وقتايي كه از ياد تو سرخوشم، ناخنهامو تا جايي كه مي تونم سوهان مي كشم، و انقدر بهشون برق ناخن مي زنم تا براق براق بشن و منتظر ميمونم تا بگي:اااااناخنات خيسن!!
آسمان دست قصه هايم را مي گيرد دريا، خيابان ِشلوغ مي رود كه هنوز از پنج حرف تو دو حرف مي ماند يك آه ِتكراري در گلوي قصه هايم كه دست ِآخر از خيابان نمي گذرد با آسمان و دريا. (شهرام بهمني)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر