۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

71

اینجا ساعت 2صبح ومن با وجود همه ی خستگی های کلاس و درس خوندن توی کتابخونه و غذا درست کردن با ضعف و گرسنگی باز بیدارم ودارم اینجا می نویسم. بیدارم و داشتم فیلم " خواب زمستانی " می دیدم، فیلم آرومی که حال و هوای ماه رمضون توش بود و عاشقی. و منو دلتنگ کرد.
دلتنگ ماه رمضون و حال و هوای تهران دم افطار، شلوغی دیونه کننده ش ، صدای ربنا هارو شنیدن که انگار از هر گوشه شهر بلند می شدو من عجیب از شنیدنش آروم می شدم،و بعد سوت و کور شدن همه جا برای دیدن سریال های پشت سر هم هر ساله که چه میخکوب می کرد همه رو. دلم تنگ شد برای آش ها و حلیما و فرنی های مامان که هیچ وقت دوست نداشتم و هیچ وقت نخوردم، که بابا چقدر دوست داشت و مامان همیشه ماه رمضون مهمونش می کرد به فرنی هاش. برای مامان دلم تنگ شد وقتی روزه بودريال وقتی سرد درد داشت، وقتی افطاری می خورد و وقتی نماز می خوند.
دلم تنگ شد برای نهار خوردنای تنهای ظهراش و نوک نوک زدن به افطاری های عصر.دلم تنگ شد برای همه ظهرایی که نمی تونستیم بریم رستوران و چقدر حرص می خوردیم بابتش و همه حلیما و آشایی که وسط خیابون خوردیم و چقدر چسبید بهمون. برای ماه رمضونای تهران دلم تنگ شد.برای همه اون یه ماهی که چقدر فرق داشت با همه ماههاو چه حال و هوای خوبی داشت، خوب، خیلی خوب.

۲ نظر:

Unknown گفت...

قربون دلتنگی هات برم.دارم گریه می کنم .دلم انقدر تنگ شده که از زور گریه حالم دگرگون شده.برام یه شماره تماس می ذاری؟

hasti گفت...

این چیز‌ها که گفتی‌ همه خیلی آشنا هستن. به خصوص بوی آاش رشته سر کوچمون. من دلم بیشتر برای سبزی خوردن‌های حیات مادربزرگم تنگ شده، یک نستالژی همیشگی‌.