۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

24

شده يكيو اونقدر دوست داشته باشي كه هر چي هم بگذره، هر كاريم كنه و هر چيم زخم زده باشه باز شبايي باشه كه دل تنگ بشي، نه دلتنگ دوباره بودن باهاش نه،دلتنگ فقط يه لحظه كه باشه تا به اسم صداش كني و باز بگه: جانم خانوم خوشگل من؟شده بخواي براي يه لحظه دزديدن زندگيش هر چي ميخوان بدي؟شده تو خودت بشكني و بشكني و بشكني و هيچكس نفهمه و نفهمه و نفهمه؟
؟شده انقدر درد بندازن به جونت كه به زبونت بياد كه نفرين كني و بگي لعنت... و اونقدر عزيز باشه كه دهنتو ببندي و آتيش بزنه وجودتو نفرين نكرده ات ولي باز نگي كه نكنه
....
كاش ميدونستم به كدوم جرم كه گرفتار اين عذاب ابدي شدم...كاش ميدونستم
.
بوي خاگينه و خاك مي دهي
بوي كامل دلتنگي و گندم
با من بگو در كدام اجاق كهن
طعم آتش را چشيده اي؟
ناصر نصيري