شب ِ ، من تازه رسیدم، خستگی ِ یه شب نخوابیدن و خوابای ِ نشسته ی نصفه نیمه توی اتویوس و فرودگاه و هواپیما کلافه م کرده، سرم تیر میکشه و منگه و گیجم، بغض نکردم موقع ِ بغل کردن مامان ، بابا و خاله، ولی بغض کردم موقعی که خلبان خداحافظی میکنه و میگه" امیدوارم چشم عزیزانتون از دیدنتون روشن بشه" . از خستگی همه چیز عادی و شهر همونی ِ که بود. و من یه خودم میگم بی جهت برا اومدن له له میزدم.
شب می گذره و از روز ِ بعد شروع میکنم به بو کشیدن آشناهای ِ عزیز همیشگی، به بغل کردن ِ وقت و بی وقت مامان، به شنیدن حرفای ِ مامان بابا موقع صبحانه خوردن و تازه چشم باز کردن، به پیچیدن ِ بوی ِ غذا توی خونه. به دور هم بودن و چای خوردنای ِ عصرانه، به بودن کنار آدمای ِ قدیمی ِ آشنا، به بیرون رفتن وگرما و نسیمای خنک و بوهای ِ خوب، آخ بوهای خوب ِ تابستونی ِ تهران.
شروع می کنم به حسادت به همه چیز و همه کس. به زندگی های ِ اینجا حسادت می کنم و هرچی بدی میشنوم فایده ای نداره. مدام بغض میکنم با فکر ِ رها کردن ِ همه چیز، با فکر ِ روزی که دوباره باید برم فرودگاه و میدونم که اون روز بغضای ِ زیادی خواهم داشت .
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه
84
نوروزی داره میاد که نه بویی داره و نه حال و هوایی، نه ساعتها موندن تو ترافیکهای شبانه تهران و نه مست شدن از دیدن سبزه ها و ماهی های ِ کنار خیابون و صورتای ِ شاد و پور نور ِ رهگذرا، نه درگیری های ِ آخر سال و برنامه ریزی های ِ تعطیلات و خوشی ها و دل مشغولیاش. من اینجام و درگیرم با درس و اسایمنت و کلاس ، درگیرم با اسباب کشی و خرحمالی، درگیرم با پیچ سفت کردن و دست درد و بدن درد. با تنهایی مدام رفتن IKEA و دودوتا چهارتا کردن و بار کشیدن، با روزی چند بار جابه جا شده بین خونه ها و بازم یه زندگی نصفه نیمه و ناقص. با رو زمین خوابیدن و تختی که دوروز ِ درگیر یه پیچشم و IKEA که چه میخواد خودکفامون کنه.
نوروز ِ و من دلم می خواست تهران باشم و بوهای و حالو هوای ِ خوششو حس کنم باز، باز مدام تبریک بگم و ببوسم و بوسیده بشم و خسته بشم از همه ی تبریکا و عید دیدنی ها، خسته بشم از مدام لبخند زدن، خسته بشم از مسافرت و دوری از خونه و راه. ولی باز اونجا باشم و بوی عید باشه و شادی باشه و صورتای ِ آشنا.
از خیر ِ بلیط رزروم میگذرمو از خیر ِ بوی ِ عید و خوشی ها. باز مییمونم با کلاسا و امتحانا و درسا و اسباب کشی. و دل خوش میکنم به خونه ی بزرگ و وسایلای ِ نو ، به آفتاب بی رمق ِ ای روزا و شکوفه های ِ گل نرگسم.
نوروز ِِ که داره میاد.
نوروز ِ و من دلم می خواست تهران باشم و بوهای و حالو هوای ِ خوششو حس کنم باز، باز مدام تبریک بگم و ببوسم و بوسیده بشم و خسته بشم از همه ی تبریکا و عید دیدنی ها، خسته بشم از مدام لبخند زدن، خسته بشم از مسافرت و دوری از خونه و راه. ولی باز اونجا باشم و بوی عید باشه و شادی باشه و صورتای ِ آشنا.
از خیر ِ بلیط رزروم میگذرمو از خیر ِ بوی ِ عید و خوشی ها. باز مییمونم با کلاسا و امتحانا و درسا و اسباب کشی. و دل خوش میکنم به خونه ی بزرگ و وسایلای ِ نو ، به آفتاب بی رمق ِ ای روزا و شکوفه های ِ گل نرگسم.
نوروز ِِ که داره میاد.
۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه
83
اولین مریضی مو توی ِ تنهایی و دوری دارم تجربه میکنم، اولین مریضی بدون راحت لم دادن و گرفتن ِ لیوانای ِ آب پرتقال و لیمو شیرین و ظرفای ِ شلغم، بدون با هزار ناز و نوازش بردنم دکتر و قرص و شربتارو بهم دادن.بدون ِمدام نگرانی ِ ِتوی ِچشمای ِدیگران.
تنهامو خودم سوپ درس می کنم و یکی درمیون آب نمک قرقره می کنم و قرصی هم بخورم شاید. از پرتقال و لیمو شیرین و شلغمم خبری نیست. نازکش هم ندارم حتی. شبا به زور نفسم بالا میاد و خوابای ِآشفته می بینم و روزام کش میان و با سنگینی سرمو کوفتگی ِبدنم میگذرن، بین تخت و آشپزخونه میرم و میام و میرم و میام.
پریروز از اون روزای ِ با تاریخ ِ تلخ بود ، باز من عزادار ِ اون تیکه از دلم بودن که جا گذاشتمش پیش ِ تو، پیش ِ تو که یه روزی شاید لایقش بودی و حالا نیستی و من نمی دونم که چرا دس بر نمیدارم از این دل خوشی ِ قدیمی ، از این خاطرات ِ قدیمی ِ ناخوش که حال ِ این روزای ِ دوری ِ منو خراب میکنه. که تو دیگه با من نیستی و من ...من باید از تو دل بکنم. تمام ِ روز به دل کندن فکر کردم و تمام ِ شب خواب ِ تورو دیدم و صبحم با گریه شروع شد.
من خوب میشم، و باز یاد میگیرم که خاطرات و یاد و عشق ِ تورو از روزام حذف کنم. من یاد میگیرم.
تنهامو خودم سوپ درس می کنم و یکی درمیون آب نمک قرقره می کنم و قرصی هم بخورم شاید. از پرتقال و لیمو شیرین و شلغمم خبری نیست. نازکش هم ندارم حتی. شبا به زور نفسم بالا میاد و خوابای ِآشفته می بینم و روزام کش میان و با سنگینی سرمو کوفتگی ِبدنم میگذرن، بین تخت و آشپزخونه میرم و میام و میرم و میام.
پریروز از اون روزای ِ با تاریخ ِ تلخ بود ، باز من عزادار ِ اون تیکه از دلم بودن که جا گذاشتمش پیش ِ تو، پیش ِ تو که یه روزی شاید لایقش بودی و حالا نیستی و من نمی دونم که چرا دس بر نمیدارم از این دل خوشی ِ قدیمی ، از این خاطرات ِ قدیمی ِ ناخوش که حال ِ این روزای ِ دوری ِ منو خراب میکنه. که تو دیگه با من نیستی و من ...من باید از تو دل بکنم. تمام ِ روز به دل کندن فکر کردم و تمام ِ شب خواب ِ تورو دیدم و صبحم با گریه شروع شد.
من خوب میشم، و باز یاد میگیرم که خاطرات و یاد و عشق ِ تورو از روزام حذف کنم. من یاد میگیرم.
۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه
82

وقتی روز خوش نیست یاد این صفحه می افتم، وقتی منگم از خوابای آشفته ی تکه تکه ی شب ِ قبل، وقتی تنهام و سکوت هست و گذشته هایی که منو دوره کردن و راه نفس کشیدن و بستن، وقتی دنیا سیاه میشه و تلخی ش بیشتر و بیشتر ریخته میشه تو گلوم. میام تا بنویسمو و بغض کنم و ناله، تا فراموش شه همه چیز، خاطره، خواب ، بیداری، روزای کوتاه و شبای طولانی. یه روزایی توی زندگیم هستن که میخوام قابشون کنم و از مغزم بکشمشون بیرون، نه برای مدام خیره شدن بهشون،نه، برای مدام خاک خوردنشون توی انباری ِ خونم تا دهن کجی کنن، حتی به خودم.
در ایینه ات بارانی ست
برای دیم زار گندم و سیب ستان
در ایینه ات ایینه ای ست
و بی پایانی اندوهی
نامت را بیهوده پنهان می کنی
به اتاق کوچکت برگرد.
(رویا زرین)
در ایینه ات بارانی ست
برای دیم زار گندم و سیب ستان
در ایینه ات ایینه ای ست
و بی پایانی اندوهی
نامت را بیهوده پنهان می کنی
به اتاق کوچکت برگرد.
