
خسته میشم از زندگی کردن معمولا، از تلاش کردن و جنگیدن، از تصمیم گرفتن و عملی کردن، از صبح بیدار شدن و روز و شروع کردن و منتظر ِ آخر هفته بودن و بعد باز روزا و تصمیم و تلاش و. آدم ِ معمولیم و آرزو های ِ معمولی دارم، همینه ول کن ِ عشق (یا هرچی اسمشو میذاری) ِ احد بوق ِ کهنه ی بوکرده ی خودم نیستم، که عادت نمیکنم به رفاه و آرامش ِ اینجا و هی ذلم هوای ِ آشناهای ِ ایران و میکنه. که هی فکر میکنم چه کاریه که انقد به خوردم زحمت بدم و اینکه کدوم گورستونی این زندگی خسته کننده رو ادامه بدم ، زیادم مهم نیست بعد تصمیمای ِ بزرگ ِ زندگیمو هی میندازم عقب وهی خسته میشم از فکر کردن در موردشونو در واقع فکر خاصی هم نمیکنم. خنثام به همه چیز، بی انرژی و ماست و عبوسم، همه چیز ِ سخت و آسون میگیرم و سمبل میکنم و زندگیم بی خاصیت و بی تحرک ِ، زندگی میگذره علی للهی(اللاهی) ، همین دیگه. خستم از فکرای ِ نصفه نیمه ی بی نتیچه، خسته ام از من.
.
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست
(فروغ فرخزاد)
.
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست
(فروغ فرخزاد)
۲ نظر:
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هرروز زنی با زنبیل از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
...
ایده عزیزم ،با دیدن کلماتت به 12 سال پیش برگشتم .چقدر دلم برایت تنگ شده ...
ارسال یک نظر