خواب می بینم، خوابای آشفته ی درهم و برهم، آدمای اشتباهی توی مکانای اشتباهی هستن و من اون وسطم مپون اون هیاهوا، خوابای آشفته می بینم و صبح که بیدار میشم میدونم دیشب تو سرم غوغایی بوده ولی نمیدونم چی بوده و چی شده؟ نمی دونم و شاید این ندونست غنیمت باشه برای این همه آشفتگی که توی بیداریم هست، آشفتگی که از زیادی نو بودن همه چیزو همه کس ِ، از زیادی نگاههای خیره من به همه ی اطرافم.
خواب می بینم، خوابایی که نفسمو بند میارنو راه گلومو می بندن، بلند بلند گریه می کنم و خودمو به زمین می زنم، از صدای گریه خودم بیدار می شم، ولی نه اشکی هست نه آدمی، منگ خواب باز رها میشم، این بار تویه خونه غریبه و بزرگم و ادمای آشنا جایی نیستند که باید... و من، اون وسط حیرون آدما و حرفاو فضاهام.
هر شب یه رویای جدیده که به یاد میارم یا نمیارم، ولی میدونم که هست، هر شب هست. همه رو حواله میدم به این خونه جدید، به این جای خواب جدید، به این روزمرگی های جدید، اینجوری زیاد لازم نیست به تعبیرشون فکر کنم.
.
اینجا شهر شلوغ ِ و هر جاش یه سر و صدایی ِ، جشن ِِ و من این هیاهو توی خیابونای تهران تصور می کنم، که نیست ، نه هیچوقت نیست. و من تمام مدت آدمای دور دیگه ایرو کنار خودم حس می کنم، که نیستند، که نیستند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۵ نظر:
خوابهای ما همه از ناخود آگاه ما ناشی میشه و باید دید توی این جعبه پنهان چی میگذره. حالتت رو درک میکنم. من هم هر شب همین جنگ رو با رویاهام دارم چه خوب و چه بد.
:) مرسی که درک می کنی، مرسی
آروم بخواب...
گل گاوزبان D:
ایدی نازم.چه قدر خوب که می تونی خواب ها رو به گردن جای خواب جدبد بداری.خئاب هام حلقه شدن دور اتاق قدیمی ام .دارند خفه ام میکنند
تو هم خیلی زود یه خونه جدید پیدا می کنی، اون وقت بهانه ای داری برای خوابهات الناز گل :*
ارسال یک نظر