۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

74


خواب می بینم که با ماشین و اتوبوس از اینجا می شه رفت تهران، خواب می بینم که آخر هفته رفتم اونجا و توی خونم، پیش مامان، بابا. خواب می بینم که چه آرامشی ِِ توی خونه بودن، خواب می بینم که می خوام برم بیرون ، می خوام تمام دلتنگی های این مدتو با راه رفتن توئی خیابونای تهران جبران کنم، خواب می بینم می خوام به دوستام زنگ بزنم و باهاشون باشم. خواب می بینم که با چه ذوق و شوقی ماجرای این سفرو تعریف می کنم برای دیگران. دمدمای صبح بیدار میشم. می فهمم که خواب بودن ِ همه ی اون خوشی ها، همه اون باز توی خونه بودنا، همه اون باز کنار عزیزا بودنا...

و تمام روز فقط حسرت ِ فقط یه لحظه بودن توی خونم برام می مونه، فقط یه لحظه.

۲ نظر:

20bit گفت...

گریم گرفت /. امیدوارم حالا که طاقتت کمه زود تر برگردی پیششون/.

نیلوفر یعقوب پور گفت...

ایده عزیز همه چشم براهتیم، هرجا هستی آرام باش :*:*:*:*:*