
این یه هفته ای که گذشت همه چیز نو و تازه بود، همه آدمای کله بور و چشم رنگی با همه آرامش و سردیشون، با همه لبخندا و هی گفتناشون، با همه شادیشون از دیدن آفتاب و هر جا لم دادنشون برای آفتاب، با کالسکهای فراونشون و بچه های کچلشون، با پیرای هزار سالشون، با یک نواختی ظاهر و لباساشون و خوش تیپی و خوش استیلی همگانیشون، با همه رفاه و آرامش و ضوابطی که مدام توش غوطه ورند ،با همه زندگی متفاوتشون از ما، که مدام باید از خودت بپرسی چرا و چرا وچرا و هیچوقت هیچ جوابی نداشته باشی برای این همه فاصله ای که هست و فقط حسرت بمونه تو دلت و ته ته ش یه سوال همیشگی که اینا میدونن زندگی چیه با این همه آرامش و سکوت و قانون یا من و مردمم با اون همه هیاهو و شلوغی و مشکل و استرس؟!
هر روز هزارتا سوال مدام می چرخه دور سرم و من مدام چشم می دوزم به آدمای غریبه اطراف، خیره میشم به صورتاشون، حرکاتشون و به حرف زدنشون گوش میدم، غریبم خیلی غریبه، انقدر غریب که جایی نیست برای هیچ حس وحالی برای من.
دیشب برای اولین بار دلتنگ شدم، و سعی کردم فکر نکنم به همه روزهای زیادی که مونده برای برگشت، سعی کردم.
۲ نظر:
با تمام وجود برات آرزوی موفقیت می کنم.
حواست باشه این کله بورای آفتاب ندیده اذیتت نکنن ;))))))
نه بابا حریف یه کله سیاه آفتاب دیده نمی شن! ;)) بووس
ارسال یک نظر