۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

27

اين روزا تمام زمانم توي رفت و آمد و تلويزيون نگاه كردن و پاي نت بودن مي گذره و فكر نكردن به هيچ، هر نوع فكر و خيالي به نظر احمقانه مياد. اين روزا خودمو نمي شناسم و نمي تونم بفهمم چه حس و حالي دارم.كم حرف و بي حوصلم،و خسته،دلم مي خواد تمام روز توي تختم بمونم يا جلوي تلويزيون لم بدم و خودم باشم و خودم و هيچكس نباشه، و من باز مجبور نباشم اين مسير لعنتي و طي كنم تا چيزايي كه دوست ندارم ببينم و مجبور نباشم جواب اين تلفناي لعنتي و بدم كه از سر محبت و توجه و من چقدربيرهم شدم اين روزا كه با اكراه جوابشونو ميدم تا خودخواه باشم و نخوام حرف بزنم از جيزي كه حتي حرف زدن در موردشم عذاب ميده. ولي باز رفت و آمد و تلفن و بي حسي من و باز اين روزا كه مي گذره،ولي سخت
.
امشب منم
اولاد خوابگزار بابونه و خيزران
كه هق هق پنهانم
از پشته يكي شبتاب مرده
به هر هفت آسمان بلند رسيده است
(سيد علي صالحي)