۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

61


روزاي خوبيه، سرشارند، پر از اتفاقايي نو و من همشون رو دوست دارم. از آدماي سبز پوش و ترافيك و مهربونياي مردم گرفته تا باهم بودنا و دوستاي خوب.
دوشنبه رو دوست داشتم با بي خوابيش و استرس رفتن به سفارت به تمام اون 2-3 ساعت پشت در بودن و مدام قدم زدن ِ من، با آدما و بوهاي آشنا كه بد منو كلافه كرده بود، به خيره شدن و دويدن ياد و بعد فرار چشماي من و پلك زدنا، به تصويرايي كه مدام سرك مي كشيد و من كه چه بي تاب تر ميشدم توي اون ميون و قدمهاي تندتر و مسيراي كوتاهتر. به داخل شدن و باز صبر و صبر و بعد باري كه قسمتي ش از روي دوشم برداشته شد. و بعد رفتن به نشست هاي عكاسانه ما و باز بي تابي ِ من و خستگي ِ ديشب و حال هاي بد خستگي و براي اولين بار گاهي كلافه شدن از حرفهاي عكاسانه دوستان و خستگي و خستگي. برگشتن به خونه، تصميم به مقاومت و بعد باز راهي شدن با دوربين و خيابوناي شلوغ و رها كردن ماشين دو كوچه اونور تر و راه رفتن و راه رفتن با كتونياي ناراحت و آفتاب ِ داغ ِ تابستوني.
و رسيدن به همه اون شورو فريادها، به شنيدن همه اون شعاراي خوب و قيافه هاي سبز و آن چناني، به همه هماهنگي و شوري كه همه جا موج ميزد، به مهربونياو مردمي كه مثل هيچ روز ديگه اي نبودن. به خنده هايي كه روي ِ لبا بود و چشمايي كه مدام برق ميزد و خيابونايي كه ديگه هيچ راننده ايو كلافه نمي كرد. راه رفتن و ديدن بچه هاي ِ كوچيكي كه سبز پوش بودن تا قسمتي از اين شور باشن، به سي دي فروشي كه با شعار " سلام بر احمدي ن‍ژاد راي من موسوي " توي اون هياهو مشغول تبليغات بود براي تماشاچي ها . به پيرمردي با عينك شكسته و ترازو گوشه خيابون و پوسترايي كه باهاش ترازوشو تزيين كرده بود، به عكاسايي كه از درو ديوار آويزون بودن، به آدماي مهربوني كه از عكس گرفتنا عصباني نمي شدن و تشكر مي كردن حتي!! به همه كه عجب ابتكاري داشتن توي سبز پوش كردن خودشون هر كس به يه طريق و همه سبزي و اميدي كه توي همه ي اون بودنا موج ميزد. دوست ندارم به نااميدي بعدش فكر كنم، نمي خوام به هيچ نظريه اي از روحيه هاي اين مردم گوش كنم؛ نمي خواهم به چرا ها و غرا جواب بدم، ميدونم كه چه ياس ِ عجيبي همه اين 4سال توي شهرمون موج ميزد من به همين بارقه ي اميد دلخوشم حتي اگه كم نور باشه،حتي اگه تصويرسراب باشه توي چشماشون، حتي اگه همه اين آدمايي كه توي خيابونن توهم داشته باشن همگي، ولي من اين تحركو دوست داشتم، همين برام غنيمت ِ.
توي اون هياهو از سينما پرديسان سر در اورديم كه چقدر خوب بود و من چه دوست داشتم مرتب فيلم ببينم توش و سر در آوردن از خونه نيلو اينا و اتوبان شلوغ و مهمون بودن تا ساعت 12 و بعد استرس پيدا شدن يا نشدن ماشين توي اون كوچه پس كوچه ها و بلاخره رسيدن من كه چقدر خسته بودم و گرمي كه توي همه رگهام مي دويد.
سه شنبه با ديدن عكسا و فتوشاپي كه فاتحه اش خونده بود و عكساي بي اسم من توي قيس بوك كه چه بد منو اذيت كرد و شِر هايي كه خوشحالم نكرد، رفتن به خانه هنرمندان ِ عزيز و مستند "عكس ناتمام" كه چه خوب بود و چقدر حسرت شاگرد بهمن جلالي نبونو خوردم و چه عكسايي ِ خوبي بود و چه كلاجايي عالي بود و چقدر با فكر بود همه كاراي هنرمندانش و من چقدر دلم خواست كه تو اون فضا باشم ، فقط براي نگاه كردن و شنيدن وشنيدن.
جداشدن از دوستاو پياده روي توي تاريكي و رسيدن به خونه خاله و بي رمقي ِ من و عكس گرفتن و بلاخره رسيدن به خونه و باز وقت تلف كردن شبانه روبرو كامپيوتر كه بايد ترك شه.
و تمام مدت حس نزديك شدن به خواهري عزيزم كه خوشي ميريزه توي روزام.
روزاي خوشيه و مگه ميشه كه دوسشون نداشت حتي اگه يه بوي آشنا مدام دنبالت باشه و نخواد كه يه لحظه هم رهات و خواباي عجيبي برات بياره، خوابايي كه شايد آرزوهات باشه يا دلتنگي هات. روزاي عزيزيه.

۲ نظر:

Unknown گفت...

ممنون که فیلم ما رو دیدی
تورج ربانی

ideh گفت...

ممنون که بلاگ ِ منو خوندی :)