
بیشتر از یه ماه ِ که ننوشتم، و بارها اومدم یه متن نصفه نیمه نوشتم و سیو کردم و رفتم، این همه تاخیرو دوس ندارم، تاخیرام یعنی گم کردن حسام، همیشه از گم کردنشون ترسیدم و گاهی روزا از هر حسی خالیم، زندگی بی دغدغه و همیشه آروم اینجا گاهی ازم یه آدم یخی میسازه...
نمیدونم چه مرگم ولی هنوز با این زندگی غریبه م، با آدما، با خودم،با روزام، با خونم، با تختم، با لباسام، با خندیدنام، با ناراحتیام، دلتنگیام، خوشی هام، با خودم با خودم با خودم. اینجور آدمی نبودم ولی... یه روزایی واقعا جدا میشم از زمان و مکان، جامو گم می کنم و غریب میشم با همه چیز، روزا میگذره و از شعر دوری می کنم، از دوربینم دوری می کنم، از نوشتن دوری می کنم و میدونم، میدونم اینی که این روزا ساختم از خودم ایده نیست. این آدم ضعیف ِ زودرنج ِاز همه گله دار، گله هایی که هیچوقت دهن باز نمیکنه برا گفتنشون، اونم منی که هیچ حرفی رو دلم نمی موند، منی که آدم ِ مدام بغض و مدام اشک نبود، آدم مدام وا دادن جلوی دیگران، آدم سنگ شدن و بی حس شدن و خالی بودن. ولی شدم، بد آدمی شدم، بد...
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
( احمدرضا احمدی )
۱ نظر:
داستان همه ماست نازنین
ارسال یک نظر