۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

88

به خودم میگم تو اشتباهترین آدمی برای ِ من، میگم که جات دادم میون ِ خاطرات ِ خاک خورده ی قدیمی، میگم... حرف زیاد میزنم و خیال زیاد میبافم، ولی باز چند وقت یه بار بیتاب بودنت میشم، بیتاب خندهات و صدات، بیتاب ِ...
بعدش تا ساعتها میرم تو خلسه تا ساعتها کز میکنم و هیجی نمیگذره از مغزم، تا ساعتها شیرینی ِ شنیدها و خندها و آرامش ِ با تو بودن و زیر و رو میکنم. گاهی میخندم و گاهی بغض میکنم، گاهی بدو بیراه میگم به خودم و گاهی حق میدم، گاهی حسرت و گاهی شکر.
من بیمار ِ همین بودنای ِ هر از گاهی ِ توام، به حرف زدنای ِ کنایه دار و بی هدف، به سکوتای ِ طولانی و حرفای ِ تکه تکه از گذشته، به خنده هاو چرت و پرت گوییا ...، دل نمیکنم ،دل نمیکنم.
حتی اگه تو اشتباه تربن آدم ِ زندگی ِ من باشی، حتی، باز... دیگه خیلی گذشته، بگذریم.
.
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
(رسول یونان)

هیچ نظری موجود نیست: