۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

7

الان با خواندن جمله کنار آی دی یکی از دوستام" من هنوز هم منتظرم که برگردی... من هنوز هم منتظرم که باز سلامم کنی...من هنوز هم منتظرم"دارم به این فکر می کنم که شاید همه مشکل من و تو این بود که هیچکدوممون منتظر برگشت نبودیم شاید اگه انقدر به ادامه رابطمون ناامید نبودیم می تونستیم راهی پیدا کنیم برای ادامه برای دوباره باهم بودن.
نمی خوام به این فکر کنم که چی شد که از هم دست شستیم چی شد که ناامید شدیم و یه گوشه نشستیم تا همه چی از دست بره.ولی مگه می شه به اون چند ماهی که هر چه قدر بیشتر تلاش کردم بیشتر فرو رفتم فکر نکنم؟؟مگه میشه به گریه های شبانم و گیجی روزام فکر نکنم؟؟مگه میشه به هزارتا سوالی که هرروز دور سرم می چرخید فکر نکنم؟به سوالایی که هیچوقت جوابی برای هیچکدومشون نداشتم!!مگه میشه به روزی که از خستگی از سردرگمی به این رسیدم که"شاید قسمت هم نیستیم که من همش به در بسته می خورم" فکر نکنم!آخه مگه میشه عذاب فکر کردن به این جمله توی اون روزای سیاه یادم بره!!؟؟اینجوری روی همه اون سوالا خط کشیدم ولی...درد ادامه همه چیز بدون تو برام شروع شد.
همیشه بهم می گفتی تو از اول می خواستی همه چیزو تموم کنی تو از اول تصمیمتو گرفته بودی یادته؟؟کاش فقط یه لحظه حال اون ماهای منو می دیدی.کاش ...اون حالی که همرو وادار می کرد که نفرین کنن یا دل بسوزونن.
حالا ۱سال از همه اون روزای سخت گذشته من تورو رها کردم تا به چیزایی برسی که می خواستی تا دنیاییو که آرزو داشتی بنا کنی و تو...به من گفتی که دیگه هیچوقت منو نمی بینی و این شد جواب همه اون روزای باهم بودن!!و جای زخمش برای همیشه رو دل من موند!!برای همیشه!!


خزینه ای برای تن شستن ات ساخته ام
در چاله ی پشت دلم
از صادقانه ترین اشک ها
سرد بود
اشک تازه ای بخواه!
(کیکاووس یاکیده
)

هیچ نظری موجود نیست: