تعداد روزايي كه من بدون هيچ حسي سر مي كنم روز به روز داره زيادتر ميشه و روزاي كه با عشق، نفرت، شادي يا غم سر كردم خيلي خيلي دور به نظر ميان انگار نه انگار كه 1سال پيش عاشق بودم، انگار قرن ها ازش گذشته و من به همون اندازه احساس پيري مي كنم.نه غمگين نيستم ولي شادم نيستم،خنثي خنثام، حسي كه هيچ وقت دوستش نداشتم.اوني كه باعث شده مثل يه آدم يخي بيدار شم، درس بخونم، كلاس برم، بخندم، گريه كنم و بخوابم و هيچكدوم از اين كارا هم اون يخ اين چند قرنو آب نكنه.
بديه اين حس اينه كه ديگه بهار عزيزم نيست تا باهاش از اين حساي بد حرف بزنم و اون گوش بده و بفهمه و حرف بزنه.بعضي وقتا به خودم ميگم شايد قسمت من موندن باشه و قسمت همه عزيزام رفتن و دور شدن، ولي سريع فكرشو دور مي كنم كه نكنه جدي جدي نشه و من موندني بشم.
اين روزا اطرافيانم خيلي برام غريبن و من لعنت مي فرستم به اين عادت بد درد و دل نكردن من و سكوت و سكوت و سكوت، چون بهتر از هر كسي مي دونم كه سكوت هيج ناگفته ايو نميگه
.
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش
اي خانه هاي روشن شكاك
كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بام هاي آفتابي تان تاب مي خورد
.
مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه مي آميزد
.
مرا پناه دهيد
(فروغ فرخزاد)