۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

17

به صداي بارون گوش ميددم،به صداي شرشر آبي كه بابام 2هفته پيش مي گفت چند ساعته حل ميشه.يه دستم به كتاب و دست ديگه م به بازي با موهام، به صداها گوش مي كنم و به هيچي فكر نمي كنم. دلتنگ نيستم، باريدن بارون انقدر عزيز كه همه ناخوشيامو فراموش ميكنم. آرومم.
مي خوابم.
از خواب مي پرم، دهنم خشك خشك.از تنهاييم مي ترسم.بعد از سالها مثل شباي بچگيم بعد از ديدن خواباي ترسناك، متگامو بر مي دارمو آروم ميروم كنار مامان
!!شايد وقتشه اعتماد به حسامو بذارم كنار

۱ نظر:

نیلوفر یعقوب پور گفت...

khoshbehalet Ideh joonam hadeaghal etode khabe khakestarito mizani... :D