توي شلوغي اين روزا مي خوام كه اين غمو رها كنم تا سنگيني قلبم كم بشه شايد، ولي من هيچ وقت از پناه بردن به بيخيالي آروم نشدم، و اين سكوت اين سكوت لعنتي كه نميشه شكستش يه عذاب ابدي ِ كه تا دنياست، نمي خواد منو رها كنه.
آسمان دست قصه هايم را مي گيرد دريا، خيابان ِشلوغ مي رود كه هنوز از پنج حرف تو دو حرف مي ماند يك آه ِتكراري در گلوي قصه هايم كه دست ِآخر از خيابان نمي گذرد با آسمان و دريا. (شهرام بهمني)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر