۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

23




چيزي و كه 2ماه بخاطرش مضطرب بودم و سگ دو ميزدم و كابوس ميديدم گذروندم، هنوز نمي دونم سر جلسه چه غلطي كردم، به كسايي كه هي ازم مي پرسن امتحان چه جور شد هي بايد بگم كه بد نشد و بد نشد و بد نشد،و حقيقت اينه كه خودمم نمي دونم چي شد.اين چند روز دور خودم چرخيدم و چرخيدم و چرخيدم.حالا همه چيز عجيب شده وقتي بلا تكليفمو گيج، وقتي روزارو مي گذرونم بدون كوك كردن مدام ساعتم،بدون استرس هميشگي و تلاش هميشگي براي فكر نكردن به امتحان و نتيجه،وقتي ديگه كارايي و كه دوست دارم بخاطر اين امتحان لعنتي لازم نيست كه عقب بندازم و وقتي باز شروع كردم به مزه مزه كردن لذت هاي كوچيكي كه توي تنهاييم كشف ميشه.لذت باز لم دادن و كتاب خوندن توي ظهرهاي آروم اتاقم، خيره شدن به سقف و فكر كردن به هيچ توي آرامش،لذت كز كردن گوشه اتاق وقتي گرمي ماگ دستاي هميشه سردموگرم مي كنه و بخارش نوك دماغم سرخ، لذت پرسه زدن توي كتاب فروشيا و نشستن توي كافه ها و خيره شدن به صندلي خالي روبروم و


...


با اين وجود هنوز روزاي سختم تموم نشده، هنوز بي حوصله اموگيج، هنوز كلي كار نكرده دارمو كلي شرمندي و حس گناه از اين همه باري كه رو دوش مامان و بابا گذاشتم، هنوز كابوساي شبانم همراهمن، هر ظهر، هر شب.و من هر روز در مقابلشون ضعيف و ضعيف تر مي شم


باز عكاسي روشني روزام شده دار لذت ميده بهم، اين روزا تنها حس خوب داشتن وقت بيشتر براي عكس گرفتن و عكس گرفتن، و اصلا هم مهم نيست كه عكسا خوب از كار در بيان يا به لعنت خدا هم نيارزن.