باز جمعه اومده و من با وجود اينكه سعي كردم با زبان خواندم فراموش كنم ولي نشد.باز يكم اسير دلگيري عصرهاي جمعه شدم، باز دارم به تمهاييم فكر مي كنم و اينكه اين وضع مي خواد تا كي ادامه پيدا كنه. به اينكه چقدر نيازمند بيرون رفتناي سرخوشانم، به اينكه چنذ وقته دلم براي كسي نلرزيده و دلتنگ نبودم براي ديدنش. دارم به اين فكر مي كنم كه چند وقته بودن كسي و حس نكردم و به جاي دل خوش بودن به واقعيت به خاطرات تلخ و شيرين گذشته چسبيدم.مي دونم يك سال گذشته.يك سال از 2 آذر 86.يك سال. و من هنوز نتونستم رها بشم.
حالا ديگه حتي نوشتن ازش هم ابلهانه مياد حتي براي خودم ولي چه مي شه كرد كه زندگيم پر شده از اين ابلهانه ها.
همين.
روزام داره ميگذره و ياد گاهي توش گم و گاهي مياد و روزام گم ميشن توش.وقتي مياد گاهي سرخوشم ميكنه و گاهي مثل امروز...
ذيگه به جايي رسيدم كه خودمم از فكرام حالم بهم مي خوره چه برسه به تو و ديگران.حق داشتي كه بلاتكليفي
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر