۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

72

بد ِ که انقدر دلگیر باشی که نتونی حتی بنویسیش، بد ِ که ندونی این غمی که مدام چنگ میزنه به گلوت از چیه و کدوم شادی با سبب قراره رهاش کنه، بد ِ که بعد از یه روز شاد شاد پر از تجربه های شیرین و خوشی های فراون یه روز گرفته نصیبت بشه، روزی که شروعش درد ِ و دلتنگی و بی حوصلگی و پایانش هیچی نیست، هیچی.
شاید ادامه خواب دیشب باشه، خوابی که انقدر آرامش و عشق و خوشی توش بود که من باز یادم اومد به روزایی که روشن تر و پربارتر از این روزان، روزایی که توشون یه دل خوش هست، یه دل گرم، یه دلی که می دونی زنده است، نفس می کشه. خوابی که آدم اشنایی توش نبودولی آرامش بود.
شاید باز مثل سالای دور به جایی رسیدم که بعد از خوشی های گاه و بی گاه، بعد از بلند بلند خندیدنای مداوم، بعد از روزای تمامی شاد، فقط یه خلع بزرگ برام میمونه که نمی دونم چه جوری باید پرش کنم، یه غم نا آشنای سخت که نمی دونم چه جوری تمومش کنم. شاید بازدچار اون ویروس نا آشنای غمای بی سبب بعد از شادی های باسبب شدم.
شاید فقط نتیجه این بدن درد لعنتی باشه که از دیروز سراغم اومده بخاطر قایقرانی سر خوشانه دیروز و گلودرد و بدن درد امروز که نمی دونم به سرما خورگی نسبتش بدم یا همون ادامه دیروز.
شایدم امروز فقط یه روز، مثل بقیه روزا، یه روز غمگین، که من قراره توش گریه کنم و دلگیر باشم. آره اینم یه روز مثل بقیه روزا.

هیچ نظری موجود نیست: