۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

29



كاش دعا خوندن بلد بودم، كاش مي تونستم ورد بخونم و فوت كنم پشت سر عزيزام تا انقدر نگران و آشفته نباشم، دلم نلرزه و هي نترسم، اين روزا خواباي من بد جور بوي مرگ ميده و بي تاب مي كنه منو.كاش دور شدن از اين روزارو بلد بودم

.
زخم هاي كهنسالي در من
پر از دعاست
تو نگاه مي كني از بالا با لبخندي
كه هيچ كس نديده هرگز
و اين نمك جهان است
بر زخم

(هيوا مسيح)