۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

67

دل ِ من خیلی وقته روی خوشی به آدمای جدید نشون نمیده، خیلی وقته رو ترش می کنه و ازشون رو بر میگردونه، چشمم خیلی وقته نای خیره شدن توی چشماشونو نداره، خیلی وقته می گرده برای ندیدنشون،برای پس زدنشون، دست من سردتر از روز پیش حسی نداره برای گرفتن دستاشون.
حس بدی ِ این همه سردی، حس ِ بدی ِ این همه دوری.

میانبر می زنیم
دور می زنیم
راهمان را بی جهت دور می زنیم
که نادیده بماند.
اما باز
مثل یک تابلو زنگ زده ی ایست!
سر راهمان سبز می شود.
(عباس صفاری)

هیچ نظری موجود نیست: