۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

34

روزاي دور ِ دور از اين روزا، وقتي كه خيلي دلتنگ بودم آرزو ميكردم تا به خوابم بياي تا شايد دلتنگيم كمتر بشه ولي تو هميشه همون پسر بچه لجباز بودي كه بهم خيره ميشدي و تو چشات مي خوندم كه همينه كه هست و من كم كم عادت كردم به هميني كه هست، ديگه خيلي ار اون روزا گذشته و من ديگه هرگز نمي خوام كه بياي توي خوابم ولي تو عادت كردي به گوش نكردن، اين روزا مياي به خواب من ولي حتي توي خواب هم هرگز ديگه مال من نيستي، مي خواي چيو ثابت كني پسربچه سركش من!؟


?Have i ever told you I love you-
No-
I do-
?Still-
Forever-
(Indecent Proposal)

۵ نظر:

ناشناس گفت...

به به ایدی جونم.می بینم که اوتاریته ی من بالاخره( حتی شده چس مثقال)تاثیر کرد.اینجوری خیلی خوبه

ناشناس گفت...

1- چرا کامنتت و باز کردی D:
2-جای خوشحالی داره انگار فصل جدیدی در زندگیت داره ورق می خوره امیدوارم فقط خوبی ببینی
3- تبریک برای اسم خیلی قشنگ و دوستن داشتنی بلاگت،
4-چرا کامنت دونیت و باز کردی؟ اصلا چرا بسته بودی
5- هه....هه...هه....

نیلوفر یعقوب پور گفت...

حالا که باز کردی واسه چی اول می خواهی تایید کنی بعد بگذاری ملت بخوانن؟
چرا؟
ه...ه...ههه

ideh گفت...

نيلو جون كامنتارو باز كردم چون مي خواستم از زبون مادر شوهر هم چند كلمه اي بشنوم D: ولي در اين حال مي خوام همه چيز در كنترل عروس باشه.
D:

ناشناس گفت...

خدا ببخشه منو به خاطر اینکه خلوت اینجا رو خراب کردم.با اینکه دردهای همه انگار شبیه به هم شده اند امادلم از ناراحتیا و بی قراریت گرفت.از خداآرامش برات آرزو میکنم.

همرهم ، هم قصه ام هر سرزميني دوزخيست

تيره و دم كرده چون آغوش خورشيد سياه

در رگ هر كوچه اي ماسيده خون عابري

بر سر هر چارسو خشكيده فانوس نگاه

هم رهم پايان هر ره باز راه ديگريست

روي پيشاني هر ره سرنوشتي خفته است

جاي پاي رهرويي بر خاك جستم رهرويي

سرنوشتي را ز چشم رهروي بنهفته است

هم رهم پايان ره باز آغاز رهيست

تا نميرد لحظه اي كي لحظه ي گردد پديد ؟

مرگ پايان كي پذيرد ، مرگ شعر زندگيست

تانميرد ظلمت شب كي دمد صبح سپيد ؟

هم رهم بيهوده مي گردي به دنبال بهشت

آرزوي مرده اي در سينه ات پر مي زند

گر به كوه قاف هم پارا نهي بيني دريغ

بال از اندوه خود سيمرغ بر سر مي زند

بس عبث مي گردي اي هم درد ، درمان نيست ، نيست

آسمان آبيست ، آبي هر دياري پا كشي

بس عبث مي پويي اي رهرو كه ره گم كرده اي

گر تن خود از زمين بر آسمان بالا كشي

هم رهم باز آي و ره از عابري گم راه پرس

تا بداني سرزمين آرزوهايت كجاست

زود بازآ ديگري ترسم كه ويرانش كند

سرزمين تو دل ديوانه ي رسواي ماست