۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

85

شب ِ ، من تازه رسیدم، خستگی ِ یه شب نخوابیدن و خوابای ِ نشسته ی نصفه نیمه توی اتویوس و فرودگاه و هواپیما کلافه م کرده، سرم تیر میکشه و منگه و گیجم، بغض نکردم موقع ِ بغل کردن مامان ، بابا و خاله، ولی بغض کردم موقعی که خلبان خداحافظی میکنه و میگه" امیدوارم چشم عزیزانتون از دیدنتون روشن بشه" . از خستگی همه چیز عادی و شهر همونی ِ که بود. و من یه خودم میگم بی جهت برا اومدن له له میزدم.
شب می گذره و از روز ِ بعد شروع میکنم به بو کشیدن آشناهای ِ عزیز همیشگی، به بغل کردن ِ وقت و بی وقت مامان، به شنیدن حرفای ِ مامان بابا موقع صبحانه خوردن و تازه چشم باز کردن، به پیچیدن ِ بوی ِ غذا توی خونه. به دور هم بودن و چای خوردنای ِ عصرانه، به بودن کنار آدمای ِ قدیمی ِ آشنا، به بیرون رفتن وگرما و نسیمای خنک و بوهای ِ خوب، آخ بوهای خوب ِ تابستونی ِ تهران.
شروع می کنم به حسادت به همه چیز و همه کس. به زندگی های ِ اینجا حسادت می کنم و هرچی بدی میشنوم فایده ای نداره. مدام بغض میکنم با فکر ِ رها کردن ِ همه چیز، با فکر ِ روزی که دوباره باید برم فرودگاه و میدونم که اون روز بغضای ِ زیادی خواهم داشت .

هیچ نظری موجود نیست: