۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

53

- باز دير از خواب بيدار مي شم.
- مامان بعد از سالها باز داره شيريني درست مي كنه، به عنوان وردست عمل مي كنم.
- املت مي خوريم و من حركت مورد عللاقه مو انجام ميدم، زرد ها و سفيده هارو قاطي مي كنم و بهشون خيره مي شم.
- توي فيس بوك مي چرخم و سعي مي كنم كاراي جالب انجام بدم.
- خونه ساكته و من دوتا فيلم مي بينم.
- چند صفحه كتاب مي خونم.
- باز توي نت مي چرخم.
- سريال مي بينم.
- شام مي خورم.
- ميرم حموم.
- دارم رويا مي بافم.
- براي چندمين بار يه فيلمو مي بينمو براي چندمين بار بغض مي كنم.
- براي صدمين بار ويديو لي لي آرون مي بينم و به رقص سرخوشانه ش خيره مي شم.
- دارم اينجا مي نويسم.
.
حوصله هيچ لحظه فردارو ندارم، از مهمونياي زنونه متنفرم و ميدونم بايد نقش دختراي نازو بازي كنم.از اجبار به لبخند زدن به ديگران متنفرم.

آواي ِ امروز: http://www.youtube.com/watch?v=NWixUIMTjYc&feature=related

۲ نظر:

elnaz گفت...

دختر ناز نازی من چه قدر روزهامون شبیه به همه.شبیه .شبیه.انگار اردیبهشت امسال تکرار ثانیه های خودشه.چقدر من دلتنگم.چقدر بغض آلود.دلم کلاس خانئم کاغذراده رو می خواد.کلاس خصوصیشو.ای خدا دلم جیغ می خوادودلم برات تنگ شده حتی اگه مثل ماه گدشته نبینمت

ideh گفت...

روزهاي هممون تكرار همين روزمرگي هاست و انگار كه حتي رمقي براي تغييرشونم نيست.الناز گلم منم دلتنگ اون روزا و اون آدمام و بيشتر از همه دلتنگ ِ با هم بودنامون.بووس