(رویا زرین)
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
81

تمام روز ساعت و عقب جلو کردم و رویا بافتم، تمام روز توی خونه چرخ زدم و به مامان بابا خیره شدم و به حرفاشون گوش دادم و انتظارشونو دیدم، تمام روز رها شدم از مکان و زمان و با نگاه تار ِ خیس از اشک دلتنگی و دوری و بیشتر بیشتر از هر روز تجربه کردم.
باهاشون همراه میشم، صبح خیلی زود، بعد از زود بیدار شدن مامان ، توی تاریکی چای درس می کنه و لباس عوض می کنه، بابا دیرتر بیدار میشه و چای می خورن باهم، آروم حرف میزنن باهم، زودتر از وقتی که باید از خونه میزنن بیرون، توی تاریکی نزدیک صبح کنارشونم توی ماشین، به اتوبان خلوت خیره میشم و سکوت ِ بینشونو اندازه میکنم، گاهی از پرواز حرف میزنن، خوشحالم میدونن، هرچند مامان میگه: کاش ایده هم میومد و دلش میگیره ولی خوشحالن. هوا گرگ و میش ِ که میرسن فرودگاه، مامان جلوی در پیاده میشه و بابا میره توی پارکینگ. با مامان همراه میشم... همه ی چیز سریع میگذره، نگاهای کنجکاو و امیدوار به اعلان پروازا، آماده فرود، فرود، سالن ترانزیت... انتظار... چشم گردونندن میون جمعیت...جابه جا شدن برای دیده شدن، برای دیدن ...خیره شدن به هر نفری که ظاهر میشه روی پله... انتظار.... خندیدن و اشکی که جمع میشه تو چشا.... دست تکون دادن و زیر زبون قربونت برم گفتن... راه باز کردن بین جمعیت و چشم گردونن... انتظار.... جا عوض کردن و خیره شدن به همه آدمای مضطرب چمدون بدست...انتظار.... انتظار.... دیدن چهره عزیز ِ آشنا و آروم شدن.... آغوش.... خنده..... راهی شدن و من که چه بی رمق کشون کشون دنبالشون می کنم، چی هی فاصله م بیشتر میشه و هی گمتر میشم میون جمعیت و چه زود گم میشم.
.
من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسادتو برای اولین بار دارم تجربه می کنم خیلی سخت، خیلی نزدیک.
مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
(هیوا مسیح)
باهاشون همراه میشم، صبح خیلی زود، بعد از زود بیدار شدن مامان ، توی تاریکی چای درس می کنه و لباس عوض می کنه، بابا دیرتر بیدار میشه و چای می خورن باهم، آروم حرف میزنن باهم، زودتر از وقتی که باید از خونه میزنن بیرون، توی تاریکی نزدیک صبح کنارشونم توی ماشین، به اتوبان خلوت خیره میشم و سکوت ِ بینشونو اندازه میکنم، گاهی از پرواز حرف میزنن، خوشحالم میدونن، هرچند مامان میگه: کاش ایده هم میومد و دلش میگیره ولی خوشحالن. هوا گرگ و میش ِ که میرسن فرودگاه، مامان جلوی در پیاده میشه و بابا میره توی پارکینگ. با مامان همراه میشم... همه ی چیز سریع میگذره، نگاهای کنجکاو و امیدوار به اعلان پروازا، آماده فرود، فرود، سالن ترانزیت... انتظار... چشم گردونندن میون جمعیت...جابه جا شدن برای دیده شدن، برای دیدن ...خیره شدن به هر نفری که ظاهر میشه روی پله... انتظار.... خندیدن و اشکی که جمع میشه تو چشا.... دست تکون دادن و زیر زبون قربونت برم گفتن... راه باز کردن بین جمعیت و چشم گردونن... انتظار.... جا عوض کردن و خیره شدن به همه آدمای مضطرب چمدون بدست...انتظار.... انتظار.... دیدن چهره عزیز ِ آشنا و آروم شدن.... آغوش.... خنده..... راهی شدن و من که چه بی رمق کشون کشون دنبالشون می کنم، چی هی فاصله م بیشتر میشه و هی گمتر میشم میون جمعیت و چه زود گم میشم.
.
من اینجام، خیلی دور، خیلی تنها، خیلی دلتنگ، و حسادتو برای اولین بار دارم تجربه می کنم خیلی سخت، خیلی نزدیک.
مرا به خانه صدا کن
در ماه برف می بارد
و از روی تمام پل ها
از روی تمام جاده ها و ریل ها
هراسی تازه می گذرد
مرا به خانه صدا کن
سراسر این همه شب زمین
خود را از دور تماشا کردن
که در شیب پل ها و پیچ کوچه ها
دور می شود
وقتی از پنجره ها
حتی چراغها می ترسد
میان باد می گرید
کنار راه می میرد
مرا به خانه صدا کن
(هیوا مسیح)
۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه
80

بیشتر از یه ماه ِ که ننوشتم، و بارها اومدم یه متن نصفه نیمه نوشتم و سیو کردم و رفتم، این همه تاخیرو دوس ندارم، تاخیرام یعنی گم کردن حسام، همیشه از گم کردنشون ترسیدم و گاهی روزا از هر حسی خالیم، زندگی بی دغدغه و همیشه آروم اینجا گاهی ازم یه آدم یخی میسازه...
نمیدونم چه مرگم ولی هنوز با این زندگی غریبه م، با آدما، با خودم،با روزام، با خونم، با تختم، با لباسام، با خندیدنام، با ناراحتیام، دلتنگیام، خوشی هام، با خودم با خودم با خودم. اینجور آدمی نبودم ولی... یه روزایی واقعا جدا میشم از زمان و مکان، جامو گم می کنم و غریب میشم با همه چیز، روزا میگذره و از شعر دوری می کنم، از دوربینم دوری می کنم، از نوشتن دوری می کنم و میدونم، میدونم اینی که این روزا ساختم از خودم ایده نیست. این آدم ضعیف ِ زودرنج ِاز همه گله دار، گله هایی که هیچوقت دهن باز نمیکنه برا گفتنشون، اونم منی که هیچ حرفی رو دلم نمی موند، منی که آدم ِ مدام بغض و مدام اشک نبود، آدم مدام وا دادن جلوی دیگران، آدم سنگ شدن و بی حس شدن و خالی بودن. ولی شدم، بد آدمی شدم، بد...
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
( احمدرضا احمدی )
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
79

یه روزایی هستن که یوبسن، بی روحن، حرفی ندارن برا گفتن، حرفیم برا تو نمیذارن برا گفتن از بس که رو ترش می کنن بهت و با چشای ِ ریز ِ پر از بدیشون خیره میشن بهت،هر بار که یکم میخوای خوشی کنی یا فقط یه لبخند ِ کوچیک بزنی یا حتی فقط اروم باشی چشاشونو ریز می کنن و چین میندازن تو لباشون، نگاهشون تا ته ِ ته ِوجودت میره و یخ میزنی، می لرزی یکم، از اون لرزیدنا که تو وجوت ِ و عجیب آشفته ت می کنه، شادی یادت میره و لبخند خشک می شه به لبات، آرامشت میشه نا آرومی و ترس از اون نگاههای خیره ای که زیر ِ نظرت گرفتن، اون موقعست که تلخ میشی، بی انرژی می شی، روزمرگی میاد تو روزات، روزا که چشم باز می کنی خواب آلود و بی انرژی و همه ی روز خودتو می کشی برای ادامه، برای لبخندای الکی و گوش دادانای اجباری و حرف زدنای بی رمق و تکه تکه، انقدر روزا بی بارن که فقط یکم دلگرمی داری که خوب که گذشتن.حتی یه لحظه هم نیست که آروم بگیری و پایی دراز کنی و چایی بخوری و بلکه کمی حرف بزنی، درد دلی یا فقط از همین حرفای معمولیه هرجایی که خوبن و آروم و روح ِ زندگی توشونه. یه لحظه هم نیست که ریه هاتو پر کنی از هوا و چشاتو ببندی و بلکه بادی بیادو بریزه میون موهات و خنکت کنه و سبک شی از خستگیو کوفتگیه روز ِ ِ سخت. یا یه وقتی باشه برا تو که تو باشی و رازهاتو ودلت و دلتنگیا و خستگیات و غصه های ِ بی دلیل ِ گاه و بی گاه ت و شاید بغضیم بکنی یا اشکی، ولی خوب باشی آروم باشی.
بعضی روزا حسود و بد طینتن، نمیذارن آب ِ خوش پایین بره از گلوت.
بعضی روزا حسود و بد طینتن، نمیذارن آب ِ خوش پایین بره از گلوت.
پی نوشت: اولین بار ِ که عکسی غیر از عکسای خودم میزارم تو بلاگ، روزای تنگ نظریه.
اشتراک در:
پستها (Atom)