حالا كه روزا پيش روم صف كشيدن از نگاه مستقيم به چشماشون مي ترسم، اضطراب همه روزامو پر كرده براي همه ثانيه هاي ِ نويي كه انتظارمو مي كشن، حتي فكر كردن بهشوننم آسون نيشت وقتي تصويراي واضعي از روزام ندارم، گاهي دلخوش مي شم به همه تازگي هاي پيش رو و گاهي مي ترسم از من كه بين اون همه تازگي چقدر غريبم.
با همه اين وجود ميدونم كه زندگيو فقط بخاطر اين جامه هاي نو و رنگارنگش مي تونم دوست داشته باشم.
.
بي قرارم
مي خواهم بروم
مي خواهم بمانم
دارم در ترانه اي مبهم زاده مي شوم.
( سيد علي صالحي )
پي نوشت: روزا براي باز ديدن خواهري ِ من دارن كوچيك و كوچيك تر مي شن، اين شمردنارو دوست دارم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر