۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

64

غمگینم، یه بغض ِ کهنه راه ِ گلومو بسته، بغضی که تموم این روزا دنبالِ خودم کشوندمش، تمام ِ همین روزهای ِ بد، که کاش فقط کمی سوزش ِ زخمهایی که بهمون زده آروم می شد،یا متوقف می شد برای زخم های کمتر و دردهای سطحی تر ولی نه این روزها ادامه داره و همه چه ناامید و تلخ چشمای ماتمونو به گذرشون دوختیم .
.
این شهر شهر ِ من نیست با همه ناامیدی و وحشتی که هر لحظه توش موج می زنه، با همه ی نفرت و رکودی که توی چشم ِ همه رهگذرای خمیده می بینم، با همه ی درختایی که سز نیستند و عطری ندارند و آتیشی که از زمین و آسمون روی سرمون می باره، روی قلب و روح ِ خسته ی این روزاو انگار همه روزها ی پیش ِ رو.
.
از همه تحلیل ها و تفسیر ها خستم، به کشور ِ 4سال آیندم فکر می کنم و سالهای بعد... متنفر از هر سیاست و عزادار، عزادار برای همه امیدهایی که به باد رفت ، همه روزایی که شیرینی ِ اومدنشون زیر زبونمون ماسید و خونایی که...
بغض، بغض ِ همه این روزا حالا حالا باید باشه و چنگ بزنه گلومونو.


پی نوشت: مثل همه ی این روزها پراکنده و بریده بریده و بی رمق

۱ نظر:

Hasti.N گفت...

میفهممت. اینرو بدون که تنها نیستی‌ و حتا منی‌ که خیلی‌ از اون حال و هوا دورم به شدت حس شما رو درک می‌کنم.