مقاومت و رها شدن داشته باشم
!! .

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

18

باز جمعه اومده و من با وجود اينكه سعي كردم با زبان خواندم فراموش كنم ولي نشد.باز يكم اسير دلگيري عصرهاي جمعه شدم، باز دارم به تمهاييم فكر مي كنم و اينكه اين وضع مي خواد تا كي ادامه پيدا كنه. به اينكه چقدر نيازمند بيرون رفتناي سرخوشانم، به اينكه چنذ وقته دلم براي كسي نلرزيده و دلتنگ نبودم براي ديدنش. دارم به اين فكر مي كنم كه چند وقته بودن كسي و حس نكردم و به جاي دل خوش بودن به واقعيت به خاطرات تلخ و شيرين گذشته چسبيدم.مي دونم يك سال گذشته.يك سال از 2 آذر 86.يك سال. و من هنوز نتونستم رها بشم.
حالا ديگه حتي نوشتن ازش هم ابلهانه مياد حتي براي خودم ولي چه مي شه كرد كه زندگيم پر شده از اين ابلهانه ها.
همين.
روزام داره ميگذره و ياد گاهي توش گم و گاهي مياد و روزام گم ميشن توش.وقتي مياد گاهي سرخوشم ميكنه و گاهي مثل امروز...
ذيگه به جايي رسيدم كه خودمم از فكرام حالم بهم مي خوره چه برسه به تو و ديگران.حق داشتي كه بلاتكليفي

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

17

به صداي بارون گوش ميددم،به صداي شرشر آبي كه بابام 2هفته پيش مي گفت چند ساعته حل ميشه.يه دستم به كتاب و دست ديگه م به بازي با موهام، به صداها گوش مي كنم و به هيچي فكر نمي كنم. دلتنگ نيستم، باريدن بارون انقدر عزيز كه همه ناخوشيامو فراموش ميكنم. آرومم.
مي خوابم.
از خواب مي پرم، دهنم خشك خشك.از تنهاييم مي ترسم.بعد از سالها مثل شباي بچگيم بعد از ديدن خواباي ترسناك، متگامو بر مي دارمو آروم ميروم كنار مامان
!!شايد وقتشه اعتماد به حسامو بذارم كنار

16

وقتايي كه از ياد تو سرخوشم، ناخنهامو تا جايي كه مي تونم سوهان مي كشم، و انقدر بهشون برق ناخن مي زنم تا براق براق بشن و منتظر ميمونم تا بگي:اااااناخنات خيسن!!