۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

33


اوايل سخت بود خو گرفتن به بودنش، به شنيدن گريه هاش و بي قرارارياش، به جيغ زدناش، به بهم زدن كشوها و كمدهام و خواستن هر چيز جديد ولي كم كم شروع كردم به مزه كردن بودن كنار يه عزيز كوچولو كه بودنش انگار تنها معناي زندگي بود. به شنيدن اسمم از زبونش خو گرفتم وقتي كه هيچ وقت ايده نبودم، من براي اون عيده بودم يا آيده.خو گرفتم به جمع كردن پاهام تا بياد جا خوش كنه بينشون و من نفس كشيدناشو حس كنم و لحظه به لحظه كارتونارو براش تفسير كنم، تا اون مدام بگه چرا و من خسته نشم از جواب دادن، تا باهام بازي كنه و صداي خنده هاي بلندش همه جاي خونه بپيچه، تا دوسم داشته باشه و صدام كنه: " عيده جون، عزيز دلم" ، دوسم نداشته باشه و بگه :" پيشي دوست نداره خاله" و من دلم ضعف بره براي پاكي و صداقتش. يا دلم بگيره وقتي قهر مي كنه و گز كمي كنه گوشه اتاق جايي كه كسي نبينتش. و بره بعد از چند روز لذت كنارش زندگي كردن و سيراب شدن از زندگي.

آنديا،عزيز ِدل، چقدر جات توي خونمون خاليه، نمي دوني كه وجودت اين چند روز چقدر خونه ما و دل منو روشن كرده بود و با بودن لحظه لحظه عشق و زندگي و توي لحظه هامون مهمون مي كردي، دلم برات تنگ شده كوچولوي من.

هیچ نظری موجود نیست: