۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

75

آفتاب نیمی از اتاقو روشن کرده، روبروی پنجره ، جوری که مدام آفتاب به چشمم می خوره نشستم، چشمامو ریز می کنم برای دیدن صفحه لپ تاپ، تصویر خودمو مدام می بینم توی صفحه ش. امروز دوست داشتم برم بیرون، برم توی خیابونا ی نا آشنا و روی سنگ فرشا قدم بزنم، دوست دارم آفتاب موهامو داغ کنه و باد اونارو آشفته. دوست دارم روی نیمکت کنار خیابون بشینم و ساعتها به آسمون آبی و بدون ابر خیره بشم، طوری که دستام کشیده بشه دو طرف نیمکت و سرم رو به بالا باشه و بدنم آروم لم داده باشه. دوست دارم فقط به آسمون نگاه کنم و هیچ فکر و غم و دلتنگی نباشه، فقط من باشم و آسمون و یه لذت پنهان که ته ته ِ دلم مزه مزش کنم.
باید چشمامو ببندمو لبخند بزنمو بادو آفتابو حس کنم روی پوستم.
باید انقدرر اونجا بمونم تا از آسمون و آفتاب و باد پر بشم.
باید برم.

هیچ نظری موجود نیست: