باز روزا تو كسالت و بي خيالي مي گذره، توي فكر نكردن به فردا و همه ي كاراي نكرده اي كه وقت زيادي هم براي انجامش نيست، باز توي خواب و خواب و بي قراري حتي توي خواب، روز دور بودن از همه چيز و پرسه توي خونه و خيابون براي هيچ.براي گذروندن روزا.تا بلكه زودتر بگذرن و تو حتي نمي دوني گذرشون چي مي خواد به ارمغان بياره، ولي مي گذره، مي گذره، مي گذره.خوب يا بد مي گذره و هيچ وقت نمي توني جلوشو بگيري و اين گذشتن گاهي چه آرامش عجيبي ميده، اين اطمينان آرامش دهنده به اينكه امروز مي گذره و فردا مي ياد و فردا هم مي گذره و اين دور مارو دور مي كنه از فاجعه
اينجا من روزاي خلوتي به شب مي رسونم، از اين روزا خسته ام ولي تواني ام براي تغييرشون ندارم، دارن پيرم مي كنن، من هر روز خميده تر مي شم، صدام بيشتر به خس خس مي افته،چروكيده تر مي شم و غر غرو و بي حوصله و مي دونين ديگه حتي اميد اومدن فردا هم كاري نمي تونه بكنه برام چون برام كابوس خميده تر شدن.انگار كه اينجا موندم فقط براي يه معجزه،تنها چيزي كه حتي تو تاريك ترين لحظه ها هم نمي تونيم بگيم كه انتظارشو نمي كشيم، منتظر يه معجزم،براي اين روزاي خالي
!!
اي معجزه خاموش
يك حادثه روشن شو
يك لحظه، فقط يك آه
جنس شكفتن شو
(مگه ميشه از صداي داريوش مست نشد و عاشق؟)