همه چيز جوري داره پيش ميره كه توي كابوساي شبانه ام نبود و من گيچ و منگم، گاهي مي خندمو گاهي بغض مي كنم . از ديگران فاصله مي گيرم و توي تنهايي هيچ فكري نمياد سراغم و مثل يه سنگ كنار ميام با همه چيز، با سكوتم و حواله همه چيز به جسم از پا در اومدم و دردايي كه هر لحظه ميان سراغم. هيچ گله اي نيست وقتي همه گناها به گردن منه. و فكر كردن به تقدير اين بار احمقانه ست.
و اين من ام كه خواهشي كور و تاريك در جايي دور و دست نيافتني از روح ام فرياد مي زند.
و چه چيز آيا، چه چيز بر صليب ِ اين خاك ِ خشك ِ عبوسي كه سنگيني ي مرا متحمل نمي شود ميخكوب ام مي كند؟
آيا اين همان جهنم ِ خداوند است كه در آن جز چشيدن ِ درد ِ آتش هاي گل انداخته ي كيفر هاي بي دليل راهي نيست؟
و كجاست؟ به من بگوييد كه كجاست خداوندگار ِ درياي گود ِ خواهش هاي پر تپش ِ هر رگ من، كه نام اش را جاودانه، با خنجرهاي هر نفس درد بر هر گوشه ي جگرِ چليده ي خود نقش كرده ام؟
و سكوتس به پاسخ من، سكوتي به پاسخ من!
سكوتي به سنگيني ي لاشه ي مردي كه اميدي با خود ندارد!
(احمد شاملو)